چند روز پیش عصابم به شدت خورد بود
یکی اومده بود گفته بود نامزدت هرویین میکشه
میخواستم یا تحقیق کنم یا به هم بزنم
مامانم میگفت نه به قیافش نمیاد به هم نزن شاید دشمن داره
گفتم نه نمیشه باید مطمعن شم
مامانم گفت تو آخر منو میکشی
گفتم بکشم هم تو عمرتو کردی دیگه
امروز بهم گفت از اون روز از زندگی سیر شدم
چون شوهر هم ندارم به خدا میگم آخه منو واسه چی تو این دنیا نگه داشتی
تو راست میگی من عمرمو کردم
من باعث شدم ناامید و افسرده بشه
حقمه که بمیرم
خداااااا با هیچی آروم نمیشم دیگه