2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

بچه ها خودم نخوندم  برم بخونم ببينم چى شده

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و پنجم-بخش اول








با اینکه می دونستم هر روشنایی غصه ای دیگه ای روی دل من می زاره بازم می خواستم بدونم که در اطرافم چی میگذره  ...

با عجله خودم رو رسوندم خونه تو پارگینگ دوباره توجه ام به ماشین اون جلب شد باز از شیشه ی ماشین نگاهی به داخل کردم  ..

هیچی توش نبود ...هیچی ..بعد فکر کردم خوب یا اون چیزایی که دیده بودم موقتی اونجا بودن یا چون می خواست بره مسافرت جمع کرده بود ...

باید یک بار دیگه تو اون ماشین رو می دیدم ...

با عجله رفتم بالا  و منتظر شدم...باید خودمو جمع و جور می کردم و این زندگی رو برای خودم نگه می داشتم من نباید  از مهبد هم طلاق بگیرم این کار برای من غیر ممکن بود ..

حتی دیگه نمی تونستم  سرمو  پیش پدر و مادرم و برادرام بلند کنم ..  یک ساعتی طول کشید تا مهبد رسید و فرصتی بود که من آروم بشم و از اون حالت آشفتگی در بیارم ....

اینکه مهبد رفته بود تایلند و به من گفته بود دبی, ثابت می کرد که باید خیانتی در کار باشه .....

فقط مونده بودم چرا تقدیر من این طوری رقم خورده ..

روز گار قبلا از من این امتحان رو گرفته بود که در مقابل مردی که احساس می کردم خیانت کاره سکوت کنم و صبور باشم ..البته نمی دونستم واقعا صبورم یا نه,, چون دلم خون بود گلوم همیشه بغض داشت و فکرم آشفته بود ..و از همه بدتر همدمی نداشتم که دردم رو بهش بگم ...

مهبد اومد ولی  یک جور ترس تو نگاهش بود که تا اون موقع ندیده بودم خودشو آماده کرده بود تا با من بر خورد کنه ..

از در که وارد شد بر عکس همیشه فقط گفت : سلام ..

مونس دوید طرفش و با گرمی ازش استقبال کرد ..و من خیلی عادی گفتم :خوش اومدی مثل اینکه از تاخیری که داشت خیلی خسته شدی .. چرا اینطوری رفتار می کنی ؟

کمی به من نگاه کرد و تغییر حالت داد و  بغلم کرد و بوسید و گفت : خیلی دلم برات تنگ شده بود تو عزیز ترین منی ..

بعد امیر حسین و امیر محمد رو بغل کرد و رفت سراغ گیرا ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و پنجم-بخش دوم








و چون مدت ها بود من نمی خندیدم و زیاد حرف نمی زدم و همیشه سرمو به کاری گرم می کردم ..دیگه برای مهبد هم عادی شده بود  و زیاد متوجه نشد تو سرم چی میگذره ..

اما می دیدم که با دقت و زیر چشمی به من نگاه می کنه و هنوز باور نکرده که من چیزی متوجه نشدم ...

ولی به روی خودش نمیاورد ..وقتی سوغاتی ها رو باز کرد با اینکه خیلی ماهرانه اونا رو انتخاب کرده بود کاملا معلوم بود که همه مال تایلنده و من چون دوبار رفته بودم اینو می دونستم اما به روی خودم نیاوردم ، با دلی خون  ازش تشکر کردم ....

گیرا پنج ماهه شد و مهبد اونقدر حواسش جمع شده بود که کوچکترین اشتباهی نمی کرد ...

ولی سردی رفتار منو کاملا درک کرده بود ..من اینطوری بودم بدون اینکه حرف بزنم از کسی که دلخور میشدم فاصله می گرفتم ....و تو این اوضاع مهبد یکشب خوشحال اومد خونه و خبر داد که بلیط گرفته ما رو ببره پاریس ....

مخالفت کردم واقعا دلم نمی خواست برم ..

بهانه آوردم  که گیرا هنوز کوچیکه و نمی تونم نگهش دارم ..

گفت : اصلا نگران نباش مهین خانم رو هم می بریم ...

چاره نداشتم حاکم مطلق اون بود همیشه این کارو می کرد و بدون اینکه با من مشورت کنه منو می برد سفر.... جا و مکان و موقع اون رو هم خودش تعین می کرد  .....

این بود که برای مهین خانم هم بلیط گرفت و کارای پاسپورت و ویزای اونو ظرف چند روز انجام داد ..

من فکر می کردم مهبد داشت یک جور به من رشوه می داد تا اگر چیزی رو فهمیدم فراموش کنم ....

اینکه اون منو از دل و جون دوست داشت نمی تونستم شکی داشته باشم ..اصلا منو اذیت نمی کرد و احترامم رو بشدت نگه می داشت ..

هنوز بعد از سه سال  و چند ماه که با هم زندگی کرده بودیم با من همون طور رفتار می کرد  که روز های اول آشنایمون با من داشت  ..با اینکه من دیگه اون انجیلای سابق نبودم ولی اون عشقشو مرتب به من ابراز می کرد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و پنجم-بخش سوم







و بالاخره ما با مهین خانم و چهار تا بچه قد و نیم قد رفتیم پاریس  .....

تو اون سفر باز مهبد  مثل ریگ بیابون پول خرج می کرد بهترین هتل و بهترین جا هایی که می تونستم بریم ما رو برد و خرید کرد و خرید کرد ..

و همش به من می گفت : تو با همه ی زن ها فرق داری برای همین دوستت دارم هر زنی جای تو بود و شوهری مثل من داشت الان سیصد تا عطر برای خودش خریده بود ...

هنوز من نمی دونستم باید چیکار کنم تا اونو از این راه برگردونم نمی دونست که من از پولایی که اون با دوز و کلک به دست میاره متنفر بودم .....

مهبد حالا زیر دندونش مزه پول رو چشیده بود و به این راحتی ها نمی تونست از این کار دست بکشه  .. اونم برای آدمی مثل اون  ...

توی اون همه سفر هایی که منو برده بود پاریس  تنها جایی بود که مهبد تمام مدت با من و بچه ها بود و اصلا  غیبش نزد  ..

با بچه ها شوخی می کرد از اینکه چهار تا بچه داره به همه پُز می داد و احساس غرور‌ می کرد اون جدا از کاری که می کرد برای من شوهر خوبی بود و من می تونستم بدون کنجکاوی در مورد در آمد و کارایی که خارج از خونه می کرد با اون زندگی کنم ..

ولی من نمی تونستم چشممو  ببندم و ساکت بمونم ..

اونقدر تو پاریس آرامش داشتم که دلم نمی خواست بر گردم ..

دلم می خواست دنیای من همون طور می موند ..

از همه ی چیزایی که آزارم می داد دور شده بودم ..و یک نفسی اونجا تازه کردم ..

روزی که رسیدم مهبد همون دم در ما رو گذاشت و سویچ ماشین رو بر داشت و گفت جایی کار دارم... تو شامت رو بخور من دیر میام ...

توضیح دیگه ای هم نداد و رفت ...

با مهین خانم بچه ها رو حمام کردیم و شام دادیم و خوابوندیم ..

باز دلم به شور افتاده بود اونوقت شب کجا می تونست رفته باشه ؟ دیگه نمی تونستم مثل قبل بی خیال باشم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و پنجم-بخش چهارم






امیر حسین خیلی به من وابسته شده بود و دائم می خواست با من حرف بزنه ..

حتی موقع خواب ازم می خواست پیشش بمونم تا خوابش ببره در حالیکه من باید مراقب اون سه تای دیگه هم باشم ..امیر حسین سعی داشت تمام محبت منو به خودش معطوف کنه ..

اون یک پسر بچه بود و من سعی می کردم با محبت و مهربونی  نزارم کمبود مادرشون رو حس کنن و اون بچه با عقده هایی که در دورنش بود حالا بیش از اندازه به من متکی شده بود ....

اونشب خوابش نمی برد ..از اتاقش اومد بیرون من تو آشپز خونه بودم از همون جا  گفت : انجیلا خانم میشه یکم بیاین پیش من ؟

گفتم پسرم من کار دارم شما برو بخواب کارم که تموم شد اگر خوابت نبرده بود میام ...

