2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست
در ترکی انجی یعنی مروارید و لا هم میشه مانند مروارید 

اها مرسى عزيزم😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و پنجم- بخش اول







پاشو قربونت برم الهی من فدای تو بشم ..منو ببخش قول میدم ..

به خدا پشت دستم رو داغ می کنم تا دیگه یادم نره از این غلطا بکنم ....

بیا ببین واقعا می کنم ....و رفت طرف آشپزخونه ..نمی دونستم  می خواد چیکار کنه چشمهام پر از اشک بود دنبالش رفتم و پرسیدم می خواهی چیکار کنی ؟  

گاز رو روشن کرد وقاشق رو بر داشت و  گذاشت روی شعله ی گاز ...من فقط نگاه کردم ...شاید فکر می کرد من  جلوشو می گیرم ..ولی من با خشم منتظر موندم ببینم می خواد چیکار کنه .....

اون بغض داشت و صورتش قرمز شده بود انگار فشار زیادی رو تحمل می کرد...

در حالیکه اشک تو چشمش جمع شده بود  گفت: مامان من همیشه منو می ترسوند که با قاشق داغم می کنه ولی هیچوقت نکرد حالا من می خوام خودم این کارو با خودم بکنم ...

بازم من نگاه کردم ..قاشق گداخته شد بر داشت و بدون درنگ گذاشت پشت دستش ..دندونهاشو بهم فشار دادو قاشق رو پرت کرد تو ظرف شویی و رفت ..

بوی سوختگی تو فضا پیچید ...من از این کارش متعجب شده بودم ..آیا واقعا تا این حد پشیمون شده ؟ یا داره فیلم بازی می کنه ؟  ..

احمد خودشو انداخته بود روی مبل و مثل بچه ها گریه می کرد.....

بلاتکلیف نگاهش می کردم .....نمی دونم چرا؟ ولی دلم براش سوخت ..

عاجز و در مونده به نظرم می رسید ..رفتم پماد آوردم و کنارش نشستم و دستشو گرفتم روی سوختگیِ دستش که خیلی هم عمیق بود مالیدم و اونو بستم ...

پیدا بود درد شدیدی داره .... مونس تو روروک نشسته بود و  گریه می کرد  ..

رفتم اونو بغل کردم آوردم و روبروش نشستم...گفتم : فقط بهم بگو چرا ؟ چرا این کارو کردی ؟

گفت : خریت که شاخ و دم نداره ..با دست خودم زندگیمو خراب کردم ..دیدی که توبه کردم توام منو ببخش ....هیچ دلیلی ندارم فقط احمقم ..

تا شب به من التماس کرد و قول داد ...

سعی کردم به خاطر زندگیم کوتاه بیام ..من چاره ی دیگه ای نداشتم و باید قول اونو قبول می کردم ....

اونشب رو تو اتاق مونس خوابیدم ..ولی احمد با التماس منو برد سر جام می گفت بدون تو نمی تونم بخوابم تو نفس منی اگر نباشی من خفه میشم ....

بیا پیشم ببین چقدر دستم داره می سوزه ..باور کن اگر این بار خطایی کردم صورتم رو می سوزنم ....

کنارش دراز کشیدم ..کمی بعد از صدای خوردن انگشتش متوجه شدم که خوابش برده ...

اون همیشه انگشت دست چپ شو می خورد و حالا همون دست رو سوزنده بود ..با وجود باندی که به دستش بسته بودم انگشتش تو دهنش بود ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و پنجم- بخش دوم





داشتم فکر می کردم  چقدر یک زن باید خودشو پست کنه که به خاطر پول زندگی دیگران رو بهم بزنه ..

چطور می تونن این کارای زشت رو انجام بدن و بازم سرشون رو بالا نگه دارن آیا وجدان ندارن؟..

از خودم که یک زن بودم بدم اومد نمی دونم خانم منشی که یک زن پنجاه ساله بود چه رابطه ای می تونست با احمد داشته باشه ؟ ولی خیلی حالم بد بود باور کردنش برای من غیر ممکن به نظر می رسید ....

خوابم نمی برد ..تنها کاری که اون زمان دلم می خواست بکنم رفتن به در گاه خدا بود ..به نماز ایستادم و دستهامو بالا بردم و گفتم خدا یا پناه بر تو از شر آدم های بد و فاسد پناه بر تو می برم ...

دو رکعت نماز خوندم و به سجده افتادم و تا تونستم گریه کردم ....

برای فردا نقشه های زیادی داشتم می خواستم از اون منشی شکایت کنم و تکلیف مطب رو روشن کنم ولی ...

هنوز ما خواب بودیم که صدای زنگ در منو بیدار کرد ...از بس قرص خورده بودم نمی تونستم چشمم رو باز کنم ..منصوره اومده بود ..خودش  درو  باز کرد و اومد منو صدا کرد و گفت : خانم براتون مهمون اومده ...

مادر و پدرو دو تا از خواهرا و عمه احمد از شهرستان اومده بودن ....

قبلا هم زیاد می اومدن و چون هر بار با روی خوش من روبرو می شدن مدتی هم می موندن ..

و این احمد بود که اصرار داشت اونا برن ..

پدر و مادرش خیلی منو دوست داشتن و منم به اونا علاقمند بودم ...پدرش همیشه می گفت : اگر تو نبودی احمد به اینجا نمی رسید ..تو از اون یک آدم دیگه ساختی ...

و حالا فکر می کردم آیا کار درستی کرده بودم؟ که اون همه بها به احمد دادم  ؟ نباید به کسی که محبت می کنی و دستشو می گیری جنبه ی این کارو داشته باشه ؟ شاید اشتباه از من بود ....

ولی اون روز اصلا آمادگی پذیرایی از اونا رو نداشتم ...

نمی خواستم متوجه تغییر رفتارم بشن ..این بود که هر طوری بود خودم رو جمع و جور کردم....

اونا مقدار زیادی خوراکی و سوغاتی آورده بودن ...و منو و احمد مجبور بودیم که تظاهر کنیم با هم خوب و خوش مثل گذشته زندگی می کنیم و احمد از این بابت خیلی راضی بود  ...و سعی می کرد بیشتر از اونی که لازم بود به من احترام بزاره و محبت کنه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و پنجم- بخش سوم






دو روزی هیچکدوم از خونه بیرون نرفتیم ..و مادر احمد فکر می کرد که به خاطر اوناست ..ولی در واقع هر دو خجالت زده بودیم و ترجیح می دادیم چشممون به کسی نیفته ...

بعد بدون اینکه در مورد چیزی با هم حرف بزنیم افتادیم دنبال پیدا کردن جایی برای مطب ....

بعد از چند روز احمد خسته شد و همش پیش پدر و مادرش می موند  و من خودم تو این بنگاه و تو اون بنگاه دنبال جا گشتم ..تا بالاخره یک آپارتمان خوب پیدا کردم ..

بازم احمد گفت به نام خودت بزن ...این بار بدون حرف این کارو کردم چون پولامون کم بود و من هر چی پس انداز داشتم رو هم گذاشتم روی اون خونه .. در عین حال زیاد به رفتار های احمد اعتمادی نداشتم ....

خودم کارای اون خونه رو کردم و اثاث مطب رو بردم و چیدم ..احمد هم کمک می کرد ولی چون  دستش عفونت کرده بود وکار زیادی از دستش بر نمی اومد مجبور بودم خودم سخت کار کنم ...

و اینطوری احمد برای خودش مستقل شد ..ولی منو از فکر اینکه شکایت کنم منصرف کرد و گفت : نمی خوام پامون به کلانتری و دادگاه کشیده بشه  ..تقصیر من بوده و تاوانش رو هم پس میدم ...

من خودم منشی احمد شدم  ..

دستیارش رو هم خودم انتخاب کردم ...و این طور به نظر میومد که همه چیز داره روبراه میشه ...

هفت ماه گذشت حالا مونس روز به روز بزرگتر و شیرین تر می شد و احمد عاشق اون بود و جالب اینجا بودکه مونس به همه ی مردای دور برش می گفت بابا و فقط احمد رو مثل من صدا می زد .....

و اونقدر شیرین و خواستی شده بود که نه تنها من و احمد بی اندازه دوستش داشتیم آنا و بابا وپدر و مادر احمد و تمام فامیل عاشقش شده بودن ..و من تنها امیدم تو زندگی مونس بود و دیدن گاه بیگاه آویسا ...

چون من دیگه مرتب حواسم به احمد بود که خطایی نکنه و دائم بهش شک داشتم  ...

در گیری شدید ی تو ذهنم بوجود اومده بود  که نمی تونستم به کسی کمک کنم و خودم نیاز داشتم کسی به دادم برسه ..برای همین کلا دیگه مرکز نرفتم ...

چون خبر پخش شد و به زودی آنا و بابا هم از زبون دیگران شنیدن و مدعی من شدن که چرا حرفی نمی زنم ...

گفتم : اونطوری که مردم میگن نیست بهش تهمت زدن ...و برای حفظ زندگیم از احمد دفاع کردم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و پنجم- بخش چهارم





ولی کم کم احساس می کردم باز احمد داره یک کارایی می کنه ..تا سرمو دور می دید با دستیاراش شوخی های رکیک و بی معنا می کرد ..

گاهی مریض که میومد بیرون در اتاق رو می بست ..مدتی خبری ازش نبود ..

نمی دونستم آیا با اون دختر تو اتاق چیکار می کنه ..اصلا اون به احمد اجازه میده که بهش دست درازی کنه ؟اونم جایی که من پشت در بودم ؟..

یا من گناه می کنم و بهشون تهمت می زنم ؟ اما غرورم اجازه نمی داد درو باز کنم ..همین طور به در خیره می شدم و قلبم تو سینه می کوبید ولی جرات دیدن چیزی رو که حدس می زدم نداشتم .....

اصلا شایدم اشتباه می کردم ...

بیشتر شب ها وقتی می خواستیم بریم خونه به من می گفت جایی کار دارم تو برو من میام ...و میرفت و تا دیر وقت نمی اومد ....

اگر برای هر کدوم از کارای اون  می خواستم دعوا راه بندازم اعصاب هر دومون داغون می شد ...کلا اهل غُر زدن نبودم ..ولی در هر فرصتی نماز می خوندم و با خدا راز و نیاز می کردم ....

تا دلم خالی بشه ..

مدتی بود که شب خواب می دیدم و صبح عین همون خواب برام اتفاق میفتاد ..آدم هایی رو که برای اولین بار به مطب میومدن من شب قبل تو خواب می دیدم ..و این برام خیلی عجیب شده بود ....

و تو ی این خواب ها احمد رو می دیدم که داره به من خیانت می کنه و این بیشتر رنجم می داد چیزی که اثباتش احمقانه به نظر می رسید  ..

کشمش های روحی من داشت خیلی به منو و مونس صدمه می زد ..برای اینکه خودمو از اون وضعیت خلاص کنم با خانم دکتر مرندی حرف زدم و ترجیح دادم احمد رو به حال خودش رها کنم و برگردم مرکز .....

سعی می کردم هر چه بیشتر از کارای اون دوری  کنم و به روی خودم نیارم   ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و پنجم- بخش پنجم





دیگه هیچ اعتمادی بهش نداشتم و ازش قطع امید کرده بودم پس باید خودمو نجات می دادم ...این بود که درس می خوندم و برای فوق خودمو اماده می کردم و خوشبختانه قبول شدم و سرم به خوندن درس و رفتن به مرکز گرم شد ..

می دونستم که ادم ضعیف پا مال میشه ..

باید قدرتم رو بیشتر می کردم  ....برای همین ظاهرا خیلی خوب به نظر می رسیدم ..ولی  مرتب از گوشه و کنار می شنیدم که باز اون با کسی رابطه داشته بازم دستیار هاشو عوض می کرد و این نشون می داد که دوباره احمد داره کارایی می کنه که اون دخترا طاقت نیاوردن و رفتن  ..

دوباره دعوا کردیم و دوباره ...

اون بدون انکار فقط  معذرت می خواست و شرمنده می شد و قول می داد ..و شاید پای هر قولش دو سه روز بیشتر نمی موند ..چهار سالِ پر از کشمش و دعوا و رو پشت سر گذاشتم ....

دیگه قید شو زدم کاری به کارش نداشتم و فقط باهاش زندگی می کردم ولی اجازه نمی دادم  دستش به من بخوره نمی تونستم قدرت این کارو نداشتم ....اونقدر لب تخت می خوابیدم که گاهی با یک حرکت کوچیک میفتادم پایین ...

اما احمد بی خیال این حرف ها  همون طور مثل قبل  مهمون دعوت می کرد و مهمونی میرفت ..و جلوی مردم وانمود می کرد که زندگی خوبی داریم مرتب می گفت : خانمم ..سرورم ..تاج سرم بدون اون من هیچم ..

و تا می تونست از جملات چندش آوری استفاده می کرد که فکر نکنم دیگران هم از شنیدنش خوششون میومد  ...و من فوق لیسانم رو گرفتم و با جدیت تو مرکز کار می کردم ....

یک روز آنا عصبانی اومد پیش من و گفت : چرا جلوی این مردتیکه رو نمی گیری داره آبروی ما رو می بره ..همه دارن میگن حتما تو ریگی تو کفشت داری که به اون حرفی نمی زنی ..

چرا تو که می دونی احمد داره این کارا رو می کنه بازم به روی خودت نمیاری ؟

گریه افتادم ..تنها  همدمی که اون روزا داشتم همون اشک ها بود خون می خوردم و دم نمی زدم ....

گفتم : چیکار کنم آنا ؟شما بگو ..طلاق خوبه ؟بگیرم ؟  یا دعوا و مرافه کنم ؟

هر شب همدیگر رو بزنیم چطوره ؟ شما بگو با این مرد چیکار کنم ؟

هر کاری شما بگی کرده ام فایده ای نداره بزار اونقدر بکنه تا خسته بشه ..من دیگه قدرت مبارزه با کسی رو ندارم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹



سلام به دوستان عزیزم:




مسئله ای پیش اومده که باید با شما در میون بزارم

چون واقعا دلم نمی خواد رنجشی در دل شما ایجاد کنم ..

داستان انجیلا سر گذشت یک زن هست که من با قلمم اونو به رشته ی تحریر در آوردم ..

هیچ ربطی به زندگی شما  نداره واقعیت تلخی از جامعه ی ماست که متاسفانه برای بعضی از ما اتفاق میفته ..

ولی این دلیل بر این نیست که همه ی مردان ما خیانت کار باشن ..

شما وقتی مرد عنکبوتی رو می خونین توقع دارید شوهرتو ن از دیوار بالا بره ؟ یا زندگی نامه ی نادر شاه رو می خونین شوهرتون رو به شکل اون می ببینن ؟

زندگی ما با وجود شباهت هایی که بهم داره با هم فرق می کنن و مسلما انجیلا قهرمان نیست ..

فقط یک زنه که زندگی متفاوتی داشته و من به دلیل عبرت آموز بودن و مسائلی که تو زندگی برای ایشون پیش اومده بود تصمیم گرفتم اونو بنویسم ..و اینکه خانمی به من متعرض شدن که تو داری با این داستان مردم رو به فساد تشویق می کنی می خواستم بگم که  همیشه پنهان کردن حقیقت برای یک جامعه خوب نیست ..

اون زمان همه ی ما کبک سر زیر برف کرده می شویم ..

گفتن بعضی از واقعیت ها در یک جامعه گاهی واجب و اَجر اوخروی دارد و  اگر نباشد   اون جامعه پیشترفتی نخواهد داشت ....

من کارم رو به خاطر خدا و در راه خدا انجام میدم باشد که مورد قبول واقع گردد ...

من دوست دارم سهم هر چند کوچک از این پبشرفت رو در جامعه ی خودم داشته باشم ...و به جز خوبی و نیکی برای شما نمی خوام ..

فکر کنم اینو قبلا به شما ثابت کردم ..💐💐💐💐💐





دوستدار شما ناهید❤️🌸

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام اين پست اخر از خانم گلكار براى كسانى هست كه مثل اينكه تو كانال معترض شدن منم گذاشتم اينجا

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها اومدم پست و إرسال كنم يه متنى زير هر پست هست كه براى إرسال پست رعايت قوانين و مقررات سايت الزاميست كه قبلا نبود براى شماهم امروز اينجورى شده ايا

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
بله براي منم همينطور شده.

مرسى عزيزم مثل اينكه بروز شده

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
از دست تو نيلسا حالا چرا مى كشيش 😂


چون انجيلاهمش نشست تابقيه براش تصميم بگيرن همش ترسيد الانم حقشه   كاظم بيچاره   

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز