داستان #انجیلا💘
#قسمت_بیستم- بخش اول
فردای اون روز احمد به من زنگ زد و گفت : سلام عشق اول و آخر من خوبی؟ .. باور کن هر کجا میرم فقط صورت زیبای تو رو می ببینم ..
وای انجیلا چه چشم هایی داری آدم توش غرق میشه .. همش می خوام داد بزنم کمک ..نجاتم بدین غرق شدم ....
گفتم خودتو لوس نکن این حرفا چیه می زنی بهت گفتم من الان آمادگی شنیدنش رو ندارم ....
گفت : نمی خواهی یک آدم بیچاره ای رو که داره غرق میشه نجات بدی ؟
گفتم : نجات دادم که زنت شدم دیگه می خواهی الان چیکار کنم ؟
گفت : راستش می خوام بغلت کنم تو چشمت خیره بشم ..
شاید غرق شدم و تو از دستم راحت شدی ....
گفتم : برو خجالت بکش کاری نداری ؟
گفت : نه صبر کن کارت دارم راستش می خوام درس بخونم ولی همش یاد توام فکرم راحت نیست خوابگاه هم که خیلی شلوغه فردا امتحان دارم..نمی دونم چیکار کنم ..
گفتم : هر کاری قبلا می کردی الانم همون کارو بکن .
گفت: میشه بیام خونه ی شما آنا ناراحت نمیشه ؟ هم تو رو می بینم هم خیالم راحته که اگر غرق شدم یکی هست نجاتم بده ...
گفتم : خونه ی ما ؟ نمی دونم گوشی دستت باشه از آنا بپرسم ...
بلند گفتم : آنا جون احمد بیاد اینجا درس بخونه امشب بمونه ؟
آنا شونه هاشو بالا انداخت ..
ولی بابا گفت : بگو بفرمایید منزل خودشه پرسیدن نداره که ......
احمد خودش شنید و گفت : از قول من تشکر کن دارم میام پس ...
وقتی گوشی رو قطع کردم آنا اخم هاش تو هم بود و گفت : امشب بیاد ولی اینجا جا خوش نکنه ,,بره تو اتاق عقبی بخوابه ..
من داماد سر خونه نمی خوام ..گفته باشم اِنجیلا قول داده صبر کنه ..
گفتم : اووو آنا چی داری میگی خودت این کارو کردی حالا بهانه در نیار شما نمی دونستی وضعیت احمد رو ؟حالا دیگه باید باهاش راه بیایم ......
خیلی زودتر از اونی که فکر می کردیم احمد اومد ..
از راه که رسید دست انداخت گردن بابا و آنا و اونا رو بوسید و گفت : ای وای من خیلی شما هارو دوست دارم درست مثل پدر و مادرم هستین ..
الان که فکر می کنم کسایی رو دارم که خیلی هم مهربون و خوبن دیگه احساس تنهایی نمی کنم ...اصلا به دنیا امیدوار شدم ..
باور کنین به خواب شبم هم نمی دیدم هم یک زنی مثل انجیلا خدا نصیبم کنه هم یک پدر و مادر خوب دیگه,,من حتما کار خوبی به درگاه خدا کرده بودم آنا جون دارم میمیرم از گرسنگی چیزی دارین بخورم ؟
آنا گفت : آره پسرم الهی بمیرم تو هنوز ناهار نخوردی ؟ انجیلا براش غذا گرم کن ..
رباب خانم رفته بود و من باید این کارو می کردم ...
فورا یک سینی براش درست کردم و گذاشتم جلوش ..اون داشت همین طور با بابا و آنا خوش و بش می کرد و می تونم بگم کمی هم چاپلوسی ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar