وای منو یاد یه خاطره انداختی
پارسال واسه شب چله از صبح شروع کردم به تدارک دسر انار.قرار بود شبش بریم خونه مادرشوهرم و خانواده شوهرم خیلی پر جمعیتن!
از یه هفته قبلش همش درحال تحقیق و بررسی روش بودم و به شوهرم میگفتم اینو بخر اونو بخر و عکس دسر رو نشون داده بودم و گفتم قراره اینو درست کنم.
از صبحش که در حال تدارک بودم با خودم همش فکر میکردم می برم اونجا همه جمعیت دهناشون وا میمونه و میگن بااااااااااباااااااااااا توووووووووو دیگه کی هستـــــــــــــــــی!
خلاصه تا دم غروب کارم تموم شد.دوتا دیس بــــــــــزرگـــــــــ درست کردم و نمازمو که خوندم درش اوردم که توی یه سینی خوشکل و بزرگ برشون گردونم...
چشمتون روز بد نبینه........همین که برگردوندم لایه های دسر مث جیگر زلیخا از هم جدا شدو تلپ تلپ رو هم ولو میشدن........
اصن خستگی به تنم موند دلم میخاست خودمو ریز ریز کنم....
خلاصه دسرو پرت کردم تو یخچال و با اخمای در هم تنیده رفتم خونشون....ولی خب خنده و شوخی های شب چله اخمامو باز کرد..اما تا سه چهار روز کارم شده بود دسرخوردن!