2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106430 بازدید | 933 پست

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم-بخش پنجم







من مهبد رو دوست داشتم نگرانش می شدم و دلم می خواست ... با اون زندگی کنم ...پس چرا اینقدر نگرانم ..و چرا از هیچ چیز این زندگی خوشحال نیستم ....

چرا به همه چیز شک دارم ؟ احساس می کردم هنوز خیلی چیزا ها هست که من نمی دونم ...

خدایا اگر من اشتباه می کنم منو آگاه کن ....

مهبد به من گفته بود صبح ها به من زنگ نزن ..

پس فکر کردم حالا که شبه می تونم بهش زنگ بزنم نگرانش بودم .. زدم جواب نداد ..دوباره زدم ..بازم نداد ...

این طور مواقع ها تنها کاری که از دستم بر میامد انجام بدم گریه کردن بود  و منم تا اونجا که می تونستم بلند گریه کردم تا دلم خالی بشه ...

در حالیکه خودم برای هر چیزی آماده می کردم ..

دوساعت بعد مهبد اومد ..اصلا آثار ناراحتی تو صورتش نبود انگار اتفاقی نیفتاده ....تا وارد شد  گفت : عزیزم ببخشید تنهات گذاشتم کار واجبی داشتم و دیرم شده بود باید خودمو می رسوندم پای پول زیادی تو کار بود ..

گفتم : خوب تو که قرار داشتی می گفتی یک شب دیگه می رفتیم ...کاش جواب تلفنم رو می دادی ؟

گفت : زنگ زدی ؟ از بس عجله داشتم ده نفر منتظرم بودن گوشی رو تو ماشین جا گذاشتم ... دیدی که امشب چی شد؟ اون زن دیوونه است بابا و برادراش از ارازل و اوباشن ..بعید نیست رو صورت تو اسید بپاشن  این کارا  ازشون بر میاد  ...

گفتم : آخه چرا مگه من چیکار کردم ؟ راستش منو دیدن ولی بهم کاری نداشتن ..از تو چی می خوان ؟

گفت : پول .. می خواستی چی بخوان ؟ همه از من پول می خوان ..

چقدر باید من به اون زن باج بدم تا دست از سرم بر داره ؟نمی دونم ..مهرشو دادم ماهیانه هم برای بچه ها میدم ..بازم حرف داره ...

راستی ..عشقم من می خوام مونس رو بچه ی خودم بکنم ....

گفتم:تو مطمئنی ؟ به این راحتی که نمیشه  اگر این کارو بخوایم بکنیم باید با احمد حرف بزنیم ..

گفت : لازم نیست من خودم ترتیبشو میدم ..

گفتم : یعنی چی می تونی بدون رضایت اون این کارو بکنی ؟

گفت : مثل آب خوردن وا دارش می کنم قبول کنه ...

گفتم : نه مهبد جان تو رو خدا برای چی ؟؟هر چیزی یک راهی داره وادارش می کنم چیه؟ قانون جنگل که نیست ..من اینطوری دوست ندارم اونم آدمه نمیشه که بدون رضایت اون این کارو بکنیم ..

یک روز احمد به خاطر من با دل و جون مونس رو قبول کرد حالا نمی خوام بدون رضایتش کاری انجام بشه  ..

گفت : قانون جنگله دیگه وقتی میشه با تلفن هر کار غیر قانونی رو انجام داد چرا نکنیم ... دو ساعت پیش ندیدی ؟ پلیس ماشین رو که توقیف نکرد احترام هم گذاشت با یک تلفن ...

وقتی مونس رو از ممنوع  الخروجی در آوردم دوست داشتی چی شد پس ؟حالا نمی خوای ؟ ...

باشه با آنا حرف بزن ببین چیکار باید بکنیم تا رضایت بده ..تو خودت دخالت نکنی ها که ناراحت میشم ..دلم نمی خواد عزیز دلم با اون مرتیکه ی عوضی هم کلام بشه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم-بخش ششم







مهبد رفت خوابید و من بازم تو فکر بودم راست می گفت منم آدمی بودم که وقتی گیر کردم تن به کار خلاف داده بودم ..و حالا دفاعی نداشتم از خودم بکنم ...

و حالا نمی دونستم اون واقعا می خواست که مونس رو به فرزندی قبول کنه ؟ یا می خواست حرف رو عوض کنه ...

