چنروز پیش سره اینکه اجازه بده برم سرکار، طبق معمول بحثمون شد یه چیزایی رو اورد وسط از چندسال قبل ک اصن یادم نیس.وقتی عصبانی میشه و نگاهش عوض میشه دیگه خیلی شرایط بد میشه دوسندارم ببینمش اصن دیگه.من هی هیچی نگفتم یهو دیگه داشتم خفه میشدم شروکردم ب حرف زدن منم دلخوریامو رگباری گفتم پشت سرهم.اومدخم شد واستادجلوم سرشو اورد روبروم گف ساکت باش ساکت باش من نشدم دیدم نگاهش تغییرکرده باتمام توان ۳بار چک زدم توصورتش بارسوم گف نمخام دست بلندکنم روت اگ یباردیگه بزنی منم میزنم.دوباره زدم.ولی نزد و رف تو اتاق
خیلی دوسدارم طلاق بگیرم ولی میترسم دلم واسش تنگبشه.هم خونواده م پشتمن.هم کلی کاربلدم برم سرکار.
نمدونم اوضاع دیگه مث قبل میشه یانه
هربار دعوامیکنیم کلی حرمت شکسته میشه