داستان #انجیلا💘💘
#قسمت_سی ام و هشتم-بخش چهارم
سکوت کردم با کاری که مهبد کرد و جلوی دهنم رو گرفت ..آدمی نبودم که باز بخوام حرف بزنم ..از اتاق اومدم بیرون ...
کمی بعد مهبد با یک سرویس طلا ..که پر از جواهر بود و خیلی سنگین دیده میشد اومد و جلوی بقیه بغلم کرد و بهم داد ...
شاید این چیزا به نظر خوشایند بیاد ولی من نه اهل این طور طلا ها بودم نه از افراط خوشم میومد ....
نمی تونستم اون عکس العملی که مهبد ازم انتظار داره رو نشون بدم ..ولی سعی خودمو رو می کردم که ناراحتش نکنم ...
چون اینا چیزایی بود که من از قبل می دونستم و باید کوتاه میومدم ....خرید هایی رو که مهبد کرده بود سه قسمت کردم و دادم به زن ماشالله و مهین خانم و بقیه رو جا بجا کردم ...
وقتی شام خوردیم ..مهبد پرسید : نگفتی چی برات گرفتم ؟
گفتم : مهبد جان بهم دادی ..یادت نیست ؟
گفت : اون که چیزی نبود ...کادوی اصلی رو الان می خوام بگم ..همه با هم میریم استانبول ...
چهار شنبه میریم و ده روز می مونیم .....می خوام آنا و بابا رو برای ماه عسل خودمون ببریم ...
آنا گفت :نه مادر ما بر می گردیم تبریز شما ها برین ...
گفت : قربون مادر زنم برم می خوام با شما برم مسافرت ....راه نداره ,,قول میدم اذیت نشین ...
خودم مراقب تون هستم ...
پنج ماه گذشت و تقریبا ما چهار ماهشو تو سفر بودیم ..
پاریس و آلمان و مالزی و تونس ...و دوباره دبی ....
سفر هایی که هر کدوم شاید بیشتر از پانصد , ششصد میلیون و گاهی یک میلیارد خرج می کرد بهترین هتل ها و بهترین گردش ها و برای هر وعده غذایی که سفارش می داد یک میز بیست نفر رو پر می کرد از غذا های مختلف که اغلب دست نخورده می موند و به من و مونس اصرار می کرد که بخوریم ...
ولی چیزی که من تو این سفر ها متوجه شدم اینکه اون اصلا اهل نماز نبود و مرتب مشروب می خورد و می گفت : اینجا یک جای دیگه ی دنیاست ..همون طوری که خدا آفریده باید باهاش رفتار کرد .....
و مثل ریگ بیابون دروغ می گفت ..
زنم دکتر روانشناسه مادرم دکتره ..پدرم تاجره ..خواهرم تو امریکا استاد دانشگاه است ..و هزاران دروغ دیگه که من سعی می کردم گوش نکنم ....
چون احساس بدی وجودم رو گرفته بود ..
حس ششم,, ..حسی که وا دارم می کرد چیزی رو باور نداشته باشم ..
هنوز همه چیز به نظرم مصنوعی و موقتی میومد ..با اینکه حالا بهم ثابت شده بود اون واقعا مرد پولداریه و توان خرج کردنش نهایت نداره ..
ولی بازم دل نگران بودم...نمی دونم چرا شاید برای این بود که ذاتم با این نوع زندگی هم خونی نداشت یا چیز دیگه ای بود نمی فهمیدیم ...می دونم هر زنی جای من بود از این مسافرت ها و از این زندگی اشرافی لذت می برد و خوشحال بود ...
ولی من نبودم ..و از این بابت متاسف می شدم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar