پسر عمم بود اصلا باهم رفت امدی نداشتیم از بچگی ندیده بودمش انگار
رفتم یه شب خونشون ک کلا منو نشناخته بود و عادی بود اونجا
سری دوم رفتم خونشون یه روز بارونی بود اومد دم در چشم تو چشم شدیم هیییچ وقت مهمونی ها از اتاقش بیرون نمیومد
به قول خودش میگه نمیدونم چرا تواون هوا خونه مونده بودم
سریع اومد بیرون و سر یه صحبتی چشم تو چشم شدیم من لبخند زدم با عشوه نگاهم چرخوندم😂😂😂
دیگه تموم