2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106434 بازدید | 933 پست
به نظرم مهبد زن داره    

شايدم از اين مرداى ايرانى هر چى بگى برمياد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

چه تابلودم رفتن خانوادش رفتن ایران مهبدم بااین همه خونه زندکی میخوادهتل بگیره

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و چهارم- بخش اول








ما قسمت درجه یک جلوی هواپیما نشستیم همه چیز عالی به نظر می رسید ..

ولی این دل من مثل سیر و سرکه می جوشید ... و همش دنبال یک چیزی می گشتم که خودمم نمی دونستم چیه ,,اما با دیدن حاجی یساری و خانمش یکم خیالم راحت تر شده بود چون نمی تونست جلوی اونا که می گفت سالهاست با هم کار می کنن دروغ بگه  ...

گوشی رو که قطع کرد ..سرشو با تاسف تکون داد  و منو و مونس رو جا بجا کرد و خودشم کنار ما نشست و با افسوس گفت : دیدی چی شد ؟به خدا اونقدر سرم شلوغ بود که نتونستم به مامان زنگ بزنم بگم داریم میایم ..

راستش تقصیر توام بود می ترسیدم بهشون بگم و تو پشیمون بشی ..صبر کردم آخرین فرصت ..

حالا میگن امروز صبح اومدن ایران ...

گفتم : هنور که می تونیم پیاده بشیم ..خوب ما برای دیدن اونا میرفتیم دیگه بریم چیکار ؟ گفت :  دو سه روز دیگه میان مشکلی نیست ولی حالا باید بریم هتل  ..

گفتم : اشکالی داره بریم خونه ی اونا تا بیان ؟ گفت : آره مستخدم ها رفتن و کسی نیست پذیرایی کنه درد سر میشه تازه مهمون هم که داریم ...

مونس جان خوبی بابا ؟ جات راحته ؟ الان میگم برات اسباب بازی بیارن ...

مونس گفت : نمی خوام عروسکم رو آوردم ...پ

مهبد اونو بوسید وگفت: قربونش برم دختر عاقل من .....

بعد بلند شد از شهاب و جاسم پرسید چیزی نمی خواین همه چیز رو براهه ؟ یکم با هم شوخی کردن و اومد نشست ...و گفت : اِنجیلا نمی دونی چقدر خوشحالم ..

مرسی که قبول کردی با من بیای از ته دلم میگم باور کن به قرانی که می خونم خیلی دوستت دارم و امیدوارم در کنار من به آرامش برسی .....

گفتم بهتر نبود ما پیاده می شدیم و پدر و مادرت رو تهران می دیدیم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و چهارم- بخش دوم






گفت : اونو ول کن چند روز دیگه میان ...سعی کن بهت خوش بگذره.

گفتم :پس کاش من پیش خانم  حاج آقا می نشستم ؟

گفت : اوه خوب شد گفتی میشه تو منو جلوی اونا حاج آقا صدا کنی ؟

گفتم : اینم مثل دکتر بودن منه یا واقعا مکه رفتی ؟

خندید و گفت : اگر خدا قبول کنه سه بار رفتم یکبار واجب و دوبار عمره ..ولی شما زیاد سخت نگیر تو کار ما اینطور چیزا هست حالا عادت می کنی باید خودتو خوب نشون بدی و پرستیژت رو حفظ کنی اگر نه کلات پس معرکه اس ....

ولی به زودی با هم میریم مکه نذر کردم اگر قبول کردی با من ازدواج کنی  ببرمت خونه ی خدا  .. می خوای همین امسال بریم ؟

گفتم : مگه نباید نام نویسی کنیم ؟

گفت : نه بابا اشاره کنم رفتیم ..

وقتی رسیدیم فرودگاه دبی ....یک نفر با یک ماشین آخرین مدل اومده بود دنبال ما ..

می گفت : این راننده ی پدرمه دستش درد نکنه حواسش به همه چیز هست خیلی بابای با فکریه ...