ولی من این حرف رو جدی گرفتم به خاطر مونس که می دونستم وقتی بزرگ بشه اسم احمد تو شناسنامه اش هست و می خواد بره دنبال اون و من اینو نمی خواستم  ...

البته اینم می دونستم برای اینکه اون بچه آشفته نشه باید برای  این کار آماده اش کنم....فردا   به بابا گفتم و خودم پی گیر قضیه شدم ..

اونم از احمد پرسید ..احمد اول که موافقت نکرده بود و لی با اصرار بابا و آنا گفته بود : قبول می کنم به شرط اینکه  خونه و مطب و ماشین رو به نام من بزنه  ...

مهبد تا این حرف رو شنید عصبانی شد و گفت نمی زارم ..تو به من واگذار کن خودم درستش می کنم ...

گفتم : مهبد جان نمی خوام دوست ندارم کار خلاف بکنم تازه من قبلا با اون توافق کرده بودم اگر الان به نامش نکنم فردا می کنم پس بزار همون طور که من می خوام انجام بشه ....

مهبد  فورا گفت : تا پشیمون نشده پس تو یک وکالت به من بده که برم و خودم درستش کنم و برگردم نمی خوام تو با اون مرد روبرو بشی ...

زنگ زد و برای سه ساعت بعد بلیط گرفت و با عجله منو برد به یک دفتر خونه ....اونجا همه اونو می شناختن احترام زیادی بهش گذاشتن مهبد یک تسبیح دستش گرفته بود و یک حالت روحانی صلوات می فرستاد ...

محضر دار فورا کارشو انجام داد و چند دقیقه بعد باز با عجله یک کاغذ گذاشت جلو ی منو و گفت : امضاء کن که دیر شد ..

من نگاهی بهش انداختم ..فرصت نداد که بخونم ..

خوب به نظرم هم لازم نبود چون اون می خواست بچه ی منو به فرزندی قبول کنه ..این بود که امضاء کردم و مهبد رو رسوندم فرود گاه و برگشتم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم-بخش هفتم







ماشین رو که کنار ماشینش پارک کردم ..نگاهی به توی اون انداختم ..

روی صندلی عقب و جلو و کف ماشین پر بود از چیزایی که روش یک دستمال کشیده بود ..

نفهمیدم چی بودن و اون با این همه چیزی که تو ماشین بود هر روز کجا میرفت ؟

رفتم بالا تا سویچ رو بیارم و ببینم چی تو ماشینش گذاشته که روی همه ی اونا رو دستمال انداخته ...

اما هر چی گشتم سویچ ماشین رو پیدا نکردم .. با خودشم که نباید برده باشه ....

حتی کلید گاو صندوق هم نبود ..کلید سوئیت هم نبود ...

این اولین باری بود که اون تنها میرفت مسافرت ... و من نمی دونستم قبلا هم این کلید ها رو قایم می کرده یا این بار جایی گذاشته  من پیدا نمی کنم .....

بیست و چهار ساعت بیشتر طول نکشید که مهبد برگشت و طبق معمول اول رفت تو حمام ..من فورا رفتم سراغ کلید ها همه سر جاش بودن ..

پس متوجه ی موضوع جدیدی شده بودم که بازم معما های ذهن منو بیشتر می کرد .....

اما ظرف یک هفته مونس رسما شد دختر مهبد در حالیکه من خونه و ماشین و مطب رو به نام احمد کرده بودم ...

درست فردای اون روز من تو خونه داشتم برای شام تدارک می دیدم ..که صدای زنگ در بالا اومد ..

مهبد هیچوقت زنگ نمی زد خودش کلید داشت درو باز می کرد ...از پشت در پرسیدم کیه ؟ یک مرتبه در باز شد و مهبد در حالیکه دوتا پسر بچه همراهش بودن اومد تو ..

از چند تا چمدونی که همراهشون بود فهمیدم که برای موندن اومدن ...

چشم های هر دو هراسون و بیقرار بود ..دلم براشون آتیش گرفت ..

در یک لحظه بغض گلومو گرفت ..ولی خودمو کنترل کردم ..

گفتم : وای عزیزان من خوش اومدین از دیدنتون خیلی خوشحالم ..اومدم امیر حسین که بزرگتر بود ببوسم دستشو زد تو سینه ی من ....

نفهمیدم چی شد که مهبد چنان کوبید تو صورت بچه که تعادلشو از دست داد و من وحشت زده اونو گرفتم ..

