دیشب داشتیم حرف میزدیم برگشت گفت اون دوستم رفتیم خونشون یه هفته اس عروسی کردن روشویی نداشتن اما چجوری زنش میگفت میخندید منم گفتم روشویی ندارن یه هفته اس عروسی کردن خونشون از واسه ما قشنگتره اومد وسایلو زد شکست درو کوبید گفت گمشو ببرمت خونه بابات منم زنگ زدم مامانم گفتم زده وسایل شکونده مامانمم گفت بابات الان زنگ میزنه به بابای شوهرت میگه بابام زنگ زد مادرشوهرم اومده پایین میگه تو یه جوراب از خونه بابات نیوردی و هزار تا حرف شوهرم یه هفته بود هی میگفتم بریم وسایل مواد غدایی بگیریم برنجم همه چیم تموم شده بود بعد یه هفته اونم با منت اومد گرفتیم هر چیم برمیداشتم میگفت اصراف نکن اومده پایین میگه مادرشوهرم مگه خونه پدرت چی میخوردی
در واقعیت مامانم بهترین جهیزیه رو داده همه مارک ولی اونا وسایل ریز میخاستن بخرن قهوه ساز شکسته همه مارک های بد چرت خریدن نه سرویس طلا خریدن برام تو خریدم هیچی نگرفتن دو سه تا لباس ن لباس زیر گرفتن ن سارافون لباس خونه هیچی