2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106434 بازدید | 933 پست
 فکر کنم قاچاقچی انسانه

واى نانا ترسونديم 😟

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

[QUOTE=49374353]آخه هین جور الکی بریز بپاش داره احتمال داره قاچاقچی باشه دختر هم خوشگله [/پولش حلال نیست و شایدم زن و بچه داره انجیلا رو زن دوم میخاد 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

نرگس خانم کیه؟

زن حاج اقا يسارى رو ميگه 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
[QUOTE=49374353]آخه هین جور الکی بریز بپاش داره احتمال داره قاچاقچی باشه دختر هم خوشگله [/پولش ...

حالا ببينيم بنده خدا چه سر گذشتىً داره و كدوم از اين حدسا درست از اب درمياد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون

خواهش مى كنم عزيزم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و پنجم- بخش اول





به تهران که رسیدیم جاسم عجله داشت برگرده تبریز ..

تو فرصت کمی که داشتیم ..ما رو برد و خونه ای که برای من خریده بود نشون داد جایی که باید از اون به بعد توش زندگی می کردیم ....

طبقه بالای یک برج تو نیاوران ....

چه خونه ای حتی من تو رویا  هم نمی تونستم تصور کنم ..پنج اتاق خواب داشت و یک سوئیت اضافه کنار اون بود که درش به آپارتمان ما باز می شد ..با یک تراس بزرگ که مشرف به تمام تهران بود ..

با گلکاری های زیبا و آبنما ی آبشار مانند که زمزمه ی آب اون گوش رو نواز می داد  ....

بهش گفتم : وای مهبد تو چیکار کردی؟ اینجا خیلی  ...خیلی قشنگه حرف نداره شنیدی یک نفر می خواد از خوشی بمیره ..من الان اونطورم ..

مرسی ..مرسی ..مرسی ..فقط همینو می تونم بهت بگم ..تنها کاری که می تونم بکنم اینه که خوشبختت کنم ..همین ..

اونم که فکر نکنم زیاد برات مهم باشه چون تو خودت خوشبختی ...

گفت : تو فقط عشق منو بپذیر و با من باش ,همسرم باش ومادر بچه ها م باش ..دیگه به بقیه چیزا فکر نکن و سخت نگیر منو برای چیزای بی ارزش مواخذه نکن ..

به چیزی کنجکاوی نکن ...من تنها چیزی که ازت می خوام همینه ...چون زندگی من پراز ماجراست تو خودتو داخل اون نکن که اذیت بشی ..

الان تو دوتا بچه داری, یکی هم من دارم پنج تا بچه ی دیگه ام می خوایم ..یک خانواده ی پر جمعیت و خوشبخت ....

همون موقع  تلفنش زنگ خورد و مهبد با سرعت  از من دور شد وگوشی رو جواب داد ویکم که حرف زد دوباره برگشت و  گفت : انجیلا عزیزم آمادگی داری با مادرم حرف بزنی ؟

فورا گوشی رو گرفتم و سلام کردم ...

گفت : سلام دخترم امیدوارم خوب باشی ..

گفتم :ممنونم  خیلی مشتاق دیدارتون هستم منتظرتون بودم که بیاین دبی ....

دوست داشتم ببینمتون ..

گفت : نمی دونم والله چی بگم ....انشالله خوشبخت بشی دعای خیر من و پدرش همراه شما باشه من تو نمازم شما رو دعا می کنم ..انشالله هر وقت قاسم صلاح دونست می بینمتون ......

بعد گوشی رو داد به پدرش ..با اونم سلام احوال پرسی کردم ..ابراز محبت کرد و ازم خواست در اولین فرصت به دیدنشون برم ..

بعدم با خواهرش حرف زدم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و پنجم- بخش دوم






گوشی رو که قطع کردم از مهبد  پرسیدم قاسم کیه؟ که باید هر وقت صلاح می دونست من مادر و پدر تو رو ببینم ؟ ...

گفت : نه ..نمی دونم اشتباه شنیدی... قاسم ؟

نمی دونم ,,خوب بیا عشقم اینجا رو هم نگاه کن ....و حواس منو پرت کرد ...

من بچه نبودم و از صحبتی که با مادرش داشتم متوجه شدم زنی نبود که اون برای من توصیف کرده بود ..