مهبد با عصبانیت گفت : چی بهت گفتم ؟ آدم باش ..زود معذرت بخواه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم اينم قسمتهاى امروز🌹🌹🌹🌹دوستانى كه تا اينجا همراه بودن وخوندن همين متن و لايك كنن ممنون ازتون

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
وای یعنی چی میشه. چه اتفاقی قراره بیوفته  فکر کنم یه چیزای هم میکشه 😲😲

معلوم نيست اصلا چه كارست آنقدر راحت خرج مى كنه بابك زنجانى هم اينجورى خرج نميكرد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

باوکالتی که انجلادادهرچی بنامش زده راپس میگیره مونسم که شدبچه مهبدانجیلادیگه مجبوره بمونه اگه نه مونسم ازدست میده دختره بدشانس وبی عقل

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      

اون دخی هم فکرکنم دوست دختریاصیغه مهبدباشه

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
باوکالتی که انجلادادهرچی بنامش زده راپس میگیره مونسم که شدبچه مهبدانجیلادیگه مجبوره بمونه اگه نه مون ...

اره منم همون فكرو كردم اتفاقا 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و یکم-بخش اول






گفتم : نه ,نه ..اشکالی نداره ..

گفت :تو دخالت نکن باید یاد بگیره که مودب باشه ..

امیر حسین چشم هاش پر از اشک شده بود و دستش روی صورتش بود ..بدون اینکه به من نگاه کنه ، گفت : معذرت می خوام ..

مهبد گفت : باید  درست رفتار کنین مونس جان بیا بابا ... مونس از این به بعد خواهر شماست  ..

ازش ادب یاد بگیرین ...

لبم رو از شدت ناراحتی محکم گاز گرفتم ..نمی خواستم جلوی بچه ها حرفی بزنم ...دست امیر محمد رو گرفتم و بردم تو ..فورا براشون خوراکی آوردم ..

ولی هر دو احساس غریبی می کردن و معلوم بود بغض دارن ..

امیر محمد خودشو به برادرش چسبونده بود و زیر چشمی به ما نگاه می کرد  ...

مهبد منو کشید کنار و گفت : تو رو خدا ببخشید یک دفعه ای شد ..مادرش میگه نمی تونم نگهشون دارم ..

چون  تو رو میشناسم و می دونم چقدر مهربونی آوردمشون اما اگر ناراحتی, رو دروایسی نکن, همین الان بگو می برم پیش مامانم  ..

اصلا مشکلی نیست ...

گفتم نه ,نه من حرفی ندارم ولی تو مطمئنی که مادرشون راضی هست  اونا رو آوردی پیش من  ؟

گفت : قراره آخر هفته ها ببرمشون پیش اون تا دل تنگ نشن ..تو چی میگی قبول می کنی از اونا مراقبت کنی ؟

گفتم : البته فقط به شرط رضایت مادرشون ....

می خوام خاطر جمع باشم دلش نشکنه و از من دلگیر نباشه ...

گفت :حالا بشکنه مثلا چی میشه ؟

گفتم اگر تو اعتقاد نداری من دارم دلم نمی خواد دل کسی رو برنجونم  

گفت : چشم , باشه می تونی از مادرم بپرسی  ؟

فورا یک اتاق رو برای اونا آماده کردم و شام خوردن و بدون اینکه یک کلمه حرف بزنن و یا حتی به ما نگاه کنن خوابیدن ...و تلاش مونس برای اینکه یخ اونا رو آب کنه نتیجه ای نداشت ....

من رفتم کنار تخت  امیر محمد که یکسالم از مونس کوچیک تر بود نشستم و ازش پرسیدم می خوای برات قصه بگم ..

با سر گفت : نه ..

گفتم چرا بچه ها که قصه دوست دارن ...

گفت : نمی خوام خوابم میاد ...پتو رو کشیدم روش و چراغ رو خاموش کردم به امیر حسین گفتم :  پسرم ..من نمی خوام جای مادرت رو بگیرم هر کاری رو تو دوست داری به من بگو من انجام میدم ولی تو رو خدا ناراحت نباش تو نور کمی که از بیرون به صورتش می تابید فقط یک نگاه پر از غم و درد به من کرد ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و یکم-بخش دوم








اشکم سرازیر شد دلم به حال قلب کوچولوی اون که باید این همه غصه رو تحمل می کرد سوخت ...

اون بی گناه به آتیش اشتباهات پدر و مادرش می سوخت ....

پشت در ایستادم و سرم رو به دیوار زدم ..وای ما آدم ها داریم با هم چیکار می کنیم ...چرا این طفل معصوم ها بازیچه ی دست ما شدن ..این بچه ها این همه عقده و ناراحتی رو چطوری هضم کنن و چطور با زندگی آینده شون کنار بیان ...

وقتی ما اونا رو به دنیا آوردیم مسئول شدیم  ..

من خودم با دخترم چیکار کردم ؟و مهبد با این دوتا بچه  و دلم بشدت برای آویسا تنگ شد  ..از خدا خواستم که هر چی زود تر اونو به من برسونه ...

و زیر لب گفتم خدایا تنهام نزار کمکم کن   ...

فردا تا مهبد از خونه رفت زنگ زدم به مادر ش و سلام کردم ..

با خوشرویی گفت : سلام دخترم ,,خوبی ؟ ببخشید اونشب با حال بد از اینجا رفتین ..

گفتم : نه تقصیر شما که نبود ..ببخشید دیر زنگ زدم ...

خیلی زحمت کشیدین دستتون درد نکنه ..می خواستم برای بچه ها بپرسم شما با زینب خانم صحبت کردین ؟ راضی هستن که بچه هاشون اینجا پیش من باشن؟ ...

گفت : فدات بشم مادر ..آره نگران نباش چاره نداره طفلک ...مسائلی هست که تو ازش خبر نداری مثل اینکه با قاسم اینطوری توافق کردن ...

شما ناراحت نیستی بچه ها اونجان ؟ اذیت نمی کنن ؟

گفتم نه بابا این چه حرفیه ..قدمشون روی چشمم فقط نگران مادرشون بودم ..نمی خوام آه کسی پشت سرم باشه ..

گفت : نه نیست نگران نباش خودش گفته نمی تونم بچه ها رو مراقبت کنم ..ولی شما از من نشنیده بگیرین ..

گفتم : منظورتون مهبده ؟..ولی اون خودش گفت از شما بپرسم ...

گفت : خدا رو شکر دستت درد نکنه الهی خیر ببینی مادر ....

پرسیدم : مامان ؟ میشه ازتون بپرسم چرا مهبد نمی زاره با شما رفت و آمد کنم ؟..

.گفت: نه همچین چیزی نیست .. مادر جون شما هر وقت دلتون می خواد  تشریف بیارین قدمتون روی چشم من به خدا خیلی شما رو دوست داریم ...اتفاقا همین  دیشب با اکرم و آذر ذکر خیرتون بود ....

و من فهمیدم که نمی تونم از مامان چیزی بیشتری بشنوم  ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و یکم-بخش سوم








در حالیکه دوماه بیشتر به پایان سال نمونده بود مهبد اسم امیر حسین و امیر محمد رو تو کودکستانی که مونس میرفت و دبستان و راهنمایی هم داشت نوشت  ...

فورا براشون تخت و وسایل جدید خریدم و برای هر کدومشون یک اتاق درست کردم ..و هر چی سلیقه داشتم بکار بردم تا همه چیز برای اونا بهترین باشه ...

ازشون در مورد مادرشون با اینکه کنجکاو بودم اصلا نپرسیدم ..طوری رفتا ر می کردم که انگار اونا بچه ی خودم هستن و از اول تو این خونه زندگی کردن ...

امیر محمد که بچه تر بود خیلی زود خوشحالی خودشو نشون داد و از اسباب بازی هایی که براش خریده بودم استفاده کرد  ..

ولی امیر حسین ..هنوز با نگاهی غمگین و در مونده به اون وسایل نگاه می کرد و غم دنیا رو به دل من میاورد ...

نمی دونستم چیکار کنم تا اون بچه خوشحال بشه ....نباید عجله می کردم ..چون می دونستم که نتیجه ی عکس داره باید کاری می کردم که اون خودش منو باور کنه .....

یک هفته بود که بچه ها اونجا بودن ..ولی امیر حسین چند کلمه ی لازم بیشتر به زبون نیاورده بود ..

بعد از ظهر بود و من مشغول کار بودم ..ازش پرسیدم ..می خوای تو تکلیف هات بهت کمک کنم ؟

گفت : نه لازم نیست ..حرفی نزدم و رفتم تو آشپز خونه ..

یکم بعد رفتم بهشون سر بزنم دیدم سه تایی با مونس دارن بازی می کنن ..

مونس از بس  دختر خونگرمی بود و با همه می جوشید و اصلا با کسی غریبی نمی کرد و شیرین و دوست داشتی بود  تونسته بود هر دوی اونا رو به خودش جلب کنه ..از دور نگاهشون کردم و نور امیدی تو دلم روشن شد وقتی که دیدم امیر حسین هم داره می خنده ...

بیرون رو نگاه کردم مغرب بود وضو گرفتم و ایستادم به نماز ..نزدیک اتاق بچه ها جا نماز پهن کردم که مراقبشون باشم  ...

امیر حسین اومد و نزدیک من نشست و ذل زد به من ..

نمازم رو که سلام دادم پرسیدم : خوبی عزیزم ؟ چیزی می خوای بگو هر چی باشه بهت میدم ...

گفت : شما نماز می خونی ؟

گفتم : خوب بله من مسلمونم ..

گفت : آخه مامانم و دایی میگن تو بی دین و ایمونی ..

گفتم : آخه اونا منو نمی شناسن انشالله آشنا میشیم شما نماز بلدی ؟

گفت : بلدم ولی برای من زوده قران بلدم تو مدرسه با صوت قرائت می کنم ...

گفتم : خیلی دوست دارم بشنوم میشه یک روز برای منم بخونی ؟

گفت : باشه هر وقت شما میگین ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_چهلم و یکم-بخش چهارم







مهبد اونشب زود تر از همیشه اومد معمولا حدود نه می رسید خونه ..ولی هنوز هشت نشده بود که کلید انداخت اومد تو ..

تنها فکری که داشتم این بود که بهش بگم امیر حسین با من حرف زد ....

باز مقدار زیادی خرید کرده بود ...مهین خانم هنوز نرفته بود و کمک کرد ...مهبد که رسید مونس دوید طرفش و گفت : بابا جونم سلام خوش اومدی ..

امیر محمد هم رفت بطرف مهبد و مثل مونس ابراز احساسات کرد ولی امیر حسین رفت تو اتاقِ خودشو درو بست ...

مهبد صدا زد امیر حسین ,,بیا بیرون احمقِ بی تربیت ..

گفتم : ولش کن مهبد صبر داشته باش اول بهش ثابت کن که دوستش داری ..

گفت : غلط کرده بیا بیرون گفتم ....و رفت درِ اتاق رو باز کرد و دست امیر حسین رو گرفت و بکش بکش اونو برد تو حموم اتاق خواب ..و درو بست ..

دنبالش دویدم و گفتم : مهبد تو رو به جون هر کس دوست داری کاریش نداشته باش خواهش می کنم ...

صدای گریه  ضربات کتکی که امیر حسین می خورد قلبم رو آتیش زده بود به در می کوبیدم التماس می کردم که درو باز کنه ..

مونس و امیر محمد هم ترسیده بودن و گریه می کردن ..

وقتی اومد بیرون سر من داد زد که قرار نبود تو کار تربیت من دخالت کنی اون باید بفهمه که کار درست چیه ....با غیظ زدمش کنار و دست امیر حسین رو گرفتم و بردمش تو اتاقش ..

در حالیکه مثل ابر بهار اشک می ریختم ..دستی به سر و صورتش کشیدم که از شدت نفرت پره های دماغش باز شده بود ...انگار با نگاهش برای مهبد خط و نشون می کشید  ..

چیزی به ذهنم برای آروم کردن اون نمی رسید تا دردی رو که تو سینه داشت رو فراموش کنه ..

مهبد حق به جانب بود و فکر می کرد کار درستی کرده و این منم که بیخودی دخالت کردم اون بچه رو من دارم خراب می کنم ..

اما این تنها به امیر حسین ختم نشد و اون کم کم دستشو روی مونس و امیر محمد هم بلند می کرد ..تا اونجا که اگر بشقاب غذاشون  تموم نمی شد بی هوا یک سیلی نثارشون می کرد  ...و  هر بار انگار  شعله ای در وجود من زبونه می کشید که وجودم رو داشت می سوزند ....

واقعا وقتی با اون آشنا شدم تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که مهبد مردی باشه که دست روی یک بچه بلند کنه ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792