اونجا دیدم مهبد انگلیسی  حرف می زنه ولی خیلی دست و پا شکسته و به جای عربی اول بعضی از کلمات انگلیس رو ال می زاره ...

گفتم : تو مگه عربی بلد نیستی ؟

گفت : اینقدر این عرب ها خرن که باید باهاشون اینطوری حرف زد ...به شهاب نگاه کردم اون چندین زبون بلد بود نزدیک بیست و پنج سال خارج از ایران زندگی کرده بود ..دیدم شهاب هم حرف اونو تایید کرد و گفت راست میگه ..

از بس ایرانی ها باهاشون این طوری حرف زدن عادت کردن ....ولی من قانع نشدم ...

چون تعدادمون زیاد بود  ..من و خودشو و مونس و جاسم با  ماشین فرود گاه و حاجی یساری و خانمش و شهاب با اون ماشین راه افتادیم بطرف هتل برج العرب ...

گفتم : حاج آقا یک سئوال دارم چرا نریم خونه ی شما ؟ من خودم هستم نرگس خانم هم هست با هم از عهده اش بر میایم ...

گفت : مامان  اینا که میرن مستخدم ها میرن مرخصی مهمون هم که داریم ...

نمیشه اینجا بهت بیشتر خوش میگذره راحت تریم ....

من یک چیزی می دونم که میگم ...دیگه  در این مورد حرف نزنیم بهتره من راحتی تو رو می خوام  ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و چهارم- بخش سوم








طبقه ی آخر برج العرب ..اتاق هایی بود که فقط من نمی تونستم تو رویا هام  تصور کنم برای من  باور نکردنی و غیر قابل دسترس بود ..

اونقدر همه چیز لوکس عالی و درجه یک بود که جرات نمی کردم به چیزی دست بزنم .....

شهاب خیلی این طور چیزا رو دیده بودو براش عادی بود ولی منو جاسم تا حالا به این جور جاها نیومده بودیم ...و تا مدتی هاج و واج به همه چیز نگاه می کردیم ....

اونشب مهبد ضیافتی برای شام راه انداخته بود که نگفتی ...

اونجا منو خانم حاجی یساری نرگس خانم کنار هم نشستیم و با هم گرم گرفتیم ..

ظاهرا مهبد و حاج آقا با هم شریک کاری بودن مدت ها بود با هم دوست بودن .. من با خودم فکر کردم نرگس خانم باید از زندگی مهبد خبر داشته باشه ...

از من پرسید : بار اول شما میاین دبی ؟

گفتم بله تا حالا فرصت نشده مسافرت خارج از ایران برم ...

گفت : حاج آقا قیاسی خیلی از شما و خانوادتون تعریف کرده ولی به نظرم در مورد زیبایی شما حق مطلب رو ادا نکرده ...

گفتم لطف دارین ..شما قبلا اومده بودین ؟

گفت بله چند بار اومدم ..

گفتم پس حتما پدر و مادر حاج آقا رو دیدین ...

گفت : نه برای چی مگه باید می دیدم ؟...

مهبد منو صدا کرد و گفت خانم دکتر از این ماهی ها بخورین که مخصوص شما سفارش دادم .. نمی دونین چقدر عالیه ...مونس جان جاتو میدی به من ؟

مونس گفت : آخه می خوام پیش مامانم باشم ..

شهاب گفت : مونس جان بیا پیش دایی با هم غذا بخوریم  ..

و اینطوری مونس رو بلند کرد و کنارم نشست ... و شروع کرد به حرف زدن و تعارف کردن  مرتب با من حرف می زد  ...و تمام توجه اش به من بود ... و اجازه نمی داد با کسی حرف بزنم ..

صبح فردا با یک لباس اسپرت آبی اومد و ما رو برد برای گردش و خرید ...

من می دیدم اون به طور وحشتناکی پول خرج می کنه نمی زاره جاسم و شهاب و حتی حاجی یساری دست تو جبیشون بکنن .....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و چهارم- بخش چهارم







یک هفته ما تو بهترین شرایطی که هر کس آرزو داشت زندگی کردیم ولی من همش دلشوره داشتم و احساس می کردم یک جای کار اشکال داره ..

و همه چیز به نظرم مصنوعی و ظاهری میومد ...

هر چی می خواستم از موقعیتی که برام پیش اومده لذت ببرم نمی شد  ..چون می دونستم که آدم هر چقدر هم پول داشته باشه و برای اون پول زحمت کشیده باشه با این نوع خرج کردن جور در نمیاد ...

منو می برد به بهترین و گرون ترین جاها و هر چیزی رو که نگاه می کردم برام می خرید ..

لباس هر چی خودش می پسندید به من اصرار می کرد تا اونا رو پرو کنم ..و می خرید ..

کیف کفش شاید حدود بیست جفت خرید که من اصلا یادم نیست بعدا اونا رو پوشیدم یا نه ....

برای مونس شاید سه تا چمدون لباس خرید ..

بطور افراطی و غیر قابل باور ......چیزی که ذهن منو مشغول کرده بود این بود که از پدر و مادرش حرفی نمی زد و من نمی دونستم  اصلا اونا می خوان بیان یا نه ؟

چند بار پرسیدم ..گفت : عزیزم دلم دارن کارشون رو می کنن که بیان شما نگران نباش اگر نیومدن ما میریم تهران و اونا رو می ببینم ..

ما دائم با حاج آقا خانمشون بودیم ولی مهبد یک لحظه منو تنها نمی گذاشت تا با نرگس خانم حرف بزنم خیلی دلم می خواست از زندگی مهبد ازش بپرسم ولی حتی چند دقیقه تنها نمی شدیم .....

شهاب دیگه نمی تونست بمونه دلش برای کاراش شور می زد این بود که بعد از یک هفته از ما جدا شد و رفت تهران و از اونجا هم پرواز کرد به ایتالیا ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و چهارم- بخش پنجم






ولی نمی دونم اون همه محبت مهبد بود یا دلیل دیگه ای داشت احساس می کردم برای اولین بار دارم عاشق میشم ..

قلبم طوری برای اومدنش می تپید که برام تازگی داشت ..

نگاهش وجودم رو داغ می کرد و احساس خوبی از با اون بودن داشتم ...به محض اینکه دستم رو می گرفت ضربان قلبم میرفت بالا و صورتم قرمز می شد .....

این احساس برای من تازگی داشت و تا اون زمان تجربه نکرده بودم ..گاهی شب ها که با جاسم تنها می شدیم با هم حرف می زدیم ..اون که متوجه ی تغییر حالت من شده بود می گفت : خدا به خاطر زجر هایی که کشیدی و صبر کردی این خوشبختی رو نصیبت کرده ..مرد به این خوش قیافه ای و خوش تیپی پول و دار مهربون واقعا که شانس آوردی  ..

واقعا عیبی نداره ..

ازش پرسیدم : جاسم تو واقعا اشکالی تو کارش نمی بینی ؟به نظر ت یک جای کار نمی لنگه ؟ شهاب که همه چیز رو در مورد اون خوب می ببینه خیلی نسبت بهش  خوش بینه .. تو  بی طرف تری نظرت چیه ؟چی میگی ؟

با تعجب پرسید : تو مگه اشکالی می بینی ؟

گفتم : نمی دونم چرا اینطوریم ..چیزی رو باور ندارم ...

یک چیزی داره آزارم میده که خودمم نمی دونم چیه ,,

گفت : خوب معلومه من که برادرتم باورم نمیشه .. به نظرم طبیعیه تو اینطوری باشی باور کردنی هم نیست یک مرتبه آدم بیفته تو این زندگی .. حق داری آدم شوکه میشه ...

