که درمورد تجاوز نوشته یادم میاد وقتی حدودا ده سالم بود داییم منو برد یه گوشه لبمو بوسید و گفت یه بار میام دنبالت میبرمت خونمون ولی به کسی نگو
منم بچه بودم نمیدونستم که قضیه از چه قراره فقط ترسیدم از اون بوسه و حرفی که زد و اینکه چرا نباید کسی بدونه
چون عموهام همیشه میبردنم بیرون و گردش و از بابامم بیشتر هوامو داشتن
تا امروز که بیشتر از بیست سال از اون روز میگذره تو اتاقی که داییم تنها باشه هم نمیرم
من که بچه ای ندارم و نخواهم داشت ولی خانوما حواستون به این باشه که بچه هاتونو کجا نگه میدارین
بعضی چیزا تا اخر عمر از فکر و یاد ادم نمیرن من اینو حتی یه بارم به زبون نیاوردم چون مسلما مادرم حرفمو باور نمیکرد شما اولین کسایی هستین که درمورد این اتفاق باهاشون حرف زدم😭