سلام خانوما اینروزا هیچکسو ندارم که باهاش دردودل کنم اومدم یکم اینجا حرف بزنم خالی شم
حدودا چهارماهه که زایمان کردم سزارین، بچه اولمه، بعدزایمان ده روزی استراحت کردم و دیگه همسرم نذاشت برم خونه مامانم استراحت چون قراربود درگیر جابه جایی خونه بشیم البته کارسنگینی نمیذاشت بکنم ولی خب باید خونه میموندم تانظارت کنم ولی خب واقعا احتیاج به استراحت داشتم خیلی بدنم ضعف داشت خونریزیم زیاد بود یه روزایی حتی نای راه رفتن نداشتم
دوهفته اول شیرخودمو دادم به بچم بعدبردیمش برا قد و وزن که دکتر گفت وزنش کمه یه مقدار پیش متخصصی رفتیم که همسرم پیداکرده بود گفت سه ساعت سه ساعت به بچه 10 روزه شیر بدم اونم فقط ده دیقه فکرشو بکنیییید اصلا مغزم سوت کشید هرچی ام به شوهرم گیر دادم بریم پیش یه دکتر دیگه قبول نکرد و پشت گوش انداخت
وقتی به پسرم شیر میدادم خب چون زودفکش خسته میشد خیلی زود از شیرخوردن دست میکشید معلومه طاقت نمیآورد تا سه ساعت به خاطر همین خیلی وقتا مجبوری شیرمو میدوشیدم توشیشه که مقداربیشتری شیربخوره و تایم بیشتری سیر باشه و خیلی فشار روانی بهم وارد میشد سراین قضیه ،وگرنه شوهرم میرف رواعصابم که چرا زود زود شیرمیدی از یه طرفم تو هیچ کاری کمکم نمیکرد نه ظرفی بشوره نه خونه ای مرتب کنه هیچیه هیچی...اونم همون ماه اول......... سرمسائل مختلف باهم بحثمون میشد و اعصابم به شدت بهم ریخته بود تا اینکه به مرور شیرم کم شد میدونم هم تغذیه ام خوب نبود اصلا وقت نمیکردم به خودم برسم، هم استراحت نداشتم اصلا هم اینکه خیلی عصبی شده بودم از دست همسرم ،پسرمم دیگه موقع شیرخوردن اذیتم میکرد گاهی اوقات سینمو میگرفت گاهی اوقات نمیگرف واین خودش باعث شده بود شیرم خیلیییی کم بشه
باکلی دعوا بچمونو بردم پیش یه متخصص دیگه که گفت کمکی شیرخشک بده ،و طبق تقاضای شیرخوار بهش شیربده اصلا ساعتی نکن بچه رو
منم بازیکی دوهفته تلاش کردم شیرخودمو بدم اما دیدم آنقدر شیرم کم شده که فقط دارم خودمو بچمونو عذاب میدم واسه اون یذره شیر ودیگه یروز بیخیال شدم و کلا شیرخشک دادم ولی خب عذاب وجدان اینکه نتونستم شیرخودمو بهش بدم ولم نمیکنه حتی همین الان موقع نوشتن اینا دارم گریه میکنم همش حس میکنم در حقش کوتاهی کردم فقط پنجاه روز تونستم بهش شیر بدم ....اماخب واقعا از لحاظ روانی تحت فشار بودم شاید ازاین پنجاه روز یه ماهشو باشوهرم قهر بودم و چندبار دعوای شدید داشتیم شاید اصلا خوب نبود تو اون حالم بهش شیر بدم چون اعصابم به شدن بهم ریخته بود .....الان بعد گذشت چندماه همه چی خوب شده رابطمون بهترشده باهمسرم ولی خب این عذاب وجدان لعنتی ولم نمیکنه و میشه گف هرروز بابت این قضیه ناراحتم .....