اومد کنار منو آهسته دستشو کرد تو دست من و  گفت : اگر به مامانم زنگ بزنم شما به بابام نمیگی ؟

ترسیدم مهبد گوش کنه گفتم : برو بخواب بدون اجازه ی بابات ما کاری انجام نمیدیم ..لطفا برو سر جات ..

نبینم دیگه از این حرفا بزنی ....

دستشو گرفتم و گوشیمو از روی میز بر داشتم و در حالیکه چشمهاش گرد شده بود با خودم بردمش تو حموم در و بستم و گفتم : زنگ بزن به مامانت ..ولی من چیزی نمی دونم باشه ؟

گوشی رو ازم گرفت و گفت مرسی خیلی ممنون ...

زنگ زد زینب شماره رو نمیشناخت یا خواب بود نفهمیدم ..

خیلی دیر جواب داد و با تردید گفت : بله الو ؟ امیر حسین گفت : مامان منم سلام ما بر گشتیم ..

زن بیچاره از هیجان به گریه افتاد و گفت: الهی فدای تو بشم حسینم مادرم  کی اومدی؟

حالت خوبه ؟محمد چطوره مواظبش بودی؟ گفت : آره انجیلا خانم مراقبش بود منم بودم ..

پرسید :با گوشی کی حرف می زنی ؟

گفت: انجیلا خانم ...

پرسید  : بی اجازه ؟

گفت : نه خودشون اینجا هستن ...

کمی سکوت کرد و گفت : پسرم میشه گوشی رو بدی باهاش حرف بزنم ؟

امیر حسین با تردید به من نگاه کرد ...

گفتم : بده حرف می زنم ولی به شرط اینکه تو بری بخوابی قبول ؟ ....

گفت : میشه بمونم ...

گفتم : نه پسرم فردا دوباره با مامانت حرف می زنی تو برو لطفا ...امیر حسین که رفت ...

گفتم : سلام خانم .....با صدایی لرزون و گریون گفت : سلام می خواستم شمارو جایی ببینم ولی از قاسم می ترسم ..

می دونم تلافی این کارو سر هر دومون در میاره ..

ولی باید با شما حرف بزنم ..

گفته اگر این کارو بکنم روم اسید می پاشه ..

گفتم : نه بابا این چه حرفیه امکان نداره ..

گفت :باور  کنین این کارم ازش بر میاد ...

گفتم : چی می خواستین به من بگین ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و پنجم-بخش پنجم







گفت : بچه هامو می خوام ..خواهش می کنم بگو نمی تونی نگه داری ..من با همین حقوق معلمی اونا رو بزرگ می کنم...

گفتم : خوب چرا مهبد که اینقدر داره چرا شما سختی بکشی ؟

گفت : ای خانم چی بگم یک خونه به نام من کرده بود که با بچه هام توش زندگی کنم از دستم در آورد و من اجاره نشین هستم ازش خواستم خونه رو بهم بده بچه ها رو هم ازم گرفت .. چی بگم والله ..

حالا هم غم دوری اونا رو دارم هم اینکه دیگه صلاح نیست پیش شما باشن ...راستش یک چیزی ...راستش ...؟

گفتم :من کار بدی کردم ؟ بچه ها از دستم ناراحت شدن ؟

گفت : نه بر عکس دارن به شما وابسته میشن از من دور میشن دستت درد نکنه ..ولی اونا بچه های من هستن می خوام خودم مادرشون باشم .. از شما هم نمی تونم بخوام با هاشون بد رفتاری کنی .. ولی تازگی ها وقتی میان دلشون می خواد زود از پیشم برن و ...و شروع کرد به گریه کردن ...

گفتم تو رو خدا گریه نکنین ..علتش اینه که حتما چون گردش و تفریح بیشتری دارن اینجا رو دوست دارن .. ولی مادر یک چیز دیگه اس همش بهانه ی شما رو می گیرن من نمی خوام جای شما رو براشون بگیرم ...

گفت : می دونم حسین بهم گفته باباشون وادارشون می کرده به شما بگن مامان شما زیر بار نرفتی و گفتی اونا خودشون مادر دارن ولی شما از بچه تون دور نموندین که بدونین من چی می کشم ..

گفتم نگران نباشین ..من بچه ها رو پیشتون بر می گردونم حتی اگر شده خودمو بَده کنم این کارو می کنم ...

