بابام دیگه ساکت بود نه رد میکرد نه جواب مثبت میداد بعده ۲۰ روز اومدن باز ایندفعه پسره هم همراشون بود منی ک تا اون سننم تو فکر عشق و عاشقی نبودم پسره رودیدم جذبش شدم واقعا خوش هیکل و جذاب بود خودمم دیگه بی میل نبودم خودمو قانع میکردم که خوبه نامزد کنم میتونم تو شهر بزرگی هم برم دانشگاه هیچ درکی از زندگی مشترک و زن و شوهری نداشتم
بعده دو سه بار رفت و امد بابام جواب مثبت داد نامزد کردیم عقد کردیم خانوادش انقد تحویلم میگرفتن مادرشوهرم بهم میگف فقط پسرم نیس که عاشقت شده ما هم عاشقت شدیم
میگف بابات که جواب رد میداد پسرم روزها از اتاقش بیرون نمیومد غذا نمیخورد فقط عکس تو دستش بود منم خوشم میومد از اینهمه محبت و سعی میکردم لایق محبتاشون باشم
خلاصه بگم که ما ۱ سال نامزد موندیم دو هفته بعده عقدمون من پیام از دخترای مختلف میدیدم تو گوشیش میگف اینا برای قبل تو بوده الان نمیدونن ازدواج کردم باز پیام میدن ولی من به همه میگم من عاشق شدم ازدواج کردم منم ک بچه سن بودم اشکالی نمیدیدم خب اعتماد بیش از حد داشتم بهش دلیلی نمیدیدم که یکی خودشو برام بزنه به آب و آتیش بعد دو هفته خیانت کنه
تو این یک سال یه مشکلی سر داداش من اومد که ۲ سال درگیرش بودیم و هر روزم شده بود گریه نامزدم اصلا همدردی نمیکرد باهام منم زیاد سخت نمیگرفتم براش وسط این حال و روزمون گیر دادن که ما رسممون این بود که ۳ ماه نامزد میمونن ولی بخاطر مشکل شما یه سال صبر کردیم دیگه نمیتونیم باید برن سر خونه زندگیشون این شد که عروسی من به شکل ساده شکل گرفت مامانم از غصه اصلا مانتو و شال مشکی شو از تنش در نیاوورد زنداداشامم خیلی ساده با یه کت شلوار نشسته بودن ته تالار
من نصف تایم عروسیمو بابامو بغل کردم گریه کردیم فقط
همینجوری گذشت بعده چن ساعت تموم شدن عروسی شوهرم بهم گف من گشنمه لباس عروستودربیار برو از خونه مامانم اینا برام غذا گرم کن بیار
گفتم چشم بعدشم از خستگی خابیدیم اون روزا خیلی تنها بودم خانوادمم همون روز عروسی برگشتن شهر خودمون من اونجا هیچکی رونداشتم جز خانواده شوهرم که اونا هم زیاد باهام صمیمی نمیشدن بعدن فهمیدم که مادر شوهر تاکید کرده که هیچکدومتون حق ندارین رفت و امد کنین با عروسم صمیمی نمیشین چون قبل من یکی از پسر هاش طلاق داده بود زنش رو و چون با جاری هاش صمیمی بود تقصیرو مینداخت گردن عروسهاش میگف شما تو گوشش خوندین که عروسم از پسرم طلاق گرف
به منم هی میگف با جاریات صمیمی نشو هرچی باشه جاری هیچوقت جاریشو دوس نداره
خلاصه من تنها بودم تنها امیدم به شوهرم بود که اونم انقد وابسته خانوادش بود که اصلا خونه نمیومد مریض هم بودم براش مهم نبود
هر روزمون اینجوری بود که تا ظهر میخابید بیدار میشد غذا میخاست از سر سفره پا میشد میرف بیرون یا با دوستاش یا خونه مادر و ابجیش یا برادراش وقت شام زنگ میزد کع سفره رو پهن کن میومد عجله ای میخورد باز غذای من تمومنشده بلند میشد میرف بیرون شب ساعت ۳ یا ۴ میومد خونه
بعده ۲ روز از عروسی دست بزنیش شروع شده بود اولین باری ک دست رو من بلند کرد سر این بود که چرا نون رو گذاشتی روی پله جلو اشپزخونه
۷ سال از من بزرگ بود هیکلی ام بود منم فقط ۱۶ سالم بود واقعا ازش میترسیدم وقتی میخاستم یه جوابی بهش بدم صدام میلرزید
یه ماه بعده عروسیم بابام بهم کف برگرد خونت نترس نمیزارم کسی بگه رو چشت ابرو داری جوری برات زندگی میسازم که اصلا یادت نیوفته یه بار ازدواج کردی و طلاق گرفتی مجبور نیستی بمونی برگرد به خونت اینجا هنوزم خونه توعه بابایی
من دلم انقد روشن شد من هیچی از مشکلاتم و رفتارای شوهرم به خانوادم نگفته بودم ولی انگار بابا از چشام خونده بود یهو یه شب این حرفارو بهم زد ولی مامانم قیامتی به پا کرد که دشمن زیاد داریم همین ابجیتو برادرات دشمنمونم یه ماه نیس عروسی کرده برگرده ک آبرومون بره
برام اصلا حرف مامانم مهم نبود چون خودمم نمیخاستم بخاطر بی توجهی و چن بار کتک خوردن طلاق بگیرم بیشتر میخاستم تلاش کنم بجنگم تا بعدن ها نگم شاید اگه تلاش میکردم یه جور دیگه میشد ولی حرفای بابا بیشتر بهم قدرت و جرات موندن و جنگیدن برای به دست اوردن دل شوهرم شد برام
بعدش دیگه هر چیزی رو تحمل کردم تا جایی که ۷ سال از زندگی مشترکم گذشت دیگه به جایی رسیده بودیم که خیلی راحت خیانت رو خودش اعتراف میکرد منو از همه جا و همه چی محدود کرده بود نمیتونستم برم تو کوچه جلو در خونم نمیتونم بیشتر از ۲ بار تو سال برم خونه بابام حق نداشتم گوشی استفاده کنم فقط شب ها اجازه میداد به مامانم زنگ بزنم یا به بابام با گوشی خودش
انقد افسرده شده بودم که دیگه هیچی برام مهم نبود شوهرمم که خونه نبود دیگه از قرص های اعصاب استقاده میکردم و تنها دوستم دختر دایی شوهرم بود که مستاجر خونه بغلی من بود
همسن خودم بود و رازدار خوبی
وقتی اون با شوهرش میرفت یه دور بزنن من حسرت اونم میخوردم
دیگه با شوهرم کاری نداشتم هر از گاهی که دیگه صبرم به سر می اومد تا دهنمو باز میکردم میگرفت زیر مشت لگد
دو بار اقدام به خودکشی کردم یه بار رگمو زدم ک هنوزم جاش رو دستم هس منو برد دکتر بعدش اومد فرداش چشمش افتاد به باند پیچی شده مچم دو تا سیلی هم زد ک چرا اینکارو کردم 😅