2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

داستان #انجیلا💘

#قسمت_نهم- بخش دوم








جلوی مدرسه نگه داشت و من که حال خوبی نداشتم روی صندلی میخکوب شده بودم ...

نگاهی به من کرد و  گفت : ببخش عصبانی شدم  یادت نره خیلی تو رو دوست دارم از حرفم ناراحت نشو من همیشه حقیقت رو میگم ..

بعد دستشو گذاشت زیر چونه ی منو سرمو بلند کرد و پرسید :  ناراحت که نیستی ؟دلخور شدی ؟  .....

بدون اینکه حرفی بزنم پیاده شدم در همین حال  گفت : از تو مدرسه نیا بیرون تا خودم بیام دنبالت...

در حالیکه قدم های سست و بی رمقی بطرف مدرسه بر می داشتم و چشمم سیاهی میرفت دنبال راه نجات بودم ...

مریم منو دید دستمو گرفت و پرسید : خوبی ؟چی شدی ؟ حالت بده ؟

با بغض  گفتم : نه مریم خوب نیستم ..ولی ازم نپرس برای چی ؟ نه توان گفتنش رو دارم نه صلاحم هست که بگم ...

گفت : از عشق کاظم اینطوری شدی ؟

گفتم : ای کاش این طور بود ...نه بابا خیلی بدتر از این حرفا ست ...

گفت : کاظم آروم شده تو اتاقش یا درس می خونه یا موسیقی گوش می کنه ..نگران اون نباش ...

گفتم چی میگی دختر صد نفر کمه نگران من باشه ...

گفت : مامانش میگه حرف نمی زنه ..همش درس می خونه ..غذا هم کم می خوره ...

گفتم : وای ولش کن از خودم از کاظم از یعقوب از این زندگی بدم میاد ...مریم چرا اینطوری شد ؟ چرا یکدفعه دنیای قشنگ من سیاه شد ..باور کن همه جا رو سیاه می بینم ...

گفت : من مطمئنم با یعقوب خوشبخت میشی من دیدمش بد چیزی نیست ... یکم عبوسه ولی جذابه ...

نگران نباش بهم عادت می کنین ..حالا کاریه که شده باهاش راه بیا .....

وقتی مدرسه تعطیل شد عزا گرفتم خدایا باز داره میاد و دوباره باید حرفهاشو تحمل کنم ...

با خودم گفتم انجیلا ساکت نمون حقتو بگیر تا کی می خوای تو سری بخوری ؟ ..

ولی تا چشمم به اون افتاد دوباره ترسیدم ...

وقتی سوار ماشین شدم آهسته گفتم: سلام ...

گفت : سلام...... و روشن کرد و راه افتاد .. و با غیظ دنده رو عوض کرد و گفت : مثل اینکه من حریف تو نمیشم ..بازم موهات بیرون بود ...

گفتم : آخ ببخشید حواسم نبود ..

گفت : اشکال نداره از فردا چادر سرت کن ...می خواهی با هم بریم بیرون ناهار بخوریم ..

کجا دوست داری بریم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_نهم- بخش سوم







از حرفی که می خواستم بزنم قلبم شروع کرده بود به زدن ..و دستهام می لرزید ...

محکم گفتم می خوام برم خونه ...منو ببر خونه ...

گفت : چرا می لرزی ؟ چی شده ؟ کسی تو مدرسه بهت حرفی زده ..پدرشو در میارم ...داد زدم منو ببر خونه ...

بهت گفتم می خوام برم خونه مون ....

گفت : خیلی خوب اینقدر تکرار نکن می برمت ... و سکوت کرد... من عصبی شده بودم سرمو به اطراف می چرخوندم .....

جلوی خونه که نگه داشت آنا هم تازه از مدرسه اومده بود و داشت میرفت تو که ما رو دید و ایستاد لبخندی که روی لبش برای دیدن ما نشسته بود محو شد چون من با سرعت پیاده شدم و آنا رو کنار زدم رفتم تو حیاط ..

آنا دنبالم و یعقوب هم دنبال آنا اومدن تو ...

آنا پرسید : وای مادر چی شدی ؟ چه بلایی سرت اومده ؟

داد زدم من تو مدرسه چادر سرم نمی کنم اگر بمیرم هم نمی کنم ...

آنا جون دارم میمیرم ..نفسم داره بند میاد ..

آنا کمکم کن ...یعقوب منو گرفت  و التماس می کرد که آروم باشم و مرتب می گفت ...خوب نکن ..باشه تو مدرسه سرت نکن ..آروم باش...

هر دو با هم منو بردن تو تختم و آنا یک مسکن به من داد و خوابیدم ...

ولی می شنیدم که آنا داره با یعقوب در مورد چادر جر و بحث می کنه ...  

اما روزها و شب ها  گذشت و راه نجاتی پیدا نشد ..

نمی دونم اسمش چی بزارم ؟ مظلوم بودم یا بی عرضه ...ساده و بی ریا بودم یا احمق و کودن ..

ولی من اِنجیلا بودم و می خواستم باشم ..

دوست داشتم مثل سابق شوخی کنم و بخندم .. دلم می خواست با دوستانم رفت و آمد کنم و با مادرم برم خرید ...ولی یعقوب اجازه هیچ کاری رو به من نمی داد ...

بارها و بارها سر اینکه مادر و پدرم رو بوسیدم با من دعوا کرد ..لباسهایی که شهاب برام آورده بود رو اجازه نداد بپوشم ...

چون جاسم باهاش قهر بود اگر جلوی اون با جاسم حرف می زدم و می خندیدم درد سری بزرگ برای خودم درست کرده بودم ...

آرایش که اصلا اجازه نداشتم ...کاری رو که من از بچگی عاشقش بودم برای من ممنوع شده بود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #انجیلا💘

#قسمت_نهم- بخش چهارم







یادم میاد  از وقتی خودمو شناختم تا چشم آنا رو دور می دیدم ماتیک اونو بر می داشتم و می مالیدم روی لبم .. و کفش های پاشنه بلند اونو پام می کردم و دور خونه راه می رفتم و مرتب خودمو تو آینه تماشا می کردم ...

یکبار یادمه این کارو کرده بودم که آنا از راه رسید ..

اول یکی زد تو گوشم و سرم داد زد و اونقدر دستمال رو محکم برای پاک کردن ماتیک روی لبم کشید که از صدتا کتک بدتر بود ...

کمی که بزرگ تر شدم یکبار توی یک مهمونی اجازه داد کمی بمالم ..

من سه روز حموم نرفتم و مراقب بودم که اون رُژ از روی لبم پاک نشه .....

و یکی از آرزوهام این بود که وقتی شوهر کردم تا می تونم آرایش کنم و به خودم برسم .......

اما حالا آرایش که هیچی,,

من به جز مدرسه همه جا با چادر میرفتم ..و تازه باید اونو طوری محکم زیر چونه ام می گرفتم که بیشتر صورتم دیده نشه  ...

به زودی من شدم یک عروسک تو دستهای یعقوب ..

حکم می کرد و من باید اجرا می کردم ...کاش راضی می شد بازم سر هر چیزی با من دعوا می کرد و اغلب با  قهر از خونه ی ما میرفت ...


و این طوری یکسال و چهار ماه گذشت .... یعقوب بر خلاف قولی که داده بود اجازه نداد دانشگاه شرکت کنم خوب چون من یکسال هم زودتر رفته بودم مدرسه  با خودم فکر می کردم امسال نشد سال دیگه شرکت می کنم و قبول میشم .....

ولی کاظم حالا میرفت سال دوم معماری ..و مریم هم دانشگاه قبول شد و بیشتر دوستام ,,,,

ولی من یک زن اسیر بودم که اجازه نداشتم به کسی سلام کنم ..

آنا و بابا  بشدت عذاب می کشیدن ..برای من غصه می خوردن ولی هیچ فایده ای برای من نداشت ..

آنا منو دلداری می داد یا خودشو نمی دونم ؟ ولی می گفت : مردا بیشترشون تو عقد این طوری میشن نه اینکه زن دارن و نمی تونن باهاش باشن عصبی میشن انشالله وقتی رفتی سر خونه و زندگی خودت خوب میشه...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_نهم- بخش پنجم







ولی از همون قدم های اول برای خرید  جهیزیه ی من  ,,جگرم رو خون کرد..., چرا اینو خریدن؟ چرا اونو نخریدین ؟..

چرا رنگش اینطوریه؟ پرده ها چرا نازکه عوضش کنین و آنا رو مجبور کرد پرده ای به کلفتی پتو بخره که دید نداشته باشه ....

کاش راضی می شد اون برای هر چیزی که ناراضی بود  یک دعوا و قهر درست و حسابی راه مینداخت  ...

ولی خودش و مادرش هیچ کاری نکردن و همه ی کارای عروسی رو گردن آنا انداختن ...

نمی دونم درست یادم نیست که چرا ما تن به هر کاری که  اون خواست دادیم ....شایدم ,,آبرو,, کلمه ای که من هنوز معنای درست اونو نفهمیدم ..

چطور میشه آبروی یک نفر بره اگر در مقابل ظلم بایسته ...

احساس اینکه واقعا داره به من ظلم میشه تمام وجودم رو گرفته بود ...آنا لیسانس بود و پدرم دوتا لیسانس داشت ..

دایی های من دکتر بودن و همه ی خانواده ی ما از قدیم تحصیل کرده و پست های مهمی داشتن .... و چون دوست و آشنا های زیادی داشتیم و آنا همیشه منو بصورت افراطی به رخ دیگران می کشید ..

حالا نمی خواست که با جدایی من آبروش بره پس با اینکه دل خودشم بشدت چرکین بود منو وادار به اطاعت می کرد به امید اینکه وقتی با یعقوب هم بستر شدم اوضاع روبراه بشه ....

ولی اون نمی دونست که هر روز چطور روح و روان من آزرده میشه  ....

تا شب عروسی ..

یعقوب بطور عجیبی خوشحال بود و می خندید و با من مهربون شده بود ..

حتی توی عروسی رقصید و همه رو سر شوق آورد با اینکه اجازه نداد من از جام تکون بخورم ولی من به همینم راضی بودم وقتی از دور می دیدم که یعقوب وسط و بقیه  دور اون شادی می کنن  دلم گرم شد..

با خودم گفتم : دیدی  آنا راست می گفت؟ ببین چقدر خوشحاله ..  








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

اين اولين داستان خانم گل كاره كه ميخونم اعصابم خرد ميشه اه ادم آنقدر بى زبون و دست و پا چلفتى

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام بابت داستان خیلی ممنون خیلی جذابه 

نمیشه تند تند بذارین؟ 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم... ان شاءالله همه ی منتظرا به زودی دامنشون سبز بشه و تیکر بارداری بذارن      رب لا تذرنی فردا و انت خیرالوارثین
سلام بابت داستان خیلی ممنون خیلی جذابه  نمیشه تند تند بذارین؟

 

سلام عزيزم خواهش ميكنم راستش دست من نيست داستان مال خانم گل كار هرروز همين مقدار رو ساعت يك ظهر ميزارن كانالشون اكه دست من بود  دريغ نداشتم دوست خوبم🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام بابت داستان خیلی ممنون خیلی جذابه  نمیشه تند تند بذارین؟

عزيزم از خانم گل كار دوتا ديكه داستان هست كه تموم شده لينكشو ميزارم اون دوتا هم برا ساس واقعيته دوست داشتى بخون مخصوصا داستان دل كه بهترين داستان ايشون به نظرم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

https://www.ninisite.com/discussion/topic/1447445/علاقه-مندان-به-داستان

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام بابت داستان خیلی ممنون خیلی جذابه  نمیشه تند تند بذارین؟

 https://www.ninisite.com/discussion/topic/1457684/دوستان-كه-منتظر-بودن-داستان-دل-رو-يك-جا-گذاشتم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام بابت داستان خیلی ممنون خیلی جذابه  نمیشه تند تند بذارین؟

اينك هردوداستان رو گذاشتم عزيزم حتما بخون 🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اينك هردوداستان رو گذاشتم عزيزم حتما بخون 🌹🌹

مرررسی عزیزم. 😙😙😙😙

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم... ان شاءالله همه ی منتظرا به زودی دامنشون سبز بشه و تیکر بارداری بذارن      رب لا تذرنی فردا و انت خیرالوارثین

🦋 💘   انجیلا  💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دهم- بخش اول






..بهش نگاه می کردم ...آیا می تونستم این مرد رو دوست داشته باشم و یک عمر باهاش زندگی کنم ؟

اگر همین طور مهربون باشه و خوش اخلاق چرا که نه؟ ..

برام مهم نبود که چادر سرم کنم یا آرایش نکنم می خواستم شوهری با محبت و آروم داشته باشم ...

اونشب جاسم و فریبا هم تو عروسی شرکت کردن ..و برای اولین بار جاسم با یعقوب رو بوسی کرد و انگار یک آشتی کنون بین اونا اتفاق افتاد ..و این باعث خوشحال همه ی ما شد ...

و بعد از مدت ها خیالم راحت شد ..

تا زمانی که ما رو دست به دست می دادن ...

مادر یعقوب از قبل رفته بود و همه چیز رو مهیا کرده بود ..

منو و یعقوب تنها با هم توی ماشین نشسته بودم و راه افتادیم بطرف خونه ای که مال یعقوب و برادرش بود طبقه ی اول مال ما بود و طبقه ی دوم برادرش می نشست ...

درِ خونه ی ما جنوبی بود و در خونه ی برادرش از طرف شمال باز می شد حیاط  با اینکه طبقه ی بالا بودن دست اونا بود و از یک راه پله ی آهنی برای رفت و آمد استفاده می کردن و راهی که به خونه ی ما داشت رو با یک در آهنی بسته بودن و قفل زده بودن ......

یعقوب همچنان خوشحال بود و می خندید و گاهی شوخی می کرد که برای من تازگی داشت ...

قربون صدقه ی من میرفت از چشم های من تعریف می کرد .....

نور امیدی تو دلم روشن شد ...

من از مردایی که شوخی می کردن و بذله گو بودن خوشم میومد این بود که اونشب برای اولین بار احساس کردم می تونم نسبت به یعقوب احساس خوبی داشته باشم ...و از این بابت آنا هم خوشحال شده بود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دهم- بخش دوم







یعقوب تا نزدیک خونه با من گفت و خندید ..

حرف های شیرینی می زد که هر زنی دوست داشت بشنوه می گفت : من امشب عزیز دلم رو می برم خونه ی خودم ...

دیگه شب ها از دوری تو بیدار نمی مونم ...

تو عشق اول و آخر منی انجیلا ...

من عاشق اون چشمهای توام ..عاشق اون دستهای قشنگتم .....نمی دونی تو این مدت چقدر برام سخت بود که از تو دور بودم ..

نفسم به نفس تو بنده ..

تو نباشی من میمیرم ...و ازم پرسید : تو چقدر منو دوست داری ؟..

خندیدم و گفتم : ده تا ...اونم خنده اش گرفت و گفت : چرا ده تا چرا قد یک عالم نگفتی ؟

گفتم من از بچگی همه رو ده تا دوست داشتم ......

حالا چون تویی یازده تا ..دستشو گذاشت روی دست منو گفت : اونقدر دوستت دارم که همینم برام کافیه ...و برای اولین بار نگاه عاشقانه ی اونو دیدم ..

با خودم فکر می کردم  حالا که تصمیم گرفته خوب باشه و توی عروسی کاری نکرد که ناراحت بشم ..منم کاری نکنم که از تصمیمش برگرده  دلم نمی خواست بد خلقی اونو ببینم .....

در خونه نگه داشت ...

همه اونجا منتظر ما بودن صدای یک موزییک شاد مبارک باد  و بوی اسپند ..و گوسفندی که آماده ی کشتن بود ..منو به شعف آورد .... چادر رو تا چونه ام پایین کشیده بودم ..و نمی تونستم جلوی پامو ببینم ,

چادر و پس کردم و پیاده شدم ..همه با من روبوسی کردن ..

آنا و بابا و مادر یعقوب جاسم و فریبا و خواهر یعقوب ..و همه با هم در حالیکه دست می زدن و شادی می کردن ما رو بردن تو خونه و دست به دست داد ..

کم کم همه رفتن  ...ولی یعقوب دیگه خوشحال نبود عبوس شده بود ,,و باز من ترسیدم ,,..

خواستم همسر خوبی براش باشم و دردشو بدونم رفتم کنارش و..ازش پرسیدم چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟

گفت : خفه شو دیگه کردی اون کاری رو که نباید می کردی شب منو خراب کردی و رفت پی کارش ..

یک امشب رو طاقت میاوردی هرزگی نمی کردی ....

مثل یخ وارفتم ..گفتم تو می فهمی چی میگی ؟ من چیکار کردم ؟

گفت : جون به جونت کنن دختر آنایی چرا چادرت رو زدی کنار ؟ تو می دونی من چقدر بدم میاد کسی تو رو ببوسه ..اونوقت عمدا با همه روبوسی کردی؟ که حرص منو در بیاری ؟ ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792