گذشت تا یه شب بعد از عاشورا مسجد خلوت شده بود و ما همچنان میرفتیم مسجد😑چون اون شب خلوت بود مردا میخواستن زود شامو بدن برن
آقای منم دید آخرین شبه تیر خلاصو بزنه😂(البته اینو ا خودم در اوردم خودش میگه آخرین شب بود خسه شده بودیم میخواسم زودتر پذیرایی کردن تموم شه برم استراحت کنم😂)یهویی یه سبد قاشق گرف دستش اومد تو ردیف ما پخش میکرد
زهرا ی قاشق برام برداشت من حواسم نبود خودمم برا خودم قاشق برداشتم ینی دوتا قاشق جلوم بود زهرا بهم گف عه چرا دوتا قاشق داری
و اون چون هنوز ازمون دور نشده بود شنید زیر لب گف ده شو دیه اسا قاشق هم خانه بوره شه خنه 😂(ده شب بود حالا قاشق هم میخواد ببره خونش) یعنی تیکه انداخت به این که من هرشب میرفتم😒😑