گفت : همه ازتون تعریف می کردن  و من ناراحت می شدم ولی شما معلوم میشه زن مهربونی هستی خیلی دعات می کنم ..

گفتم شما مهربونی که با وجود اینکه من زن شوهرتون هستم این حرف رو به من می زنین ...

گفت :آخه شما باعث بدبختی من نیستی ...اون قبل از شما وقتی من هنوز زنش بودم با یکی دیگه زندگی می کرد و صیغه اش کرده بود .. ولش کن ,,ببخشید حالم از این حرفا بهم می خوره .. فقط بچه هامو بهم بده دیگه چیزی ازش نمی خوام ..

گفتم : من می تونم غیر مستقیم این کارو بکنم به خودش نمی تونم این حرف رو بزنم ...ولی چشم ببینم چی میشه ...

وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم امیر حسین گوش ایستاده بغلش کردم گفتم عزیزم کار خوبی نکردی دنیای ما بزرگترا به درد دل مهربون و کوچیک تو نمی خوره .

گفت : به خدا نمی خواستم گوش کنم ترسیده بودم بابام بیاد می خواستم خبر تون کنم که براتون بد نشه ....

یک بچه ی یازده ساله مگه چقدر باید دلش بزرگ باشه که همه ی اون مسائل بد و مشمئز کننده رو درک کنه؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و پنجم-بخش ششم







فردا وقتی مهبد دیر وقت از خواب بیدار شد بچه ها بازی می کردن و امیر حسین داشت نقاشی می کشید منم به گیرا شیر می دادم  ...

مهبد امیر حسین رو صدا  کرد و گفت : بیا اینجا ببینم ,,کی می خوای ببرمتون پیش مادرت ؟ گفت : الان بریم ...

گفت : از وقتی اومدیم زنگ زدی به مامانت ؟ با ترس گفت : نه ..نزدم ..

گفت از چشمت پیداست که زدی ,,چرا دروغ میگی ؟چطوری این کارو کردی؟ زود بگو .....حالا منم ترسیده بودم ..اگر اون طوری از من می پرسید ممکن بود اعتراف کنم ...

امیر حسین از من بهتر بود چون داد زد اولا نزدم دوما زده باشم خوب مادرمه دلم خواسته ..

مهبد یک سیلی محکم زد تو گوشش بعد دستشو گرفت با خودش کشید و برد تو اتاقش و درو بست و قفل کرد ..تا گیرا رو از زیر سینه ام بر داشتم و دادم به مهین خانم صدای ناله ها و فریاد امیر حسین به هوا رفته بود و مهبد  تا اونجایی که می تونست بچه رو زد ...

من واقعا داشتم بیهوش می شدم ..از در که اومد بیرون نتونستم خودمو کنترل کنم ..و اون انجیلایی شده بودم که کسی نمی تونست جلوشو بگیره ....

خوب دلمم که از دستش پر بود ..داد می زدم : وحشی ,عوضی ..بیعشور ..برای چی بچه رو می زنی ..

تو غلط می کنی دستت رو روی این بچه دراز می کنی ..دلش می خواد به مادرش زنگ بزنه ..زود امیرحسین  وسائل تو جمع کن من می برمت پیش مادرت ببینم کدوم بی شرفی جلوی منو می گیره بچه باید پیش مادرش باشه ...

بی رحم ..چرا زدیش ؟ نمی بخشمت ..و شروع کردم به لرزیدن ..دندونام می خورد بهم ..و مهبد بشدت ترسیده بود ..

اون اصلا فکر نمی کرد من چنین رویی هم داشته باشم ...

اومد جلو که عشقم بچه باید تریبت بشه من همین طور داد می زدم تو بی تربیتی ..تو نمی فهمی ..

دست به من نزن ...خودمو می کشم همین الان ...

همین الان باید اونا رو ببری پیش مادرشون خرج اونا رو بدی ..دیگه نمی زارم اینجا بمونن .....

گفت : باشه چشم می برمشون ...در حالیکه نفس نفس افتاده بودم و چشمم سیاهی میرفت گفتم الان ..

همین الان می خوام بچه ها پیش مادرشون باشن ...

