نسیم زیبای سحری وصدای بلند خروس ازخواب بیدارش میکند. هرچند شب قبل نتوانست درست بخوابد.
پس از آن که مجبور به ترک خانه شد و به این روستا آمد احساس غریبی میکرد. هنوز کسی را نمیشناخت. پدرش از شهر برایشان نامه مینوشت ولی او دوست داشت پدرش در کنارش باشد
مادرش میگفت تابستان که تمام شد وطبیعت دوباره لباس قرمز و درختان برگ ریزان خود را به رخ دیگران کشید؛ به شهر برمی گردند واو به کلاس دوم میرود. اما تا آن موقع 3 ماه است! باخودش فکر میکند چطور این همه وقت را سپری کند؟
اما او به خوبی بیماری مادربزرگ را درک میکند. مادرش میگوید که تابستان او قرار است زیباترین فصلش باشد وباید از آن درست استفاده کند ولی چه میشود؟........