گفتم : نه بابا بچه که نیستم ذوق زده بشم موضوع این چیزا نیست ..احساس خوبی ندارم فکر می کنم جریاناتی پشت این کارا هست ولی نمی فهمم چیه .......

پرسید : فکر می کنی الکی میگه پول دارم ؟ نه بابا خیلی داره بعدم مگه نمی بینی با معاون وزیر اومده اینجا تازه خرج کردنش رو که دیدی ...

اون یک کشتی اجاره کرد و ما رو برد دریا ..فکر کنم به پول ایران اقلا سی , چهل میلیون داده باشه که یک کشتی از صبح تا شب با تمام تجهیزاتش در اختیار ما باشه ..

نمی دونم این همه پول رو چطوری به دست آورده ..

ولی مثل اینکه پدرش پول دار بوده .....اون نمی تونسته با این سن اینقدر پول در بیاره ..

گفتم : همین دیگه نباید بدونم این ثروت رو از کجا آورده ؟

گفت : ای خواهر جان چیکار داری به تو چه ..تو کیفشو بکن و برو,, از هر کجا آورده باشه به ما مربوط نیست ..والله میگه پدرم تو دبی صرافی داره پس باید وضع شون خوب باشه ...

تو فکر شو نکن .

مشکل اصلی من این بود که داشتم بشدت به مهبد علاقمند می شدم و این ترسم رو بیشتر می کرد ....

مهبد هم اینو حس کرده بود و هر چه بیشتر خودشو به من نزدیک می کرد  ..و شروع کرده بود به خریدن اثاث خونه ..

همه چیز رو از دبی می خرید تا لوستر و مبل های خونه رو از اونجا با سلیقه من خرید  .....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و چهارم- بخش ششم







تا اینکه یک روز ما برده بود سافاری ...

ولی من زیاد از صحرا گردی خوشم نمی اومد و حالم بد شد سرم گیج می رفت این بود که با نرگس خانم رفتیم چادر عرب ها ..

نرگس خانم یک لیوان آب آورد داد به من و مدتی نشستیم ....

فرصت رو غنیمت شمردم و ازش پرسیدم ..شما می دونی پدر و مادر مهبد کی میان دبی ؟

با تعجب به من نگاه کرد و گفت : نمی دونم انجیلا جون مگه قرار بود بیان ؟

گفتم : مهبد میگه خونه شون اینجاست ..

گفت : من نمی دونم شما مطمئن هستی ؟

گفتم والله اون اینطوری میگه شما خبر نداری ؟..

گفت : انجیلا جون به نظرم شما بیشتر تحقیق کن ...

گفتم : تو رو خدا اگر چیزی می دونین به من بگین .. شهاب تحقیق کرد ولی چیزی نفهمید ..مهبد آدم خوبی نیست ؟

گفت : نه به خدا حاج آقا گلِ ..واقعا مرد خوبیه ...  ولی ..در همین موقع مهبد سراسیمه اومد و گفت : چی شدی انجیلا شنیدم حالت بهم خورده ..پاشو از اینجا ببرمت مثل اینکه صحرا تو رو گرفته ..

بعضی ها اینطوری میشن ..پاشو .بریم دکتر ...

گفتم : دیگه حالم خوبه تو برو من با نرگس خانم اینجا هستیم ..

گفت نمیشه بر می گردیم ...

با افکاری که از قبل  داشتم و حرف نرگس خانم دیگه دلم قراری نداشت ...و تنها فکرم این بود که یک جایی با نرگس تنها بشم و چیزایی که فکرم رو مشغول کرده رو ازش بپرسم ..ولی اصلا مهبد همچین فرصتی رو به من نداد ...

سیزده روز ما دبی موندیم و من نتونستم با نرگس تنها بشم و شب آخر ..

مهبد سنگ تموم گذاشت و یک جای زیبا و رویایی رو برای شام انتخاب کرد و اونجا یک انگشتر برلیان درشت به من داد و ازم جلوی همه خواستگاری کرد ..

محو کارای اون بودم همه چیز زیبا و با احساس بود به بهترین شکل کاری رو انجام می داد که نمی شد ازش ایراد گرفت ...

با علاقه ای که بهش پیدا کرده بودم ..با کمال میل قبول کردم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_سی ام و چهارم- بخش هفتم






مهبد یک سبد پر از گل گذاشت جلوی من و گفت : قابل تو رو نداره ..

یک سند بین گل ها بود بر داشتم و بازش کردم ..یک خونه به نام من کرده بود  ..

نگاهی بهش کردم و گفتم : تو چیکار داری می کنی تو رو خدا لازم نبود ..من احتیاجی به این چیزا ندارم ...

خیلی عاشقانه  گفت : ببخش که بدون نظر تو اینجا رو خریدم ولی می دونم می پسندی می خوام  که خونه ی عشقمون باشه ....

برای اینکه بدونی چقدر دوستت دارم ..همه دست زدن و تبریک گفتن ...

مهبد گفت : جای آنا و بابا خالی ..

گفتم جای پدر و مادر توام خالی کاش اومده بودن ... مهبد زود حرف رو عوض کرد .

باورم نمیشد ..مهبد این کارو در حالی کرده بود که هنوز نمی دونست من باهاش ازدواج می کنم یا نه .. سه میلیارد خونه رو به نام من کرده بود .. برام ماشین BMW  خرید که بعدا فهمیدم اصلا تو ایران پیدا نمیشه .....

واقعا هضمش برام سخت بود و این باعث می شد من بیشتر گیج بشم  ..

چون در مقابل اون من چیزی نداشتم که بخواد  منو گول بزنه..باورش برام سخت بود  . من حتی زنی بودم که دوبار ازدواج کرده بودم ..و این ذهن منو آزار می داد .

پرواز ما صبح ساعت پنج بود ..بعد از شام وقتی برگشتیم به هتل جاسم و مونس رفتن به اتاق خودمون و مهبد ازم  خواست باهاش برم ...

تو این سیزده روز من اتاق اونو ندیده بودم ..مال اونم مثل اتاق ما بود  با همون تشریفات و تجملات  ..

در و که بست دستهای من گرفت تو دستش و فشار داد و به چشم هام خیره شد ..

سرمو انداختم پایین ولی قلبم پر از احساس عشق بود ..

گفت : بهم نگاه کن ..من تازگی ها این نگاه تو رو که ازش محبت میریزه رو دوست دارم ..برات میمیرم ..و بشدت منو بغل کرد و پشت سر هم می گفت : وای ..وای خدای من به آرزوم رسیدم ...

گفتم : من باید برم ...

گفت : عشقم نترس من حدم رو می دونم ..فقط می خواستم بغلت کنم ..ولی دیگه بهم فرصت نداد و منو بوسید ..کمی از خودم بی خود شدم ولی زود ازش جدا شدم و با عجله از اتاقش اومدم بیرون و دویدیم بطرف اتاقم .....

پشت در ایستادم ..احساس لذت بخشی بود ..تو آسمون ها سیر می کردم ..

گفتم : خدایا  پس خوشبختی که شنیده بودم اینطوریه؟ ...

خدا جون خیلی خوشحالم ممنونم ,,خدایای مهربونم ....

خودت هوای منو داشته باش ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
شایدم از این اختلاس گراست.فردا میندازنش زندان.۹۹درصد مشکوکه 😆

حتما از اين اختلاس گراست كى پول زحمت كشى رو اينجورى خرج مى كنه دخترشم ديكه يادش رفت كلا 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
شایدم از این اختلاس گراست.فردا میندازنش زندان.۹۹درصد مشکوکه 😆

راستى نبودين گفتين چن وقتى نيستين  😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز