از وقتی خواهرم بیمار شد
بهونه های شوهرم و خانواده شوهرم زیاد شد
وقتی از بیمارستان با شوهرم برگشتیم خونشون
پدر شوهرم داد و بیداد که بدون اجازه غلط کردین ماشین رو برداشتین بردین بیمارستان به خواهرش سر بزنید، خواهر شوهرم داد میزد این ماشین که بردین به اسم مادرمه حق نداشتین برین باهاش.
من نگفته بودم بریم شوهرم خودش اومده بود دنبالم و رفتیم
بدنم بی رمق بود دست و پاهام از دعوای پدر شوهرم میلرزید
شوهرم داد میزد پاشو پاشو ببرمت خونتون و برگردم
با چشم گریون راهی شدم هیچکس هم به خودش نیاورد و همه ریلکس نشسته بودن واسه خودشون و پدرش داشت باهام به شدت دعوا میکرد
شوهرم اونجا به باباش گفت تقصیر این دختر چیه
ولی تو ماشین بهم گفت بابام خوب کرد باهات اینکارو کرد
یه ساله جدا شدم
این یه خاطره بود...
خیلی سنگینی میکرد روی دلم
اینجا گفتمش :)
ببخشید اگه خستتون کردم