داستان #انجیلا💘💘
#قسمت_چهلم و پنجم-بخش چهارم
امیر حسین خیلی به من وابسته شده بود و دائم می خواست با من حرف بزنه ..
حتی موقع خواب ازم می خواست پیشش بمونم تا خوابش ببره در حالیکه من باید مراقب اون سه تای دیگه هم باشم ..امیر حسین سعی داشت تمام محبت منو به خودش معطوف کنه ..
اون یک پسر بچه بود و من سعی می کردم با محبت و مهربونی نزارم کمبود مادرشون رو حس کنن و اون بچه با عقده هایی که در دورنش بود حالا بیش از اندازه به من متکی شده بود ....
اونشب خوابش نمی برد ..از اتاقش اومد بیرون من تو آشپز خونه بودم از همون جا گفت : انجیلا خانم میشه یکم بیاین پیش من ؟
گفتم پسرم من کار دارم شما برو بخواب کارم که تموم شد اگر خوابت نبرده بود میام ...
اومد کنار منو آهسته دستشو کرد تو دست من و گفت : اگر به مامانم زنگ بزنم شما به بابام نمیگی ؟
ترسیدم مهبد گوش کنه گفتم : برو بخواب بدون اجازه ی بابات ما کاری انجام نمیدیم ..لطفا برو سر جات ..
نبینم دیگه از این حرفا بزنی ....
دستشو گرفتم و گوشیمو از روی میز بر داشتم و در حالیکه چشمهاش گرد شده بود با خودم بردمش تو حموم در و بستم و گفتم : زنگ بزن به مامانت ..ولی من چیزی نمی دونم باشه ؟
گوشی رو ازم گرفت و گفت مرسی خیلی ممنون ...
زنگ زد زینب شماره رو نمیشناخت یا خواب بود نفهمیدم ..
خیلی دیر جواب داد و با تردید گفت : بله الو ؟ امیر حسین گفت : مامان منم سلام ما بر گشتیم ..
زن بیچاره از هیجان به گریه افتاد و گفت: الهی فدای تو بشم حسینم مادرم کی اومدی؟
حالت خوبه ؟محمد چطوره مواظبش بودی؟ گفت : آره انجیلا خانم مراقبش بود منم بودم ..
پرسید :با گوشی کی حرف می زنی ؟
گفت: انجیلا خانم ...
پرسید : بی اجازه ؟
گفت : نه خودشون اینجا هستن ...
کمی سکوت کرد و گفت : پسرم میشه گوشی رو بدی باهاش حرف بزنم ؟
امیر حسین با تردید به من نگاه کرد ...
گفتم : بده حرف می زنم ولی به شرط اینکه تو بری بخوابی قبول ؟ ....
گفت : میشه بمونم ...
گفتم : نه پسرم فردا دوباره با مامانت حرف می زنی تو برو لطفا ...امیر حسین که رفت ...
گفتم : سلام خانم .....با صدایی لرزون و گریون گفت : سلام می خواستم شمارو جایی ببینم ولی از قاسم می ترسم ..
می دونم تلافی این کارو سر هر دومون در میاره ..
ولی باید با شما حرف بزنم ..
گفته اگر این کارو بکنم روم اسید می پاشه ..
گفتم : نه بابا این چه حرفیه امکان نداره ..
گفت :باور کنین این کارم ازش بر میاد ...
گفتم : چی می خواستین به من بگین ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar