2777
2789
عنوان

سرگذشت من

838 بازدید | 44 پست

سلام 

من چن ساله میومدم تو نی نی سایت 

میبینم ک اینجا واقعا هستن کسایی ک با چنتا جمله دلگرمی بدن مهم تر از اون از تجربه های مشابهشون بگن و راهنمایی کنن 

بخاطر همین خواستم عضو شم و خلاصه ای از زندگیم بگم تا شاید حرفی برای من تلنگری بشه و راه درستی رو انتخاب کنم 

من دنبال تخیلات و داستان نویسی نیستم واقعا به کمک احتیاج دارم به تجربه هاتون احتیاج دارم اگه لطف بکنین نظر  میدین من شروع کنم براتون تایپ کنم 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

به لطف بابای مهربونم بچگی خیلی خوبی داشتم از هیچی کمبود نداشتم بچه اخر بودم و خواهر ندارم ۳ تا برادر دارم دختر شلوغی نبودم تنها خواسته ام فقط تجربه کردن هدفام بود باشگاه و درس و یاد گرفتن حرفا ای جدید که بابامم همیشه حمایت میکرد ازم تنها حامی و دوستم بود با مامانم از بچگی رابطه ی صمیمی نداشتیم اون موقع مامانم بیشتر حواسش به زندگی و خوشگذرونی خودش بود همیشه به روز بود زیاد به ظاهرش میرسید بابام انقد عاشق مامانم بود که هیچ اعتراضی نداشت برای سبک زندگیمون وقتایی که مامانم میرفت مسافرت یا یه شهر دیگه پیش خانوادش من با بابا میموندم خونه داداشامم همشون ازدواج کرده بودن سر خونه زندگیشون بودن 

البته من اون موقع ها فک میکردم همه ی مادرا اینجدرین دیگه مادری کردن ینی همین منم به چشمم نمیومد چون بابام همه ی کمبودامو پر کرده بود

زندگی خیلی شاد و پر ارامش داشتم تا که تو دوران راهنمایی خواستگارام شروع شد منم اصلا تو فاز دوست پسر و شوهر کردن نبودم اصلا جذابیتی برام نداشت که بخام فک کنم بهش بیشتر از ازادیم لذت میبرم از ۱۳ سالگیم بابام رانندگی یادم داده بود اجازه میداد هر از گاهی خودم تنهایی رانندگی کنم اگه تو نزدیکای خونمون کاری داشته باشم 

خلاصه ۵.    ۶.  نفری اومدن خواستگار بابام رد میکرد منم اصلا دخالتی نمیکردم حتی نمیدونستم طرف کیه چه شکلیه تا ک ۱۵ سالم بود یه خاستگار از یه شهر دور داشتم که وقتی رفته بودیم مهمونی منو دیده بودن خانواده پسره اینا ول کن نبودن ۵ بار اومدن خونمون تو ۲ ماه مامانمم خوشش اومده بود نه از پسره و خانوادش از وضع مالی توپشون خوشش اومده بود هی رو مخ بابا میرف که دختر یه دوره داره ک خاستگار میان ما چنتاشو رد کردیم اینارم رد کنیم دیگه بختش بسته میشه و اینا...

بابام دیگه ساکت بود نه رد میکرد نه جواب مثبت میداد بعده ۲۰ روز اومدن باز ایندفعه پسره هم همراشون بود منی ک تا اون سننم تو فکر عشق و عاشقی نبودم پسره رو‌دیدم جذبش شدم واقعا خوش هیکل و جذاب بود خودمم دیگه بی میل نبودم خودمو قانع میکردم که خوبه نامزد کنم میتونم تو شهر بزرگی هم برم دانشگاه هیچ درکی از زندگی مشترک و زن و شوهری نداشتم 

بعده دو سه بار رفت و امد بابام جواب مثبت داد نامزد کردیم عقد کردیم خانوادش انقد تحویلم میگرفتن مادرشوهرم بهم میگف فقط پسرم نیس که عاشقت شده ما هم عاشقت شدیم 

میگف بابات که جواب رد میداد پسرم روزها از اتاقش بیرون نمیومد غذا نمیخورد فقط عکس تو دستش بود منم خوشم میومد از اینهمه محبت و سعی میکردم لایق محبتاشون باشم 

خلاصه بگم که ما ۱ سال نامزد موندیم دو هفته بعده عقدمون من پیام از دخترای مختلف میدیدم تو گوشیش میگف اینا برای قبل تو بوده الان نمیدونن ازدواج کردم باز پیام میدن ولی من به همه میگم من عاشق شدم ازدواج کردم منم ک بچه سن بودم اشکالی نمیدیدم خب اعتماد بیش از حد داشتم بهش دلیلی نمیدیدم که یکی خودشو برام بزنه به آب و آتیش بعد دو هفته خیانت کنه 

تو این یک سال یه مشکلی سر داداش من اومد که ۲ سال درگیرش بودیم و هر روزم شده بود گریه نامزدم اصلا همدردی نمیکرد باهام منم زیاد سخت نمیگرفتم براش وسط این حال و روزمون گیر دادن که ما رسممون این بود که ۳ ماه نامزد میمونن ولی بخاطر مشکل شما یه سال صبر کردیم دیگه نمیتونیم باید برن سر خونه زندگیشون این شد که عروسی من به شکل ساده شکل گرفت مامانم از غصه اصلا مانتو و شال مشکی شو از تنش در نیاوورد زنداداشامم خیلی ساده با یه کت شلوار نشسته بودن ته تالار 

من نصف تایم عروسیمو بابامو بغل کردم گریه کردیم فقط 

همینجوری گذشت بعده چن ساعت تموم شدن عروسی شوهرم بهم گف من گشنمه لباس عروستو‌دربیار برو از خونه مامانم اینا برام غذا گرم کن بیار 

گفتم چشم بعدشم از خستگی خابیدیم اون روزا خیلی تنها بودم خانوادمم همون روز عروسی برگشتن شهر خودمون من اونجا هیچکی رو‌نداشتم جز خانواده شوهرم که اونا هم زیاد باهام صمیمی نمیشدن بعدن فهمیدم که مادر شوهر تاکید کرده که هیچکدومتون حق ندارین رفت و امد کنین با عروسم صمیمی نمیشین چون قبل من یکی از پسر هاش طلاق داده بود زنش رو و چون با جاری هاش صمیمی بود تقصیرو مینداخت گردن عروسهاش میگف شما تو گوشش خوندین که عروسم از پسرم طلاق گرف 

به منم هی میگف با جاریات صمیمی نشو هرچی باشه جاری هیچوقت جاریشو دوس نداره 

خلاصه من تنها بودم تنها امیدم به شوهرم بود که اونم انقد وابسته خانوادش بود که اصلا خونه نمیومد مریض هم بودم براش مهم نبود 

هر روزمون اینجوری بود که تا ظهر میخابید بیدار میشد غذا میخاست از سر سفره پا میشد میرف بیرون یا با دوستاش یا خونه مادر و ابجیش یا برادراش وقت شام زنگ میزد کع سفره رو پهن کن میومد عجله ای میخورد باز غذای من تموم‌نشده بلند میشد میرف بیرون شب ساعت ۳ یا ۴ میومد خونه 

بعده ۲ روز از عروسی دست بزنیش شروع شده بود اولین باری ک دست رو من بلند کرد سر این بود که چرا نون رو گذاشتی روی پله جلو اشپزخونه 

۷ سال از من بزرگ بود هیکلی ام بود منم فقط ۱۶ سالم بود واقعا ازش میترسیدم وقتی میخاستم یه جوابی بهش بدم صدام میلرزید 

یه ماه بعده عروسیم بابام بهم کف برگرد خونت نترس نمیزارم کسی بگه رو چشت ابرو داری جوری برات زندگی میسازم که اصلا یادت نیوفته یه بار ازدواج کردی و طلاق گرفتی مجبور نیستی بمونی برگرد به خونت اینجا هنوزم خونه توعه بابایی

من دلم انقد روشن شد من هیچی از مشکلاتم و رفتارای شوهرم به خانوادم نگفته بودم ولی انگار بابا از چشام خونده بود یهو یه شب این حرفارو بهم زد ولی مامانم قیامتی به پا کرد که دشمن زیاد داریم همین ابجیتو برادرات دشمنمونم یه ماه نیس عروسی کرده برگرده ک آبرومون بره 

برام اصلا حرف مامانم مهم نبود چون خودمم نمیخاستم بخاطر بی توجهی و چن بار کتک خوردن طلاق بگیرم بیشتر میخاستم تلاش کنم بجنگم تا بعدن ها نگم شاید اگه تلاش میکردم یه جور دیگه میشد ولی حرفای بابا بیشتر بهم قدرت و جرات موندن و جنگیدن برای به دست اوردن دل شوهرم شد برام 

بعدش دیگه هر چیزی رو تحمل کردم تا جایی که ۷ سال از زندگی مشترکم گذشت دیگه به جایی رسیده بودیم که خیلی راحت خیانت رو خودش اعتراف میکرد منو از همه جا و همه چی محدود کرده بود نمیتونستم برم تو کوچه جلو در خونم نمیتونم بیشتر از ۲ بار تو سال برم خونه بابام حق نداشتم گوشی استفاده کنم فقط شب ها اجازه میداد به مامانم زنگ بزنم یا به بابام با گوشی خودش 

انقد افسرده شده بودم که دیگه هیچی برام مهم نبود شوهرمم که خونه نبود دیگه از قرص های اعصاب استقاده میکردم و تنها دوستم دختر دایی شوهرم بود که مستاجر خونه بغلی من بود 

همسن خودم بود و رازدار خوبی 

وقتی اون با شوهرش میرفت یه دور بزنن من حسرت اونم میخوردم 

دیگه با شوهرم کاری نداشتم هر از گاهی که دیگه صبرم به سر می اومد تا دهنمو باز میکردم میگرفت زیر مشت لگد 

دو بار اقدام به خودکشی کردم یه بار رگمو زدم ک هنوزم جاش رو دستم هس منو برد دکتر بعدش اومد فرداش چشمش افتاد به باند پیچی شده مچم دو تا سیلی هم زد ک چرا اینکارو کردم 😅

دومیشم یه شب که مث همیشه تو خونه تنها بودم وقت قرص خوابم بود همین که اوردم یدونه بخورم به سرم زد یهو یه بسته قرص رو خوردم واقعا نمیتونستم بخابم شوهرمم ساعت ۴ صبح میومد میخابید تا لنگه ظهر دیگه نمیتونستم تحملش کنم منم دیگه راحت تر بودم وقتی خونه نبود من دو‌روز کامل خواب بودم انگار فلج شده بودم رو‌تخت تو دو‌روز فقط یه بار چشامو باز کردم دیدم شوهرم داره جلو کمد برا خودش عطر و‌ ادکلن میزنه با ظاهری اراسته میخاد بره بیرون بعدش دوباره چشام بسته شد فردا شب بیدار شدم 

دیگه  نه احترامی مونده بود نه ارزشی اون زندکی دیگه هیچی نداشت که بشه انگیزه ای برا ادامه دادن هر دومون تو حال خودمون بودیم من صب تا شب تو خونه هفته ای دو بار حوصله داشته باشم خونه رو تمیز میکردم سعی میکردم هر روز غذا اماده باشه تا نیاد سرم داد بزنه تحقر کنه اخرشم کتک بزنه حوصلشو نداشتم وگرنه بعده چن سال دیگه ترسم از کتک و جنگ و دعوا ریخته بود 

انصافا بدی از خانوادش ندیدم اونا پشت من بودن اما هر چی به شوهرم میگفتن بدتر با من لج میکرد ازم نفرت میکرد داداش بزرگش یه بار اومد یه سیلی زد تو گوشش تف کرد روش گف این دختر انقد داره تحملت میکنه تو عرضشو نداری یه روز خوش بهش بدی 

هر چی خانوادش از من حمایت میکردن این بیشتر اذیتم میکرد با خانوادش به مدت ۲ ماه رفت و امد نمیکرد اینبار میرفت با دوستاش مجردی تفریح و مسافرت 

هی مچشو میگرفتم هی رسید خرید پیدا میکردم از جیباش ک فلان رستوران ۳ تومن کارت کشیده دیگه خیلی راحت خیانت میکرد به منم میگف من از اول دوست نداشتم خانوادم منو مجبور کردن 

دوستان چون خلاصه میگم جزیاتشو نمیگم وگرنه خیلی تلاش کردم با اینکه نادیدم میگرف لباسای جذاب میپوشیدم براش شبا منتظر میموندم بیاد خونه اهنگ‌ میذاشتم جلوش میرقصیدم ولی هیچ جوره با من راه نمیومد میگف تو زیادی زرنگی زن باید مث عقب مونده باشه از کارای شوهرش سر درنیاره تو از همه چیه من باخبری هر جا میرم خبر داری حتی بهم تهمت زد ک ممکنه با دوست من رابطه داشته باشی وگرنه از کجا میدونی من میخام کجا برم دیگه نمیدونست من یه گوشی گرفتم و اینستاشو هک کردم اینم بگم تموم خرج تو جیبی و لباس و خوراک خونه منو‌بابام میداد بخاطر همین سر خرج نکردنش هم دعوا راه نمینداختم چون واقعا زیاد مشکل داشتیم نمیخاستم اینم فعلا مشکل کنم 

یه بار سر همین که با چنتا دختر و پسر رفته بیرون شب ساعت ۳ اومد دیگه تحملم تموم شده بود بحث کردیم کتک زد منو دیگه نمیترسیدم ازش از شدت عذابی که چن ساله میکشیدم دیوونه شدم زدم با دستام شیشه جلو مبلی رو شکوندم دستام پر خون بود انقد جیغ زدم داد زدم مامان و باباشم اومدن خونشون رو به روی خونه من بود با شیشه تو‌دستم رفتم سمتش انقد ترسیده بود ک هیچی نمیتونس بگه بیرونش کردم درم قفل کردم مامانش و باباش اومدن هر چی التماس کردن درو باز نکردم اخرش زنگ‌زدن به همون برادر شوهرم ک به وقتش سیلی زده بود به شوهرم به اون خیلی احترام میذاشتم واقعا در حقم پدری کرده بود دیگه مجبور شدم درو باز کنم 

بعده کلی نصیحت و اینا باز روز از نو روزی از نو‌

دیگه همه گیر داده بودن که بچه بیار درس میشه بیشتر از همه مامان خودم ابرومو برد تو طایفمون میگف دخترم بچه دار نمیشه لج کرده نمیزاره ببرمش دکتر اخرش گفتم من زندگیم فایده ای نداره مطمنم اخرش طلاق میگیرم بچه خودم نمیخام خلاصه انقد گفتن شوهرمم دیگه میخاست چن باری تو دعواهامون کتکم زد دید منم وحشی تر از خودشم دیگه دارم با چاقو از خودم دفاع میکنم دیگه یه مدتی بود تقریبا ۶ ماهی بود دست رو من بلند نمیکرد ترسیده بود منم گفتم یه امیدی هس که زندگیم رنگ ارمش ببینه قبول کردم بچه دار بشیم همون ماه اولش تاخیر داشتم تو پریودیم 

قبلش چنبار باهاش حف زدم گفتم اگه بچه دار بشیم فرق میکنه باید به خونه برسی باید لباس بگیری من نیستم که بگم اشکالی نداره نمیپوشم فعلا نمیخورم جایی نمیرم بچه این چیزا سرش نمیشه باید زودتر بیای خونه شب ها 

باید بیشتر خونه بمونی باید تو‌دوران حاملگی حواست به من باشه وکلی حرف اونم قول داد که دیگه تعغیر کرده و اهل زندگی شده و حواسش هس قدر منو فهمیده دیگه حتی پیش مامانم اینا میگف من تا خونه خدا از دخترتون راضیم میخاست پامو ببوسه نمیزاشتم 

خب همون ماه اول اقدامم تاخیر داشتم بعده چن روز صبح بیدار شدم زنگ زدم به بابام کلی باهام شوخی کرد و باز دلمو‌قرص کرد ک پشتمه حتی اگه کار اشتباهی کنم باید روش حساب کنم و هیچوقت تنهام نمیزاره قطع کردم رفتیم آزمایش بدم تا مطمن شیم گفتن که بعده ظهر جوابش امادس تو راه برگشت به خونمون بودیم که داداش من زنگ زد به شوهرم من خیلی تعجب کردم چون داداشام زیاد میونشون با شوهر من خوب نبود فقط تو عید دیدنی ها میدیدن همو 

شوهرم گوشی رو قط کرد گف یه کاری برام پیش اومده تو شهر شما میخای تو هم با من بیا بریم خانوادتو ببین فردا برگردیم 

باز تعجب کردم ادمی که ۶ ماهه نمیزاره برم خونه بابام الان خودش میخاد منو ببره گفتم یه جای کار میلنگه گفتم جواب ازمایش چی میشه الان راه بیوفتیم گف تلفنی زنگ میزنیم جوابشو میگن برامون 

راه افتادیم رفتیم نزدیک خونه بابام اینا داداشم اومد دنبالم شوهرم کف ماشین خراب شده تو‌با داداشت برو‌من تا دو ساعت میام 

سر کوچه که رسیدیم داداشم فرمون رو ول کرد محکم منو گرف دستامو گرفت ترسیدم یهو‌گفتم چرا اینجوری میکنی که چشمم افتاد به اعلامیه بابام 

بابام صبح بعده حرف زدن من سکته کرده بود تو یه دیقه قلبش وایستاده بود 

دیگه چیزی یادم نمیاد ۳ روز جهنم بود تو بیمارستان بودم زیر سرم با تو خونه جیغ و داد میزدم انقد برام سخت بود مرگ بابا دیگه توهم میزدم شب ها بابامو میدیدم اومده پیشم نشسته حرف میزدم باهاش ولی هیچی نمیگف فقط نگام میکرد تنها حامی زندگیمو از دس داده بودم دنیام رو سرم خراب شده بود از درد بیش از حد بی حس شده بودم دیوونه شده بودم تو خونه هیچکی حق نداشت یه لبخند بزنه هر کی رو میدیدم میخنده عموهام زنداداشام یا فک و فامیل بیرونش میکردم میگفتم شما خوشحالین که بابای من مرده فک میکردم اگه منم حرف بزنم خیانت کرده به بابام ازم ناراحت میشه ماه ها بعدش هم نتونستم حتی یه لبخند بزنم منو بابام باهم مردیم ولی فقط اونو‌خاک کردن 

۳ روز بعده مرگ بابام بچمو سقط کردم توقف رشد گفتن دکترا دلیلشو کسی هم نمیدوست خودمم یادم رفته بود که صبح ازمایش داده بودم 

خانوادمم انگار دوباره داغدار شدن با خبر سقط من 

اولین بار داداشم با گریه و زاری تو خونه دنبالم میگشت میگف ابجیم کجای ابجیه من کجاس بغلم کرد فقط گریه میکرد منم واقعا نمیتونستم واکنشی نشون بدم 

چن ماه گذشت من هنوزم نمیتونستم باور کنم منتظر بودم یه روز بابا برگرده بعده فوت بابا تو زندگی من و شوهرم مشکل مالی هم اضافه شد تو خونه هیچی نداشتیم برا خوردن با اینکه وضع مالیشم خوب بود واقعا برا خودش هفته ای دوبار میرفت خرید میرفت رستوران ولی برا من و خونه خرج نمیکرد میگف تقصیر بابات بود از اولش منو‌عادت داده که خرجی خونه ندم چن ساله منم الان میرم مغازه مثلا مرغ و گوشت بگیرم قیمتشو میبینم زورم میاد به فروشنده میگم برش گردون سر جاشون نمیخام بگیرم دیگه نه جونی برام مونده بود بجنگم باهاش نه انگیزه ای 

۶ ماه بعده فوت بابا دوباره باردار شدم ناخواسته بود ولی همین که فهمیدم باردارم خنده اومد به لبم پیش خودم میکفتم این روح بابامه که دوباره برگشت پیشم میدونم که از طرف باباس چون اون روزا فقط خواب بابا و بچمو‌میدیدم ک میاوورد میداد بهم میرفت 

من ویارم انقد شدید بود که از همون هفته های اول شروع شد حالم انقد بد بود که نمیتونستم سرپا وایسم ۲۰ روز بود ک فهمیده بودیم حامله ام ایتدفعه شوهرم گیر داد که چرا به کارای خونه نمیرسی چرا غذای منو سروقت اماده نمیکنی بحث‌کردن باهاش بی فایده بود انقد نفهم بود که نمیدید من حالم خوب نیس میگفتم حالم بهم میخوره بخدا نمیتونم دو‌دیقه سر غذا وایسم بوش اذیتم میکنه میگف یه جی بگیر جلو دماغت غذامو اماده کن سفره رو پهن کن برو بیرون جلو در وایستا من بخورم تموم شم بعد بیا خونه 

منم دیگه توجهی به حرفاش نمیکردم دوباره جون گرفته بودن با موجود تو شکمم یه روز مامانش برا شوهرم غذا اورد یهو شوهرم قاطی کرد حمله کرد سمتم ک من زن نگرفتم مثه گاو بشینه مامانم برام غذا بیاره از ترسم که بلایی سر بچه نیاد فرار کردم تو اتاق قایم شدم مادرشوهرم و خواهرشوهرم به زور ارومش کردن ک در اتاق رو نشکنه 

خلاصه من به مامانم گفتم میترسم بزنتم بچه سقط شه مامانم فرداش اومد تو ۲۰ روز قیافه من جوری شده بود انقد لاغر شده بودم همین که درو باز کردم مامان منو‌ دید همون وسط کوچه نشست زمین زار زار گریه کرد که چی به حال و‌روزت اورده این از خدا بی خبر 

شوهرمم تو اتاق خوابیده بود بعده کلی بحث و دعوا شوهرم گفت نه زنمو‌میخام نه بچشو ببرین سقطش کنین 

من اومدم خونه مامان ۵ ماه موندم به خانواده شوهرمم گفتم بچه رو سقط کردم نمیدونم چجوری ولی میخاستم نفهمن و من با بچم زندگیمو‌بسازم 

همین ک گفتم میخام طلاق بگیرم داداشام گفتم پس باید سقطش کنی 

تو خانواده ما طلاق نیس الان تویی که انقد اصرار داری باید بچتو سقط کنی و همین که طلاقتو گرفتی یه خاستگار مناسب پیدا میکنیم تا ازدواج کنی نباید مطلقه بمونی ابرومون میره بیاد زودتر شوهرت بدیم تا نگن ایراد از تو‌بوده تو‌رو هم با یه بچه نوزاد کسی نمیگیرتت باید سقطش کنی 

از این همه بی رحمی هم خونی هام ناباور مات موندم 

ازم میخاستن بچه ۵ ماهمو سقط کنم این دیگه قتله نه سقط 

گفتم دخترم داره تکون میخوره قلبش میزنه ۴ ماه کمتر مونده به دنیا بیاد میخایین بکشمش؟ 

گفتن میگذره شوهر میدیمت خوشبخت میشی یادت میره یه بچه دیگه میاری فراموشش میکنی 

این شد که دوباره برگشتم خونه شوهرم و همه چیو تحمل کردم 

تو اون چن ماه خیلی سختی کشیدم نه لباس داشتم بپوشم نه چیزی میخوردم هر چی ویار میکردم حوس میکردم میومد تو‌خوابم 

۱۲ کیلو لاغر شدم تا زایمانم 

شدیدا کم خون بودم دکترا به شوهرم میگفتن زنت موقع زایمان میمیره بچت بی مادر میمونه به زنت برس حداقل به خاطر بچت 


خلاصه وقت زایمانم رسید ولی من یه دنیا حسرت مونده بود تو دلم از دوران حاملگی حتی یه مانتو حاملگی هم نتونستم بپوشم انقد خوشم میومد از مانتو حاملگی بامزه بود برام ولی خب قسمت نشد میخاستم طبیعی زایمان کنم ولی بعده دو روز درد کشیدن تو اتاق زایمان قلب دخترم وایستاد بردن سزارین هیچی پیشم نبود فقط مامانم اومده بود اونم یهو بردنم اتاق عمل خبر نداشت انقد گریه کردم به پرستارا التماس کردم بچه به دنیا اومد به کی میخایین تحویل بدین تورو خدا مامانم پایینه صداش کنین بیاد اوناهم گفته بودن بهش 

بعده عمل از شدت کم خونی ۳ روز کما بودم 

بعده ۳ روز به خودم اومد دخترمو‌دیدم قربونش برم انقد اروم و ساکت بود انگار فهمیده بود چقد تنهام و خودم باید مراقبش باشم اصلا اذیت نکرد صداش در نمیومد طفلکی بچمم مشکل گوارشی داشت ۳ بار از بینیش شلنگ فرستادن ریه هاشو شستشو‌دادن تا بتونه راحت نفس بکشه یه هفته تو بسمارستان بودم شوهرم یه بار وقت ملاقات همراه مامان و‌باباش اومد و نیم ساعت موند و‌ رف تو‌دوران حاملگیمم حس پدری نداشت یه بارم باهام نیومد سونو گرافی یا صدای قلب دخترشو‌ بشنوه مادرشوهرم اینا میگفتن ناراحت نباش مردا همشون همینجوریه بعده اینکه بچه یکم بزرگ میشه رو باباش میخنده حس پدری میاد سراغ شوهرت 

هیچی دیگه اینجوری گذشت بعده یه هفته اومدم خونه 

هنوز بخیه هامم برنداشته بودم همون روز شوهر و مامانم دعوا کردن به مامانم میگف چرا خونه به هم ریختس این همه وسیله دور و بر بچه هس مگه چی شده 

بیا و بفهمون که بچه تازه به دنیا اومده زود زود مای بیبی عوض میکنه لباس عوض میکنه خلاصه بحث نکردم و بلن شدم با کمر خمیده خونه رو جم و جور کردم مامانمم پاهاش درد میکنه فقط میتونس از بچه نگهداری کنه غذا درس میکردم خونه مرتب میکردم ک این دوتا دعواشون نشه 

تموم ذوق و شوقم دخترم بود هر لحظه با هر شرایطی که داشتم خدارو شکر میکردم 

چن روز بعد دوباره شوهر و مامانم دعواشون شد ایندفعه مامانم دعوا راه انداخت که چرا تو‌خونه هیچی نیس زنت تازه زایمان کرده من هیچی پیدا نمیکنم بدم بهش انقد بی عرضه ای که ۱۰ تا تخم مرغ محلی هم نتونستی بگیری یه ذره روغن محلی حداقل بگیر بیار من بدم بچم زخم شکمش خوب شه 

هیچی دیگه من انقد گریه کردم پیش هر دوشون فقط التماس خدا میکردم که منو دخترمو یه جا بگیر جونمونو از این جهنم خلاصمون کن دیگه هر دوشون ساکت شدن فرداش جمع کردیم با مامانم اومدیم خونه مامان 

اینجا گوسفند قربونی کردن و داداشام اومدن دخترمو دیدن 

یه ماه موندم بعدش برگشتم خونه خودم 

دیگه زندگی سه نفره ما شروع شده بود من چون از اول زندگیم تنها بودم همه چیو خیلی سریع یاد میگرفتم چون میدونستم فقط خودمم و خودم شانسی ندارم که بگم من اینکارو بلد نیستم از یکی کمک بگیرم 

وقتی داشتم هر روز دخترمو با تموم‌ بی تجربگیم بزرگ میکردم خودمم انگار باهاش بزرگ میشدم دیگه خیلی قوی تر از قبل بودم خیلی تعغیر کردم یه ادم دیگه شده بودم نمیدونم بخاطر مادر شدنم بود یا بخاطر رفتن بابا 

روزا داشت میگذشت دخترم بزرگتر میشد وقتی به دنیا اومد مامانم براش سیسمونی گرفته بود ولی دیگه ۷ ماهش بود و اون لباسای نوزادیش اندازش نمیشد لباساشو عوض کردنی میدیدم پیرهنش رو شکمش خط انداخته دلم مباب میشد هوا سرد شده بود بچم کلاه نداشت ۲ ماه بهش گفتم اصلا براش مهم نبود یه شب که دختر ۹ ماهش بود از درد گوشاش انقد جیغ زد یه ساعت تو بغلم راه میرفتم تو خونه اروم نمیشد فقط با دستاش گوشاشو انگار میخاست پاره کنه بکنه بندازه 

