مثلا هروقت چیزی ذهنم مشغول کرده یا کلا سوالی برام پیش میاد یا کلا وقتی میخوام راجع به خودمون حرف بزنم یا چیزی ندونم سوال کنم کلا هرچی ک فکر کنی حرف ساده هم نمیشه باهاش حرف زد زود خسته میشه از کوره در میره
همین باعث شده من تو زندگیم نسبت بهش حس خوبی نداشته باشم چون باعث شده هم اعتمادم از بین بره هم فکر کنم داره مثلا با داد بیداد بهم حالی میکنه به هرچیزی شک کن بهم بی اعتماد باش حرفمو به زور قبول کن
دیگه وحشت دارم حرف بزنم حتی حرف عادی باهاش سخته زندگیم سرد شده چکار کنم بخدا
اصلا با من با مهربونی نمیتونه حرف بزنه