تو یه حیاطیم تازه بعده یه سال از ازدواج خورد و خوراکو جدا کردیم
از اول عروسی یه اب خوش از گلومون پایین نرفته
هر روز یه دعوایی راه انداخته
الانم که باردارم
همش شیر و ترشی اینا میاره توش دعا میریزه
به قران تا یکی دو هفته پیش با شوهرم خیلی خوب بودیم شیر اوورد محبور شدم ماست کنم از اون به بعد افتادیم به جون هم اصلا انگار هم من از شوهرم بدم میاد هم اون از من
الانم با حرص اومده میگه پارچ منو بده هر چی میارم زود بشور بده
خب نیار کی از تو خواست شیر بیاری؟
میشه دعا کنین در حد یه صلوات که از این حیاط بریم
دعا کنین جزای کاراشو ببینه
بخاطر کاراش خونوادم چند ماهه اینجا نیومدن
بخاطر کاراش ذوق همه چیو گرفت
بخاطر کاراش از ماشین افتادم پایین
چیکار کنم اثر دعاها بره بخدا خونه امواج منفی داره انگار
با شوهرم افتادیم سره دنده لج انگار اصلا غریبه ایم تو خونه🥲