2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106368 بازدید | 933 پست
ممنون از اينكه داستان هارو اينجا ميزاريد من همشون رو خوندم    💖💖💖💖

خوشحالم دوست عزيزم😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ا🦋 💘   انجیلا  💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دوم- بخش اول




اون روز من حال و هوای دیگه ای پیدا کرده بودم  از این مغازه به اون مغازه می رفتم و خرید می کردم  و اونم دنبال ما میومد بدون اینکه حرفی بزنه یا سعی کنه خودشو به ما نزدیک کنه ...

خریدم خیلی طول کشید و وقتی بر گشتم خونه آنا با اعتراض گفت : چرا  دیر اومدی؟ لازم نبود تا این وقت شب بیرون بمونی ....

دیگه نمی زارم تنها بری,, شب شده چیکار می کردی تا حالا؟  ..

خودمو برای آنا لوس کردم و گفتم : مثل اینکه دخترتون بزرگ شده هنوز مثل بچه ها با من رفتار می کنی ....

و با غیظ رفتم تو اتاقم چیزایی که خریده بودم ریختم روی تخت ...

ولی حواسم به اونا نبود هنوز پوست بدنم داغ بود و یاد اون دو تا چشم سیاه که میافتادم قلبم به تپش میافتاد ...

یک مرتبه کنار یک بسته  یک کاغذ دیدم که نوشته بود کاظم و یک شماره ی تلفن همین  ..

گرفتم تو مشتم از ترس آنا  محکم نگهش داشتم ...

بعد مونده بودم چیکارش کنم ؟ انگار یک بمب تو دستم بود گوشه ی کیفم قایمش کردم و منتظر شدم تا فرصتی پیش بیاد و بهش زنگ بزنم ...

تو عالم جوونی و بی خبری بودم برای همین به یک باره دنیای من عوض شد ...

هنوز نمی دونستم معنای کاری که می کنم و احساسی که داشتم اسمش چی بود ..

یک پسر دبیرستانی که هنوز ریش و سیبلش هم در نیومده بود توجه منو به خودش جلب کرده بود و دنیای شیرینی برام ساخته بود ....

موقعیتی پیدا کردم وقتی که سر آنا و بابا  گرم بود فورا گوشی رو بر داشتم ..

ولی زود پشیمون شدم ..اصلا خجالت کشیدم ..

با خودم گفتم انجیلا حیا کن  داری چیکار می کنی ؟ می خواهی بهش چی بگی ؟و منصرف شدم ...

ولی باز طاقت نیاوردم  ..چند دقیقه بعد دوباره این فکر تو سرم افتاد که نکنه منتظر باشه و دوباره گوشی رو بر داشتم شماره گرفتم ولی قطع کردم در حالیکه دست و پام مثل بید می لرزید دراز کشیدم روی تختم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دوم- بخش دوم







این کار و تا آخر شب چند بار تکرار کردم و هر بار منصرف شدم ..و بالاخره هم تصمیم گرفتم زنگ نزنم این بهترین کار به نظرم رسید ...

ولی از ته قلبم دلم می خواست باهاش حرف بزنم ....

اما احساس گناه می کردم و فکر م این بود که اگر این کارو بکنم دیگه دختر پاکی نیستم و همه ی حُجب و حیای من ریخته شده ,

,جنس مخالف ,,چیزی که همیشه دخترای جوون اون سالها رو ازش می ترسوندن و از روبرو شدن با اونا واهمه داشتن ..

با اینکه من تو خانواده ی آزادی زندگی می کردم و آنا  تو زمان خودش  هر کاری دلش خواسته بود کرده بود با این حال بشدت مراقب من بود که دست از پا خطا نکنم و در مقابل اعتراض من می گفت : حالا دور و زمونه فرق کرده دیگه  نمیشه اون کارارو کرد باید مطابق زمونه پیش بریم ....

بی قرار شده بودم و اونشب تا صبح خواب  کاظم رو دیدم ..

فردا وقتی رفتم مدرسه و چشمم به دوستم مریم افتاد ، یک فکری به سرم زد ..و فورا عملی کردم ...

وگفتم : ببین مریم   دیشب من با دختر عمه ام  رفته بودم ولیعصر یک پسره دنبال ما افتاده بود که ول کنم نبود  نکنه همون پسر دایی تو باشه ؟ گفت تو دیشب ولیعصر بودی ؟

وای انجیلا .. اونم اونجا بود و گفت باز دختر رو دیدم پس اون دختر تو بودی ؟ چرا به فکر خودم نرسید ..

داره در بدر دنبالت می گرده  ....واقعا اون دختر تویی ؟ عاشقت شده ...

گفتم :نمی دونم ولی مامان منم رنو داره دیگه ..

گفت : وای انجیلا تو رو خدا چه خوشحال شدم بهش بگم دوست منی خودشو میکشه ..

چشم و ابروی سیاه داشت ؟

گفتم: نمی دونم فکر کنم همون بود ... نه بابا بهش نگی من بهت گفتم شایدم من نباشم ...

گفت : نه بابا نمیگم .. مگه دیوونه شدم ؟ ...

ولی اینو می دونستم که آلو تو دهن مریم خیس نمی خوره و دیرش میشه خودشو به تلفن برسونه و به کاظم خبر بده ...و مطمئن بودم  شماره ی منو بهش میده  ....

برای همین وقتی بر گشتم خونه از کنار تلفن تکون نخورم و با هر زنگ  از جا می پریدم و گوشی رو بر می داشتم و  قلبم بشدت می زد ...

ولی خبری نشد و من تمام وقتم به احوال پرسی از دوستان آنا گذروندم  ...

بالاخره ناامید شدم و رفتم سر درسم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دوم- بخش سوم







اون زمان تو خونه ی ما فقط من بودم و آنا و بابام ..

برادر بزرگم شهاب چند سال بود رفته بود آلمان و اونجا زندگی می کرد و برادر کوچیکم جاسم ازدواج کرده بود و اون خونه ی بزرگ مونده بود برای ما سه نفر ...

که غیر از پذیرایی و حال (هال ) بزرگی که داشت پنج تا  اتاق خواب داشت که هر کدوم  خوب و جادار بودن و یک آشپز خونه  که فقط یک میز دوازده نفره وسط اون جا شده بود و پشت اون حیاط خلوت یا بهتر بگم انباری بود که آنا همیشه ترشی ها و مربا جات و شور و خیار شور هاشو اونجا نگه می داشت ...

و زیر زمین خونه که برای خودش یک طبقه ی کامل بود و ما اغلب تابستون ها رو اونجا زندگی می کردیم و همه چیز داشت و وقتی اونجا بودیم احتیاجی به بالا نداشتیم ...

شام که خوردیم آنا تو آشپز خونه بود و بابا هم روی مبل چرت می زد...

نگاه من به تلفن بود ولی کسی زنگ نزد از اینکه  به مریم گفتم پشیمون شده بودم ...

از خودم بدم اومد نباید اینقدر سبک سر باشم و با یک پسر حرف بزنم ...

آره اگرم زنگ زد جواب نمی دم اصلا چه معنی داره ...با این فکرا اونشب دیگه بی خیال شدم و خوابیدم ..

فردا که از در مدرسه اومدم بیرون دیدم جلوی مدرسه ی ما ایستاده ...

تا منو دید یک لبخند آشنا زد ..

من فورا سرمو انداختم پایین در حالیکه قلبم بشدت تو سینه می تپید و دست و پام می لرزید سوار ماشین شدم ...

از ترس بابا جرات نکردم بر گردم به عقب نگاه کنم دلم می خواست دوباره اونو ببینم ..

خوش تیپ و قد بلند بود و توجه هر دختری رو به خودش جلب می کرد ....

در خونه  که رسیدیم بابا نگه داشت و گفت تو برو خونه من جایی کار دارم ...

وقتی پیاده شدم ..و بابا رفت مدتی به انتهای خیابون نگاه کردم ..

فکر کردم ممکنه دنبالمون اومده باشه ولی بازم نا امید شدم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

.

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دوم- بخش چهارم







خونه ی ما یک در ماشین رو داشت که طرف راست بود و یک در کوچیک برای رفت و اومد خودمون ..

بابام تمام اوقات بیکاریشو تو ی اون حیاط میگذروند و به ماشینش رسیدگی می کرد ..

جلوی در یک داربست زده بود که یک  نسترن رونده تمام اونو گرفته بود و موقعی که گل می داد منظره ی بسیار دل انگیزی داشت ..

وسط حیاط حوضی دایره شکلی با یک فواره  که چند تا ماهی قرمز و سیاه همیشه توش وُل می خوردن داشتیم .. و دور تا دور اون باغچه بود که بابا توی اون گلهای فصل رو می کاشت ...

و یک تراس سراسری و بزرگ جلوی ساختمون بود که بیشتر مهمونی های خانوادگی رو  اونجا بر گزار می کردیم ...

آنا زن خوش مشرب و خوش رویی بود که دوستان زیادی داشت ..

اون زن پر قدرت و محکم  مثل مادرش همیشه فرمان می داد و بقیه اجرا می کردن  ..

مادر بزرگ من یکی از شازده خانم های قاجار بود و مادر من رو هم همینطور قوی بار آورده بود ....


آنا خونه نبود..کلید انداختم و رفتم تو حیاط ..

اما همون جا روی تراس نشستم   ..دلم می خواست از خونه برم بیرون تا شاید اونو ببینم ...

صدای زنگ تلفن رو شنیدم و با عجله رفتم و گوشی رو بر داشتم ..

گفتم بله بفرمایید ...صدایی نیومد ...

دوباره گفتم بله بفرمایید ...

با احتیاط و آهسته گفت : با انجیلا خانم کار داشتم ...

من فورا فهمیدم که باید خودش باشه ..قلبم شروع کرد به تپیدن و صورتم سرخ شد و با ترس و لرز گفتم : بله خودم هستم شما ؟

گفت : ببخشید مزاحم شدم من کاظمم میشه یکم باهاتون حرف بزنم ؟

گفتم من شما رو نمی شناسم ..

گفت : همونم که تو ولیعصر شما رو می بینم .. امروزم اومدم در مدرسه تون ..

گفتم : خوب چیکار داری ؟

گفت می خواستم باهات حرف بزنم ...

با شرم و به آرومی گفتم : خوب بزن ...

گفت : میشه اول تو حرف بزنی من صداتو بشنوم ؟

دستم داشت می لرزید یکم سکوت کردم ...و گوشی رو گذاشتم ..

اونقدر قلبم تند می زد که ترسیدم از پشت تلفن بشنوه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_دوم- بخش پنجم






گوشی رو که گذاشتم چند تا نفس عمیق کشیدم و رفتم به اتاقم و با اینکه کسی خونه نبود در و بستم و خودمو انداختم روی تخت ...

جوونه های یک عشق زود هنگام در دل من رشد کرد ...و تمام تار و پود منو گرفت ......

یک ماهی گذشت .. وحالا من هر کجا می رفتم کاظم رو می دیدم که از دور منو نگاه می کنه ...

گاهی زنگ می زد و آنا یا بابا گوشی رو بر می داشتن و اونم زود قطع می کرد ...

و با این کارش شک اونا رو برانگیخته بود ..... کم کم آنا حساس شد و نمیذاشت من تلفن رو جواب بدم ..

این بود که منم نسبت به دیدن اون بی تاب تر می شدم ...

و این طوری یک عشق عجیب و باور نکردنی بین ما بوجود اومد ....

تا روز تولد من رسید ..

آغاز شانزده سالگی  ...پنجشنبه بود  ...آنا از دو هفته قبل داشت تدارک اونشب رو  می دید ...

اون هر سال این کارو می کرد ..و همیشه می گفت روز تولد انجیلا مهمترین روز زندگی منه .. چون خدا منو بهش داده بود ...

بعضی از سالها برای تولد من کارت چاپ می کرد و توی باغ یا باشگاه مهمونی می داد ..و هر چی می تونست اونو با شکوه تر و مجلل تر بر گزار می کرد ...

اونقدر آنا به این روز بها می داد که همه از جمله خودم فکر می کردیم واقعا اتفاق بزرگی تو این روز افتاده ...

از در مدرسه که اومدم بیرون کاظم اون روبرو ایستاده بود به من اشاره کرد ..

منم  تو پیاده رو راه افتادم ...

خودشو رسوند پشت سر من و برای اولین بار با هم حرف زدیم ..

گفت : انجیلا تولدت مبارک و یک بسته کوچیک طرف من دراز کرد ..

فورا ولی با ترس اونو گرفتم و گفتم مرسی ..

گفت : خیلی دوستت دارم .








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام منتظریم...👁👀👀👀

گذاشتم عزيزم خانم گلكار زودتر از يك نميزارن داستان و بعضى وقتا تا يك و نيمم ميكشه🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

اينم از قسمتهاى امروز دوستان عزيزم 🌹🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
گذاشتم عزيزم خانم گلكار زودتر از يك نميزارن داستان و بعضى وقتا تا يك و نيمم ميكشه🌹

دستت درد نکنه عزیزم

خدایا شکرت فقط نی سالم باشه دیگه هیچی نمی‌خوام ،۹فروردین میرم سونو. قلب دعا کنید
دستت درد نکنه عزیزم

خواهش ميكنم عزيزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مرسي خانوم منم خوشحال توي اين تاپيكاباشماآشنا شدم   

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
مرسي خانوم منم خوشحال توي اين تاپيكاباشماآشنا شدم    

فدات عزيزم😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792