داستان #انجیلا💘
#قسمت_نوزدهم- بخش سوم
وقتی برگشتیم احمد و بابا همون جا جلوی تلویزیون نشسته بودن ..تا چشمش افتاد به من دوباره نیم خیز شد و گفت : ببخشید ولی من به شما گفتم که میام..شما توجه نکردین ,,
دیشب نیومدم امشب اومدم شما که می دونستین من میام بهتون گفته بودم ....
بابا که از همه رو در وایسی داشت ناراحت شد و گفت :بفرمایید ..شما بفرمایید .. انجیلا الان یکم عصبی شده ...
احمد با استرس گفت : ببخشید بی موقع خدمت رسیدم ولی ..ببینین نه گل آوردم نه شیرینی ..فقط یک جلسه حرف بزنیم همین ....حاج خانم اجازه میدین که ؟
آنا گفت : حالا که اومدین تو از من می پرسین ؟ خوش اومدین...ولی ما عادت نداریم اینطوری مهمون قبول کنیم ..
لطفا دیگه این کارو نکنین ...
احمد خیلی مظلومانه سرشو انداخت پایین و گفت: چشم اجازه بدین من حرفامو بزنم زود میرم راستش ترسیدم زنگ بزنم و قبولم نکنین ...
اجازه میدین که یکم با انجیلا خانم حرف بزنم ؟
گفتم: من حرفی ندارم که با شما بزنم ای بابا چه گرفتار شدم ..و رفتم به طرف اتاقم ...
اون روز احمد لباس بهتری پوشیده بود و سعی کرده بود به خودش برسه ....
یک طوری بی پروا ولی خجالتی به نظر می رسید انگار سعی می کرد خودشو اینطوری نشون بده....
خیلی مصنوعی بود که به دلم نشست ...
بابا صدام کرد انجیلا خانم لطفا برگرد ایشون فقط می خواد با شما حرف بزنه بیا بابا بشین ...
گفتم :آخه بابا شما که بهتر می دونین ....
گفت : آخه نداره بیا بشین ....
برگشتم و نشستم نمی تونستم رو حرف بابا حرف بزنم ...ولی عصبانی بودم ...
رباب خانم براش چایی آورد و آنا بهش میوه تعارف کرد ..آروم نشسته بود ...
آنا گفت : خوب بفرمایید دیگه ما گوش می کنیم ...
گفت : راستش اضطراب دارم حرفم یادم رفت ..چه جالب اصلا یادم نیست که چی می خواستم بگم صد بار تمرین کرده بودم ...
بابا گفت : حالا چایی تون رو میل کنین یادتون میاد ...
گفت : نه مشکلی نیست ..میگم ,,چیز غیر عادی نبود ,, می خوام از دخترتون خواستگاری کنم من دوسال دیگه از درسم مونده ولی الانم بعد از ظهر ها تو یک کلینیک کار می کنم ..من آدمی خود ساخته ام رو پای خودم ایستادم ..
اهل سرابم ..پدر و مادرم و همه ی اقوامم اونجان .. من حتی خرج تحصیلم رو هم خودم میدم ..اصلام نمی خواستم به این زودی ازدواج کنم ..
ولی دلم پیش دختر تون مونده ..
همه چیز رو در مورد ایشون می دونم ...می خوام اون گذشته ی تلخ رو از ذهنشون در بیارم می خوام خوشبختش کنم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar