دیروزمراسم تشیع مادبزرگ همسرم بود صب زنگ زدن ک اماده شومیایم دنبالت منم اماده شدم رفتم منوازجلومسجدباکلی دعواهمسرم برگردوندبخاطری انگشترک ننداختم اوردگذاشت خونمون گفت دیگه اینورانیاب پدرومادرمم گفت اماخانوادم رفتن ومنم بردن اونجاهیچ کدومشون منوتحویل نگرفتن همشون بافامیلاشون سرگرم حرف زدن شدن خواهرشوهرام .بعددفن دیگه برناهارنرفتم .حتی ی زنگ نزدن بگن چرانمیایی 😔😔😔الانم دلم نمیخادبرم مسجدبرختم خانوادم ولکن نیستن