داستان #انجیلا💘💘
#قسمت_چهلم و یکم-بخش پنجم
من سعی می کردم در هر فرصتی عواقب کا رو بهش گوشزد کنم ..
ولی اون طور دیگه ای فکر می کرد و متاسفانه روش به من باز شده بود .. از همون شب که من چهره ی واقعی اونو دیده بودم اونم سعی نمی کرد اون مهبدی باشه که من باهاش آشنا شدم یعنی تظاهر به چیزی نمی کرد ...
دیگه تو خونه گاهی فحش می داد و چون خودش این شخصیت رو دوست نداشت از ما فرار می کرد ...
با تمام این احوال به تنها کسی که احترام میذاشت و باهاش مهربون بود من بودم ..
هنوز همون احترام و زبون خوش سابق رو با من داشت ولی طوری رفتار می کرد که گاهی ازش می ترسیدم ....شب ها اغلب تا ده و یازده شب بیرون بود و می گفت : کار من اینطوری تازه جلسه ها و مذاکراتم سر شب شروع میشه ...و من در حالیکه یا بافتنی می بافتم یا تذهیب که نقاشی مورد علاقه ی من بود کار می کردم , منتظر و چشم براهش می موندم ..
روز ها هم اصلا جواب تلفنم رو نمی داد..و این دلشوره و نگرانی منو از این که اون داره چیکار می کنه تو دلم انداخته بود ...
سرم با اون سه تا بچه گرم بود ..و امیر حسین و امیر محمد خیلی زود تر از اون چیزی که فکر می کردم با من مهربون شدن و درست مثل مادرشون با من رفتار می کردن به خصوص امیر محمد ...
به محض این که امیر حسین امتحاناتش تموم شد ..مهبد فورا بلیط گرفت و ما رو برد دبی ..
می گفت یک سفر کاریه شما ها رو هم میبرم که یک آب و هوایی عوض کنین ...این بار پسرا هم با ما بودن ...و هم سفر های ما دوتا از خانواده ی معروف تهران بودن که با خانم هاشون اومده بودن ....
مهبد دوباره شده بود همون حاج آقای شیک و تر و تمیز با لحجه ی عربی ..و معلوماتی که پایان نا پذیر بود با هر کس مواجه می شد بنا بر اینکه اون شخص چیکاره باشه باهاش همون طور حرف می زد ....و با ما هم با محبت و مودبانه رفتار می کرد ..
دیگه نمی تونستم اونو بشناسم ...راست و دروغش رو از هم تشخیص نمی دادم ..و حتی شخصیت شو نمیشناختم ...
پیچیدگی رفتار اون منو سر در گم کرده بود ..تنها نقطه ی ضعف اون تایید و تحسین شدن از دیگران بود ...
وقتی تو دبی بودیم ..یک بعد از ظهر ما رو برد به یک مرکز خرید ..
مونس هنوز شیطون بود مرتب می دوید این ور اون ور و امیر حسین عجیب نسبت به اون احساس مسئولیت می کرد ..گاهی لای لباس های فروشگاه گمش می کردم ..و مدتی طول می کشید تا پیداش کنیم اون از این کار خوشش میومد ...
مهبد داشت برای امیر حسین و امیر محمد کفش می خرید ..
مونس گفت : می خوام برم دستشویی ..
مهبد بچه هارو ول کرد و اونو بغل کرد رفت ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar