نه پیش نیومده بود من زیاد سرنمیزنم اینجا واینکه قبل بروز رسانی شدن اینجا مامیتونسیم تاپیک های خودمون ...
اگر امري دارين همين جا بهم بگين،
ما اشک هایی هستیم که بند نمی آید ما بغض هایی هستیم هزار ساله.ما سیاه پوشان همیشگی هستیم ما غم های متحرکی هستیم و زنده هایی بی جان اما...ما تمام نمیشویم. به نام حقیقت
زنگ زدم به مامانم گفتم اونم همین حرف شما رو زد گفت بهش بگو...ولی بخدا باورتون میشه روم نمیشه بهش بگم ...
خب واسش بنويسين منم يه بنده خدايي بود تو فاميل كه دوست نداشتم ازش صحبت شه و شوهرم خيلي حساس بود مامانم يكي ٢بار ازش صحبت كرد من كه واقعا خونم به جوش اومده بود بامامانم حرف زدم و از اون موقع ديگه اسمه طرفم نشنيدم