سلام به همه عزیزان من همین اولش معذرت میخوام بابت متن طولانی
دوستان من 22 سالمه و دانشجو هستم تو این دو سال که دانشجو هستم از همون ترم اول با به آقایی که دو سال از من بزرگتر بودن آشنا شدم و الان در حال حاظر ایشون 24 سالشه
وقتی آشنا شدیم هر دو به خونواده هامون گفتیم جریان رو و خونواده هامون خیلی از هم خوششون اومد و وضعیت مالی ما یکم بالاتر از اوناس
رفت و آمد داشتیم و باهم خیلی خوب بودیم خونواده ها باهم عالی بودن روابطشون خیلی همو میدیدیم و من و سعید هم هر بار قرار میزاشتیم تو دانشگاه یا کافه میرفتیم همیشه خونواده ها در جریان بودن
تا این که بعد از دو سال از رابطمون گذشت یعنی از عید امسال خونواده من یک دفعه نظرتون راجع به سعید عوض شد و پدرم گفت لازم نکرده با پسر غریبه انقد تو خوب باشی 2 سال هم برای آشنایی کافی هست تو خواستگارای خیلی خوبی داری از فردا هم دیگه با این پسر ارتباط نداری و جنگ ما شروع شد ...
من خیلی جرعت به خرج دادم و جلوی خونوادم وایسادم و حتی یک ماه قهر کردم از خونه رفتم و خونه مادربزرگم موندم و حالم خیلی بد بود
سعید خواست بیاد خواستگاری که اجازه ندادم چون که اوضاع مالیش خوب نبود خونواده منم بسیار پول پرست میدونستم جواب رد بهش میدن خیلی بدتر میشه اوضاع منم گفتم عیب نداره با سعید تصمیم گرفتیم برای هم دیگه صبر کنیم و منم نخواستم بیشتر از این چیزی بدونه و اذیت بشه
الان هم خونوادم از سعید متنفر هستن و هم سعید از خونوادم متنفره (اینم بگم که سعید پدرش فوت شده و باید تنهایی رو پای خودش وایسه و مثل من دانشجوعه درسش دو سال دیگه میتونه تموم شه و شاغل شه و هر شغلی نمیتونه بره چون خونواده من اصلا هر شغلی رو قبول نمیکنن)
البته زمانی که خونوادم و سعید رابطه خوبی داشتن پدرم به سعید شرط گذاشته بود که فقط کافیه کارمند بشی کافیه من خودم کمکت میکنم و به حس بینتون ارزش قائلم
الان من و سعید رابطه پنهون داریم 6 ماهه و هر روز داریم عذاب میکشیم چون هر روز یه خواستگار پیدا میشه
چیکار کنم؟!