من از بچه ام دورم نمی خوام این بچه ها و مادرشون هم مثل من زجر بکشن ...و دیگه نفهمیدم چی شد .....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

واى قلبم درد گرفت چه قدر اين مهبد بيشرفه 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

اگه تقاص پس نده شك مى كنم به عدالت خداوندى😠

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام.خوب میدونم به من مربوط نیست وایشون نویسنده چندین کتابن وماجراها واقعی واینا بله والبته میدونم وقت هم ندارن و در طول داستان خیلی چیزها اشکار میشه که خوب نمیشه😊باید بگم جدای از یک عالمه اشتباهات ریالی وتومانی وانتقال سند و زدن به نام و...که خیلی کذایی هست.وجایی میگه بچه کلا سر راهی هست وجایی میگه خانوم دکتر بچه اقوامشون رو آورده بود تا ارومش کنه .دقت کنین میلیارد اونم یکیش خیلیه ها چه برسه مثلا خرج سفری ۳ میلیارد بشه😁یا . مهین خانوم طفلک خارج نرفته مستخدم چه سرعتی ویزا وپاس و..میگیره ومیره سفر😉واز همه گذشته سن وسال  وشمارش سال وماه .میدونین ۴ ماه بعد ازدواج  انجیلا باردار میشه.۹ ماه هم خملش میکنه والان میرن خارج ۵ ماهش هست بچه سر جمع میشه ۱۹ حالا ۲۰ ماه نه سه سال واندی☺اینبار ازتون نمیخام انتقال بدین من فقط من باب کتاب دوست دارم یا حالا هر متنی درگیرش هستم ومیام ومیخونم  فقط همین طوری چون خانوم مهربونی هستین دلم خواست باهاتون صحبت کنم.این رو یادتون نگهدارین رمان خیلی خوندنش لذت بخش هست وارد دنیای دیگران میشی بی اینکه بخای ولی نویسنده باید پاسدار یک سری چیزها باشه میتونه هرچقدر خواست تخیل رو وارد سیر داستان کنه اما اینقدر که واقعیات هم کذایی نشن وشعور مخاطب تحربک وتهدیدنشه.

سلام.خوب میدونم به من مربوط نیست وایشون نویسنده چندین کتابن وماجراها واقعی واینا بله والبته میدونم و ...

چقدر جالب که دقیقا همین مسائل واسه منم جای سوال داره،البته جا داره بگم که شاید یک میلیارد و دو میلیارد الان خیلی نجومی نباشه ولی قطعا ده سال پیش فوق نجومی بوده...و در مورد ازدواج های انجیلا هم واسم جالبه که نه در مورد یعقوب تحقیق کردن نه این یکی!رو هوا دخترو دادن رفته

خدایا راضیم به رضای تو....

واقعا این سوالا از نظر منم پیش اومده ولی خب ممندن خانم استارتر که داستانو میذاری شما هم مثل ما خواننده ای ولی واقعا داستانش خیلی غیر واقعیه خیلی زیاد

دخترم قشنگترین معجزه من و بابایی
سلام.خوب میدونم به من مربوط نیست وایشون نویسنده چندین کتابن وماجراها واقعی واینا بله والبته میدونم و ...

ممنون عزيزم به من لطف دارى بابت مهربانى كه گفتين 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم اخر داستان ايشون يه سرى توضيحات ميدن راستش من مطمينم داستان ايشون واقعيه به هرحال وقتى رقم اختلاس نجومى بابك زنجانى رو اعلام كردن كفتن اگه هرروز سفر باشه وبريز وبپياش و نه مثل بريز و بپاشاى ما😊بازم اين پول تموم نميشه من الان دقيق يادم نيست اره اين مبالغى كه ميگن خيلى زياده ولى دوستان يادتون نره يه سرى همين اختلاس گرا يا همينا كه به بالا ها وصلن براشون پولى نيست چون خيلى راحت إز جيب مردم دزدى مى كنن زحمتى براش نمى كشن من هيچ دفاعى إز ايشون نمى كنم خوشحال ميشم باهم تبادل نظر كنيم اينكه چهقدر داستان واقعيه چه قدر داستان زاييده تخيل ايشون نمى دونم ولى حتما إز ايشون مى پرسم إز قول خودم و اينجا انعكاس مى دم  ممنون إز همراهيتون 😘😘😘😘😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792