امسال توی وضعیت بد اقتصادی افتادیم تنها امیدم کنکور بود که بتونم خودمونو یکم از این وضعیت نجات بدم ک قبول نشدم و پارسال خودمو خفه کردم با خوندن ولی هیچ تلاشم بیهوده بود
توی این مدت هم خونواده مادریم خیلی هوامونو داشتن پارسال ک پول آزمون آزمایشی نداشتم داییم بهم پول میداد بدون اینکه بهش بگم یا مادربزرگم بهم میداد من مخالفت میکردم ولی با اصرار زیاد مجبور میشدم قبول کنم به خودم قول داده بودم به محض اینکه قبول شم همه اینارو براشون جبران کنم ولی متاسفانه شرمنده شدم پیششون😔
امسال سعی کردم دیگه با این شرایط سازگار شم خودم بخونم و کلاسی چیزی نرم فقط این چندماه فکر میز تحریر افتاده به سرم پارسال از زمین بشدت اذیت شدم گردن درد و کمر درد گرفتم لباسام پاره شد امسالم داداشم کوچیکه راه میره خیلی با وسایلم ور میره و اذیت میکنه و چندماه دارم به خانوادم میگم میز تحریر بگیرن ولی دستشون نمیرسه
خالم از اون ادماییه که خیلی دست و دلبازه شده حتی طلا هم بخشیده
امشب هم مهمونی اومده بودن خونمون دخترخالم میدونست وضعیتمون واسه همین اومد بام همدردی کرد یعنی قشنگ حرف دلمو میزد چندماه افسرده شدم سر این قضیه خیلی آروم شدم باحرفاش یکهو از دهنم پرید بهش گفتم فردا میخوام انشگتر طلامو بفروشم میز بگیرم وقتی فهمید گفت نه ما داریم و بهت میدم و فلان و رفت به خالم گفت خالم هم گفت آره بی استفاده مونده توی اتاق و بهت میدیمش
خیلی ناراحتم ای کاش نمیگفتم اونا خیلی بهمون کمک کردن قبلا خو کمدشونو دادن به ما بدون هیچ پولی
چقدر غذاو خرید وجنس بهمون کمک میکنن😔😔😔💔
بچه ها خیلی ناراحتم میدونم اصلا قبول نمیکنه پول هم بهش بدم کاش فراموش کنه