۱۵ سال پیش ازدواج کردم . از همون اول با ابنکه هر دو مون ادمهای خوب و معمولی بودیم مدام درگیری داشتیم . سر چیز های الکی و ..
همسرم فقطططط خانوادشو می دید و از طرفی فقططط با خانواده عموش که کلا مشکل اخلاقی دارن به شددت صمیمی شد و مدام رفت و امد داست .. صبح ،شب ،نصفه شب و ..طوری که کلا می گفت اونا اولویت من هستن !
بارهااااا و جنگ و دعوا و تا طلاق و رفتیم ولی کوتاه نمی امد کافی بود توکجمعی اسمی از اونا برده بشه دل همسرم می لرزید و همون ساعت همونجا می رفت اونم خونه اب که هررر نوع خلاف و کثافت کاری اونجا انجام می شد!!
خانواده خودشم حمایت می کردن برای رفتن به اونجا
کلا من می موندم با دوتا بچه ! همیشه تنها همیشه ناراحت همیشه اخرین نفر !
من خودم اهل نماز و حلال و حرام هستم .
همسرمم بود ولی یهو همه چیز رو گذاشت کنار ! 🥲
هر مشاوری بهم می رسید می گفت جدا شو .
بهر چیزی جز دعا و طلسم چنگ زدم چون قبول نداشتم و از خدا می ترسیدم
چه شب هایی که تنها موندم و هنسرم به خاطر اون ها منو خار کرد و دعوا راه انداخت ...
بگذریم ..
تا اینکه