چقدر منی تو
هم سن جداییت.هم داستانت
من تا آخر عمرم هرگز اون دختر و مامانشو که باعث جداییمون شد نمیبخشم.مامانش فوت شد ولی حلالش نکردم
من بیکار بودم دانشجو بودم هیچی نداشتم ولی عاشق دخترش بودم.اونم دوستم داشت.اینقدر گوششو پر کرد قیدمو زد
به دست و پای خودش و خانوادش افتادم دقیقا مثل یه معتاد.گفتم فقط بهم فرصت بدین ولی اصلا کوتاه نیومدن
عجله داشتن واسه ازدواج دخترشون! قربون خدا برم.جالبته بعد 9 سال هنوز ازدواج نکرده
میگفت تا 28 سالگی حتما ازدواج میکنم.دقیقا 28 ساله بود مامانش فوت شد.من هرگز آروزی مرگ خودش و مادرشو نکردم ولی وقتی شنیدم ناراحت نشدم
الان بابای نامردش یکم حال منو درک میکنه دیگه عشقش پیشش نیست
فقط آرزومه دختره هم تاوان بده.عشق زوری نیست.من از اولش گفتم شرایطمو و اینکه زمان میخوام و...
دردم اینه چرا عاشقم کردی.باهام این همه سال ادامه دادی و قول دادی و خاطره ساختی بعد ریختیم دور.ناااامرد.نمیبخشمت
الان که کار و درآمد خوب دارم نمیتونم با هیچ دختری باشم.جوونیم داره میره ولی مغزم روی اون لعنتی قفله
ده مدل قرص میخورم.تراپی میرم ولی باز دلتنگشم
خدایا اینا تاوان نداره؟