یک خانم شیک که تمام عمرشو تو دبی زندگی کرده و ثروتش از پارو بالا میره اونطوری حرف نمی زد ..به نظرم یک خانم خیلی مهربون و مذهبی و خیلی ساده  مثل خودم بود   ..همین طور پدرشو و خواهرش ..

حالا نه می تونستم جلوی کنجکاوی خودمو بگیرم نه می تونستم از  مهبد چیزی بپرسم .....

تو فرودگاه به محض اینکه از مهبد جدا شدم و منتظر بودیم که اعلام کنن که سوار هواپیما بشیم  ..

مونس و گذاشتم پیش جاسم و رفتم یک گوشه ی سالن و زنگ زدم به نرگس خانم ..بعد از تعارفات معمول پرسیدم ..تو رو خدا اگر چیزی می دونین به من بگین خواهش می کنم ..

گفت : انجیلا جون تا اونجا که من می دونم حاج آقا قیاسی مرد خوبیه ..همین از زندگی خصوصی ایشون خبر ندارم ..

فقط یک بار پسر کوچیکش رو دیدم همین ..اما می دونم که پدر و مادرش دبی زندگی نمی کنن .اصلا تا حالا اونجا نرفتن ..

فقط اینو بهت میگم ..چون بالاخره خودت دیر یا زود می فهمیدی ....

ولی تو رو خدا از من نشنیده بگیرین ...

پرسیدم : حاج آقا دوتا پسر داره ؟

گفت : آره دیگه ...آخ شما اینم نمی دونستین ..والله چی بگم تا اونجا که من می دونم دوتا داره ....

گفتم :خانمش چی زینب خانم اون کجاست ...گفت وا انجیلا خانم ؟کجا می خواستی باشه ؟

گفتم: دبی نیست ؟

گفت : نه بابا تا اونجا که من می دونم یک خانم خیلی مومنه که معلم دینی و قرآنه بنده ی خدا ...

گفتم : شما ایشون رو دیدی ؟

گفت : نه به خدا از این ور و اون ور شنیدم ..شایدم نه من نمی دونم ...

گفتم : تو رو خدا بهم بگین چرا طلاق گرفتن ؟

گفت :  واقعا نمی دونم اینا رو هم گفتم الان پشیمونم ..چون دیدم دختر خوب و ساده ای هستی دیگه طاقت نیاوردم ..

ولی تورو  به جون بچه تون قسم پای منو وسط نکشین ..فقط می خواستم بدونین ..ولی خدا رو شاهد می گیرم حاجی مرد خیلی خوبیه قسم می خورم بدی ازش ندیدم ..و این طور که فهمیدم شما رو خیلی دوست داره ....

پرسیدم میشه آدرس خانمش رو به من بدین ؟

گفت : ببخشید حاج آقا اومدن اگر کاری ندارین من برم انشالله می بینمتون ..خدا نگهدار ..و گوشی رو قطع کرد ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و پنجم- بخش سوم






من می دونستم و احساس می کردم که یک جای کار میلنگه ..ولی چرا دروغ گفته بود ؟ چرا ؟ پاهام سست شده بود و قدرت حرکت نداشتم ....

نمی فهمیدم ,اصلا این دروغ ها برای چی بود ؟ من بیشتر خوشحال می شدم که پدر و مادرش ایران باشن ..

یا چرا نگفته بود دوتا بچه دارم؟ ...خوب منم که دوتا بچه داشتم چه فرقی می کرد ؟ .. نمی دونستم دلیل اینکه مهبد دروغ میگه چیه ؟ ؟

معمای بزرگی جلوی روم پیدا شده بود .... از اینکه بخوام زندگیمو با دروغ شروع کنم متنفر بودم ...

ولی نمی دونستم کار درست چیه ...باید فکر می کردم ..محبت هایی که  مهبد تو این مدت به من کرده بود چی می شد ؟ آیا می تونستم نادیده بگیرمش ؟ ....

من برای اولین بار به مردی اینقدر علاقمند شده بودم ای وای بر من ,, نمی خواستم بدون اینکه بفهمم دلیلش چیه کار اشتباهی بکنم  ..

فقط ترسم از این بود که بازم چیزایی باشه که من هنوز نمی دونم ..و با وجود اینکه مهبد ازم خواسته بود کنجکاوی نکنم ..

ولی نمی تونستم آروم باشم ...با خودم گفتم بزار از همه چیز سر در بیارم و بعدا تصمیم بگیرم ...

آروم باش انجیلا ..تو رو خدا صبر داشته باش ...

چه حالی بودم وقتی سوار هواپیما می شدیم ..

گیج و منگ خودمو می کشیدم  ..و همش به این فکر می کردم که حقیقت رو از کجا بفهمم و چیکار کنم ؟

جاسم نگرانم شده بود و می پرسید :چرا این شکلی شدی ؟ می خوای دکتر خبر کنم ؟

گفتم نه بشینیم باهات حرف می زنم بهت میگم ...

ولی وقتی کنار هم نشستیم..نه اون دلش می خواست حرف بزنه نه من هر دو بعد از این سفر باید روحیه ی خوبی می داشتیم ولی سخت پکر و در هم بودیم ..

بالاخره من به حرف اومدم و ..ازش پرسیدم : دلت برای فریبا و بچه ها تنگ شده ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و پنجم- بخش چهارم





گفت : خوب اون که آره ولی فکرم خیلی مشغول شده ..به کارای مهبد می دونی چقدر بی ملاحظه خرج کرد ؟

اینهمه آدم تو برج العرب ..این همه خرید و بریز و بپاش اون مگه چیکارست ؟

من آدما ی ثروتمند زیاد دیدم ولی اینطورشو ندیده بودم ...چرا اون قبل از ازدواج اون خونه ی به اون عظمت رو به نام تو کرده؟

چرا ماشین برات خریده ؟ شاید تو می گفتی نه ..چطور این حساب رو نکرده ؟..مگه میشه؟ ..آدم اگر پولی رو پیدا کنه دلش نمیاد اینطوری خرجش کنه ....

بعدم انجیلا یک چیز دیگه هم منو ناراحت می کنه ..اون اصلا عربی بلد نبود ...یک چند جمله حفظ کرده و بی جا ازش استفاده می کرد ..

دیدی با عرب ها چطوری حرف می زد ؟

بعد می گفت اینا نمی فهمن در حالیکه من فکر می کنم داشت رو کار خودش سر پوش میذاشت ....

خودش بلد نبود و می خواست ما نفهمیم که به عربا توهین می کرد  نظر تو چیه ...

گفتم :آره این همون چیزایی که ذهن منو هم خیلی به خودش مشغول کرده تازه من فهمیدم انگلیسی هم خوب بلد نیست ..

من خودم چند جا مجبور شدم به جای اون حرف بزنم ......راستش الان می دونی چیه جاسم, دلم نمی خواد بهش فکر کنم ..

دلم می خواد همه چیز همون طوری باشه که ما می بینیم ..ولی عقلم بهم میگه چیزایی هست که من نمی دونم ..و باید بفهمم ....

جاسم دستش گذاشت روی دست منو سرشو خم کرد و گفت : اِنجیلا یک چیزی بهت بگم حواستو جمع کن ..این حرف منو فراموش نکن ..

مهبد آدم نا زرنگی نیست ..این چیزایی که به تو داده اگر بخواد پس بگیره خودش بلده چیکار کنه ..دل بهش نبند برای همین به این راحتی داده به تو ...

گفتم : نه بابا تو که می دونی من چشم داشتی به مال کسی ندارم ..اگرم دلم می خواد حقیقت رو بدونم  برای اینکه بهش علاقمند شدم دیگه اگر بخوام ازش جدا بشم برام سخت میشه و دوباره یک ضربه ی دیگه می خورم ...

می دونی اون اصلا در مورد برنامه ی آینده ی زندگیمون حرفی با من نزد نگفت چیکار کنیم ..نکنه نیاد ؟

خندید و گفت : نه بابا دیگه اینطورام نیست چهار میلیارد خرجت نکرده که بره دیگه نیاد..بازم بهت میگم اول سر از کارش در بیار بعد هر کاری خواستی بکن  ...

گفتم : آره همین کارو می کنم  ...بدون اینکه بفهمه سر از کارش در میارم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و پنجم- بخش پنجم





اما به جاسم نگفتم که نرگس خانم به من چی گفت ....

به محض اینکه هواپیما نشست مهبد تلفن کرد و ..

گفت : سلام عشقم رسیدی ؟ حالت خوبه ؟

گفتم : همین الان رسیدیم داریم پیاده میشیم گفت :باشه مزاحمت نمیشم دلم برات تنگ شد چطوری دوریت رو تحمل کنم نمی دونم ؟ ...

گفتم : بزار پیاده بشیم  بهت زنگ می زنم ...

گفت : قربونت برم چرا صدات غمگینه ؟

گفتم : خسته شدم ..اجازه بده پیاده بشم ..

گفت : باشه عزیزم پس زنگ بزن منتظرم نزار .....

ما رسیدیم خونه آنا و فریبا مشتاقانه منتظر ما بودن که ببینن ما  چیکار کردیم ....جاسمم با آب و تاب تعریف می کرد و فریبا افسوس می خورد که چرا با ما نیومده ...و من مرتب شماره ی نرگس رو می گرفتم که بازم ازش حرف بکشم ..

ولی اون جواب نمی داد ..و همین باعث شده بود که بیشتر از قبل متوجه بشم  چیزایی پشت پرده هست که من باید بدونم   ....

بپرسم که برنامه اش چیه و باید چیکار کنیم ...راستش دلم می خواست زمان به عقب برگرده و من اصلا مهبد رو ندیده باشم  ...ولی اون اونقدر زنگ می زد و جملات محبت آمیز به من می گفت که نمیذاشت درست فکر کنم ...

راه میرفتم با خودم می گفتم ..من نباید  برای شروع یک زندگی دوباره تو تاریکی  قدم بر دارم ..

باید بدونم جلوی پام چیه تا دوباره دچار اشتباه نشم ....

منی که هر چی سعی می کردم تقدیرم رو عوض کنم نمی شد ..دیگه به سایه ی خودم هم شک داشتم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و پنجم- بخش ششم




مغزم  پر از جنجال شده بود و..درست و غلط رو از هم تشخیص نمی دادم ..به  اطرافیان خودم هم نمی تونستم اعتمادی داشته باشم که اونا هم مثل خودم همه کس رو باور داشتن و به همه اعتماد می کردن ...

نباید دوباره کاری می کردم که باعث پشیمونی بشه که دیگه طاقت نداشتم ...

نزدیک مهر بود من نمی دونستم اسم مونس رو بنویسم یا نه خودمم دلم نمی خواست از مهبد پرسم که برنامه اش چیه و باید چیکار کنیم ...

راستش دلم می خواست زمان به عقب برگرده و من اصلا مهبد رو ندیده باشم  ...ولی اون اونقدر زنگ می زد و جملات محبت آمیز به من می گفت که نمیذاشت درست فکر کنم ...


روز دومی که رسیدم رفتم به دیدن آویسا ..ماشین رو دور نگه داشتم و منتظر شدم ..هوا ابری بود و بشدت گرفته بود ...

کنار پیاده رو قدم زدم ..و بازم قدم زدم ...چشمم به در خونه مونده بود ولی اون بیرون نیومد ..بغض گلومو گرفت..

خیلی دل تنگش بودم نمی دونم این بار چندم بود که میرفتم و نمی دیدمش و بر می گشتم .....تمام راه بر گشت رو گریه کردم  ..

چهار روز دیگه مدرسه ها باز می شد ولی من طاقت نداشتم ..

چاره ای نبود باید دلم رو به همین خوش می کردم  ..

از دبی براش مقداری لباس و چیزایی که دخترا دوست داشتن آورده بودم ..داشتم فکر می کردم دیگه شجاعت نشون بدم و برم و بهش بگم که من مادرشم ..

ولی باز منصرف شدم ..چون گفتن این حرف به اون بچه و بعدم رفتنم با مهبد ممکن بود صدمه ی زیادی به اون بزنه  ...

باید اول تکلیفم رو روشن می کردم ...

روز سوم نزدیک ظهر بود که زنگ در خونه به صدا در اومد ..

رباب خانم آیفون رو بر داشت ..و هراسون گفت : آقا مهبد اومده ..همه از جا پریدیم .. اصلا فکرشم نمی کردم که اون به این  زودی بیاد.






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

حاجت روایی

mamanaghdas | 9 ثانیه پیش

چقدر بی عرضه اس

zizi100 | 10 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز