2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفدهم- بخش پنجم







صبر کردم تا یعقوب از اونجا دور بشه و بعد آویسا رو با خودم بردم تا بگردونمش ..

دیگه بزرگ شده بود ولی چون چثه ی زیر و لاغری داشت توی صندلی جا شد ..ولی اون دلش نمی خواست تو اون صندلی بمونه  و به گریه افتاد ..

طاقت اشک اونو نداشتم ..یک مرتبه حالم بد شد و از تو صندلی در آوردش و گذاشتمش رو صندلی جلوی ماشین و کمر بند رو بستم و حرکت کردم ...باهاش حرف می زدم واونم جواب می داد ...

گاهی دست کوچولوش میاورد جلو تا دست منو بگیره ..

می خواستم از اونجا دور باشم تا یعقوب اگرم زود اومد ما خونه نباشیم ..ولی از تو آیینه دیدم که داره با ماشین منو تعقیب می کنه و پشت سرم میاد ...پام سست شد ..

می خواستم برگردم خونه ..چون در این صورت دیگه نمی تونستم از دستش فرار کنم ..

یکم سرعتم رو بیشتر کردم ..اونم باسرعت اومد و پیچید جلوی من نگه داشت ..

با عصبانیت اومد پایین و سرم داد زد ..کجا ؟ بچه رو کجا می خوای ببری؟ ..تو فقط حق داری تو خونه اونو ببینی ..

با ترس گفتم باشه ..باشه الان برمی گردم می خواستم یکم بگردونمش ...

گفت : تو غلط کردی حق همچین کاری رو نداری ..

وسط خیابون بود خیلی زود مردم جمع شدن اون فحش می داد,, داد می زد  و آویسا گریه می کرد ..

خودش اومد از اون طرف درو باز کرد و آویسا رو بغل زد و در حالیکه می گفت : بی لیاقت بی عرضه هرزه ی پست ..بچه رو با خودش برد ....من هاج و واج به اطراف نگاه می کردم...

نمی دونستم به مردمی که اون طور با شک و بد بینی منو تماشا می کردن ..چی بگم ؟

طوری منو ورانداز  می کردن که انگار من بد ترین گناه دنیا رو کرده بودم ...

دلم می خواست ..واقعا دلم می خواست فریاد بزنم و ماجرای زندگیمو براشون تعریف کنم و بگم تو رو خدا اینقدر در مورد دیگران زود قضاوت نکنین ..ولی افسوس .....

یعقوب از اون به بعد هم یا به یک بهانه آویسا رو نمیاورد,, یا میاورد ولی جنجالی به پا می کرد که تن همه ی ما رو می لرزوند و بچه رو با گریه می برد ...

و من از دیدن صحنه ی جدا شدن از بچه ام که  با گریه می رفت  یکماه مریض می شدم ...با این حال ..خودم رو به خوندن درس مشغول می کردم  و  اینطوری سعی می کردم غصه هامو فراموش کنم   ..

اما لک سفیدی  که روی صورتم افتاده بود چنان بد نما شده بود که دیگه از نگاه کردن به آیینه اجتناب می کردم ...

زخم معده گرفتم و دائما قرص های اعصاب می خوردم ..ولی هیچی نمی تونست آرومم کنه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفدهم- بخش ششم







تا اینکه من تونستم با رتبه ی پنجم تو دانشگاه  قبول بشم چیزی که کسی باور نمی کرد من با اون اعصاب داغون و حال پریشونم بتونم انجامش بدم ....

یعقوب شناسنامه منو نداد و من المثنی گرفته بودم ..و اون فکر نمی کرد که من بتونم دانشگاه شرکت کنم

بعد از این که خبر قبولی من به گوش یعقوب رسید ..دیگه آویسا رو نیاورد ..

راستش اون موقع هم که آویسا پیش من بود یک لحظه  منو راحت نمیذاشت  ....دیگه دلم نمی خواست یعقوب رو ببینم و صداشو بشنوم ..طاقتم تموم شده بود ..

حتی وقتی ظرف ها بهم می خوردن بدن من می لرزید ..از سایه ی خودمم  می ترسیدم ..هر وقت سر ماه می شد که قرار بود آویسا بیاد من دیگه به جای هیجان ترس و دلواپسی به سراغم میومد و دیدن آویسا هم برای من شده بود کابوس ..چون هر دفعه هم زمانشو کم و کمتر می کرد ..

دستم به جایی بند نبود ..باید میرفتم شکایت می کردم ولی اهلش نبودم ....این بود که وقتی یعقوب دیگه آویسا رو نیاورد ..حرفی نزدم ..فقط از دور میرفتم و اونو می دیدم ..

حالا یعقوب زن گرفته بود ..بهجت می گفت مادرش یک خانمی رو که خیلی مومن و چادری هست و سه سال از یعقوب بزرگتره رو براش گرفته و دارن با هم زندگی می کنن ..و خبر خوب برای من این بود که اون می گفت خیلی با آویسا مهربون و ملایمه ..و ازش خوب مراقبت می کنه ..و هر بار که جویای احوال اون می شدم بهجت از خوبی های اون زن می گفت ..و اینکه آویسا حالش خوبه .....

تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود گاهی از دور میرفتم و اونو می دیدم ...و قتی آویسا رو تو بغل اون می دیدم در عین حال که از حسادت بغض می کردم  دلم خوش بود که اون زن مهربونیه و از بچه ی خوب مراقبت می کنه ...و اینکه همون رفتارهای بدی که با من داشت با اونم داره ...

سفیدی روی صورتم آنا رو بشدت نگران کرده بود منو پیش هر دکتری که معرفی می کردن می برد ..حتی یکبار منو برد تهران ولی خوب نشدم ...

دیگه دانشگاه باز شده بود من سعی می کردم صورتم رو زیر مقنعه پنهون کنم ....ترم اول و دوم رو با موفقیت تموم کردم ..تو این مدت نه با کسی حرف می زدم نه اصلا به اوضاع دور و برم توجهی داشتم ..تابستون اونسال دکتر دیگه ای رو به ما معرفی کردن که خوشبختانه با چند بار تزریق تونست اون لک های سفید رو تا حدی از بین ببره ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفدهم- بخش هفتم







اما مرتب برام خواستگار پیدا می شد ..و من می فهمیدم که آنا و بابا به تنها چیزی که فکر می کنن شوهر دادن دوباره ی منه ..اعتراض می کردم و می گفتم : تو رو خدا به من رحم کنین من از هر چی مرده بدم میاد نمی خوام ..می فهمین؟ نمی خوام چرا حال و روز منو نمی بینین ...

آنا می گفت : تو چرا حال ما رو نمی فهمی ؟ تو الان یک زن بیوه ی نوزده ساله ای خوشگلی خوش بر رویی می دونی چقدر برات حرف در میارن ؟ با حرفایی که یعقوب پشت سرت زده ..همه فکر می کنن تو برای کارای بدی طلاق گرفتی ...الانم که میری دانشگاه ..خوب شوهر داشته باشی حرف مردم تموم میشه ..

گفتم : من بمیرم خیال مردم راحت میشه؟ ول کنین تو رو خدا دست از سرم بر دارین .. این مردم کار و زندگی ندارن که نشستن در مورد من قضاوت می کنن ؟ اگر اونا نمی دونن که شما می دونین من چه حالی دارم ..من باید صبر کنم تا آویسا بزرگ بشه و بیارمش پیش خودم ..شوهر نمی خوام اونقدر مردم حرف بزنن تا خسته بشن ..



فصل دوم :

ترم سوم بودم ...ساعت استراحت تو کلاس نشسته بودیم ..دخترا داشتن با هم پچ پچ می کردن و می خندیدن ..

ولی من طبق معمول ..عکس آویسا رو گذاشته بودم جلوم و آروم باهاش حرف می زدم کاری که اغلب می کردم تا دلتنگی هام رو مرحم بزارم ......

شنیدم که دخترا می گفتن ..دانشجو های دندونپزشکی دارن میان اینجا ..اونا روی شیطنت دخترونه می گفتن می خندیدن و با هم مزاح می کردن ولی من اصلا حوصله ی کسی رو نداشتم ....

عکس آویسا رو بر داشتم و گفتم : مامان جان من دلم می خواد تو دندونپزشکی قبول بشی دلم می خواد یک خانم دگتر خوشگل باشی ..عزیز دلم شوهر هم نکن ..میگم دایی شهاب تو رو با خودش ببره آلمان .... تا مثل من بدبخت نشی ..

همین طور با آویسا حرف می زدم و تو عالم خودم بودم ...

دانشجو ها اومدن و سر و صدا به پا شد ..گفتن و خندیدن و رفتن ..من حتی سرمو بلند نکردم ببینم چیکار می کنن ..

و اون روز دوباره سرنوشت من رقم خورد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان اينم قسمتهاى امروز برم بخونم ببينم چى شد 😜

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

واى خداى من اصلا نميتونم تصور كنم از بچه هام دور باشم خيلى سخته براى يه مادر بيچاره چى كشيده چقدر يعقوب و مادرش پس فطرتن بدبختى ما ايرانيا همينه قضاوتاى بيجاى مردم همش مردم چى ميگن خوبه ننه باباش تحصيلكردن خير سرشون اگه اين يعقوب و ننش تاوان كاراشون و پس ندن هيچى ديگه از حرص و جوش سكته ميكنم من والا به خدا

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

آخي اين بنده خدابايه انتحاب اشتباه پدرومادرش چي به روزش اومد دردايي كه تو خونه يعقوب ميكشيد كم بود نديدن دخترشم اضافه شد كاش آخرش خوب تموم بشه

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      

واقعاچراحضانت بچه رابه مادرنميدن فكركنم انقدكه مادرازنبودن بچه عذاب ميكشه پدرااينطورنيستن بعدمادربهترميتونه به بچه برسه

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
خیلی غم انگیز بود خیلی خدا لعنت کنه یعقوب پست فطرت و خونواده مزخرفشو

اره واقعا منتظرم ببينم يعقوب به سزاى عملش ميرسه يانه خيلى اخلاق خوبى داره چه تند تندم زن ميگيره احمق 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
واقعاچراحضانت بچه رابه مادرنميدن فكركنم انقدكه مادرازنبودن بچه عذاب ميكشه پدرااينطورنيستن بعدمادربهت ...

قوانين من دراوردى ايران يه زمانى تا دوسال بود بچه بعد ديدن نميشه بچه دوساله رو از مادر جدا كنن اومدن كردن هفت سال واقعا اونقدر كه يه مادر به بچش ميرسه كى ميتونه اين كارو بكنه  من تحمل يه ساعت دورى از پسرم و كه تازه ٤سالشه ندارم اون يكيم كلاساى جايى ميره ٥دقيقه دير كنه ميميرم واقعا خيلى اين قسمت دلم براش كباب شد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام ram عزیزم. بابت این همه زحمت ازت تشکر میکنم من دو تا داستان قبلی رو هم خوندم. عالییی بود. خسته نباشی عزیزم. 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️

به نظر من که کاظم دندون پزشکی میخونه و دوباره همديگه رو تو دانشگاه میبینن😀😀

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️
سلام ram عزیزم. بابت این همه زحمت ازت تشکر میکنم من دو تا داستان قبلی رو هم خوندم. عالییی بود. خسته ...

خواهش ميكنم دوست عزيزم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
به نظر من که کاظم دندون پزشکی میخونه و دوباره همديگه رو تو دانشگاه میبینن😀😀

چه بأحال رأست ميگيا شايد كاظم و ببينه كلا كاظم و يادم رفت

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
چه بأحال رأست ميگيا شايد كاظم و ببينه كلا كاظم و يادم رفت

فکر کنم همینطوریه. اون یعقوب هم که انشالاه به درک واصل میشه😡😡. بچه رو ميدن مامانش

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

خیاطی

hadiseeeee | 9 ثانیه پیش

اردبیلی ها

meyouww | 9 ثانیه پیش
2791
2779
2792