شوهرم مجرد که بوده با یه دختر دوست بوده اقوام جاریم هست دختره .روزعروسیمون به جاریم گفته بود میخام بیام به دامادبگم خیلی نامردی چرامنو نگرفتی اومدپیشمون عکس گرفت ولی جرات نکرد جلوی من چیزی بگه امروز جاریم باهاش حرف میزد صداش رو اسپیکر بوددختره یه شوخی کرد من خندیدم جاریم گفت زن فلانی پیشمه میفهمه چی میگی میخنده ازجاریم پرسید زن دوست قدیمی من حامله نیست جاریم گفت نه دختره به شوخی گفت بلدنیستن درست کنن .
دختره ازدواج کرده دوتابچه داره بازم همیشه اسم شوهرمومیاره دفعه قبلی به جاریم گفته بود سلامش برسون( یعنی شوهرمن)
من درموردش پیش شوهرم حرف نمیزنم جاریم جلوشوهرم گفت بقول فلانی (همون دختره) بلدنیستی درست کنی بچه
من وقتی اسم دختره میاد ناراحت میشم هرچندکه گذشته شوهرم بوده ولی هزارجورفکرمیادتوسرم جاریم خیلی براش عادی هست درموردش پیش من میگه نمیدونم چیکارکنم