منم همراهش گریه کردم هر چی از دهنم دراومد بار شوهرم کردم که بی تفاوت به حال بچه نشسته بود پیام بازی میکرد 

دعوا کردیم اومد کتکم زد دخترم که تو بغلک بود از دستم افتاد زمین 

با پام گرفتمش که حداقل سرش جایی نخوره 

انقد کتکم زد میگف بچه ی خودمه دوس دارم هر وقت دلم بخاد براش کلاه میگیرم من فقط خودمو‌ جلو مشت و لگدای شوهرم گرفته بودم که به دخترم نیاد یه وقت 

۲ هفته گذشت تا کبودیای بدن منم کمرنگ شدن من تو این مدت متوجه خیانتش شده بودم ایندفعه منتظر موندم ساعت ۳ شب اومد خونه گفتم میخام حف بزنم اصلا جوابمو‌ن نداد انگار نیستم نمیبینه منو چن بار گفتم میخام حرف بزنم دیدیم جواب نمیده شروع کردم حرفامو گفتم 

بهش گفتم این زندگی نیس به بچه رحم کن ما دیگه یه دختر داریم دخترم به باباش نیاز داره به لباس نیاز داره به اینده این بچه فک کن از چیه من ناراضی هستی از کدوم حرفت سرپیچی کردم که اینجوری میکنی بگو من قول میدم اصلاحش کنم ولی من دیگه میخام ارامش داشته باشیم 

انقد براش حف زدم اونم سرش تو گوشیش بود اصلا توجهی بهم نمیکرد اخرش گفتم نمیخای حرف بزنی؟ 

گفت من با تو حرفی ندارم فقط وقتی حاضرم حرفاتو بشنوم که تو جلسه دادگاه باشیم برو اونجا اقدام کن منم اونجا حف میزنم 

دیگه چیزی نگفتم 

فرداش ظهر اومد گف لباساتو جمع کردی؟ 

گفتم چرا؟ 

گف برات بلیط اتوبوس گرفتم برو اقدام کن طلاق بگیریم 

گفتم باشه دیگه خودمم خسته بودم 

بلاخره اومدم و به خانوادم گفتم داداشام گفتن نه حرف طلاق نیار اصلا که ما آبرو‌داریم اینجا منتظر باش میاد دنبالت 

هیچی نگفتم چون دیگه میخاستم قید هرکی که پشتم نیس رو بزنم 

من کار خودمو میکردم حتما 

بعده یه هفته شوهرم زنگ زد به داداشم گف چرا کارای طلاق رو شروع نمیکنین؟ 

من میخام مهاجرت کنم برم دیگه برنمیگردم اگه نمیخاین خواهرتون اینجوری بمونه زودتر اقدام کنین 

منم فقط یه پوزخند به داداشم زدم دلم خنک شد اینجوری جوابشونو گرفتن فک میکردن من دروغ میگم دنبال آزادیم که اومدم طلاق بگیرم باور نمیکردن خودش انداختتم بیرون 

خانوادم دیگه اعتراضی به طلاقم نداشتن ولی پیشمم نبودن ۶ ماه داداشام نیومدن خونه مامانم منو ببینن هنوزم ازم ناراحت بودن که چرا میخام طلاق بگیرم خودم تنهایی رفتم همه کارامو‌انجام دادم چون پول نداشتم نتونستم وکیل هم بگیرم اولین تولد دخترمو نتونستم بگیرم بعده فوت بابا مامانمم فقط در حد خودش درامد داشت نمیتونست حتی بهم پول تو جیبی بده دیگه دخترم بزرگ‌شده بود دلش خوراکی میخاست نمیتونستم بگیرم و کلی سختیای دیگه از طرف خانوادم و اینا...

من برا مهربه ام شکایت کردم برا جهازیم شکایت کردم بعده ۶ ماه که اومده بودم طلاق بگیرم شوهرم اومد التماس و برگرد خونه ایندفعه دید چقد جدی ام و برنمیگردم شروع کرد گریه و التماس که من اونموقع خام یه دختر شده بودم اشتباه کردم عقل از سرم پریده بود 

خودش برام تعریف کرد عکس دختر رو هم برام نشون داد که وقتی منو بیرون کرد قبلش قرار گذاشته بودن منو طلاق بده باهاش ازدواج کنه و برن از ایران که بعدش میره خاستگار دختره باباش از خونه بیرونش میکنه وقتی که میفهمه زن و بچه داره شوهر من 

دختره هم بهش قول فرار داده بود ولی میزنه زیر حرفش اینم تازه دوهزاریش افتاده و من یادش افتادم 

گفتم من خیلی وقته گذشتم ازت ناراحت شدم که دختره به پات نمونده ایشالله که برگرده بهت هر چقد التماس کرد حتی نذاشتم نزدیک دو قدمیم بشه 

بیشتر از ۱۰ بار اومد منت کشی و التماس هر بار یه وعده میداد هر دفعه با یکی از خانوادش میومد برادرش  مامانش باباش عموهاش دیگه داداشای منم دید اینجوریه اصرار داشتن که برگردم ایندفعه تو‌عمرم برای اولین بار تو روی خانوادمم وایستادم پدر شوهرم گفت تو برگرد من دوتا از زمین هامو میزنم به نامت شوهرم گف خونه رو میزنم به نامت گفتم من نه خونتونو میخام نه مال و اموالتونو من فقط ارامش میخاستم و انقدم براش جنگیدم کوتاه اومدم که الان از تصمیمم پشیمون نیستم 

چون من برنگشتم سر خونه زندگیم اختلافم با خانوادمم بیشتر شد دیگه جوری که منو‌از خونه بیرون میکردن تا مجبور شم برگردم پیش شوهرم 

من دیگه دختری نبودم که با داد زدن شوهرم صدام بلرزه  منی که ساکت و مهربون بودم تو این سالها شوهرم منو تبدیل کرده بود به یه ببر وحشی که فک میکنه شکست ناپذیره 

دیدم دیگه جایی تو خونه مامان هم ندارم با هزار بدبختی از یکی قرض گرفتم ۱۰ ملیون و برا خودم یه خونه گرفتم جدا شدم جهازیمم نداد شوهرم همشونو عوض کرده بود تو دادگاه گف توی ۹ سال خراب شده همشون فقط اینا موندن من فقط دو‌تا فرش و یه سرویس خواب با یه ساعت تونستم از اون همه جهازیه لوکسی که زبانزده خانواده شوهرم بود بردارم توکل کردم به خدا اومدم زندگی برای خودم و‌دخترم بسازم سر همین جدا شدنم داداشم اومد جلو دختر ۲ سالم منو کتک زد انقد جیغ زده بود دخترم فقط میگف مامانمو ول کنین بیچاره اون از باباش اونم از داداشای من 

اون شب منو بردن بیمارستان سرم شکسته بود من به دوستم گفتم دخترمو‌ببر بیرن نترسه از اتاق عمل قربونش برم دخترم اومد با اینکه دو سال و خرده ایش بود دستمو گرفت گف مامان من نمیترسم تو هم‌نترس من دستتو میگیرم خاله دکتر یه امپول میزنه الان خوب میشی برمیگردیم خونمون بعد من داییمو از پنجره خونمون میندازمش پایین😄😍

نمیدونستم گریه کنم به حال و روزمون یا بخندم به حرفای گنده گندش 

شب رو تا صبح موندم بیمارستان بخیه زدن سرمو بعد فشارمم خیلی پایین بود سرمم تموم شد نزدیکه صبح اومدیم خونه دوستمم رفت خونشون داداشام فهمیدن من حالم انقد خراب بود که راهی بیمارستان شدم بخیه زدن میخاستن بیان زنداداشم بهم زنگ زد که داداشات پشیمونن نگرانتن دارن میان 

اومدن منو دیدن شروع کردن التماس و گریه که مارو ببخش غلط کردیم هیچی نگفتم میخاستن برن سمت دخترم که مثلا ببوسن و بغل کنن  داد زدم که دست به دختر من بزنین بچه هاتونو با ماشین له میکنم حتی اگه اعدام بشم همونجا وایستادن دیگه انقد حف زدن ما فقط نمیخاییم اواره بشی برگرد سر خونه زندگیت همه زندگیا همینن سختی دارن باید تحمل کنی گفتم هیچ جا پشتم نبودین من امانت بابا بودم چطور روتون میشه برین سر قبر بابا اصلا خجالت نکشیدین؟ 

مگه من چیکار کردم که بخاد ابروتون بره فقط خواستم اینده ای برا دخترم بسازم کجا همراهم بودین که الان بخایین طلبکار بشین 

گفتم از این به بعدش حتی اگه دیدین دارم کار خلاف هم میکنم شما حق ندارین حرف بزنین چون روشو ندارین گفتم دیگه مردین هموتون برا من پاشین برین از خونه ی من 

اونا هم رفتن بعده چن روز زنشون بهم زنگ میزدن که تورو خدا بیا یه سر بزن داداشت دو روزه از اتاق بیرون نیومده خیلی پشیمونن فقط گریه میکنن 

یکیش زنگ میزد میگف تورو‌خدا داداشتو ببخش بچم تصادف کرده میمیره میدونم که آه توعه تو رو‌خدا شوهر من غلط کرده تو ببخشش 

گفتم بخدا آه نکردم اصلا بخشیدمشون بلاهایی هم که سرتون ربطی به من نداره من از خدا بدی هیچکی رو نمیخام ایشالله زودتر خوب میشه بچه تو برادرزاده منم هس 

واقعا هم بد دعا نکرده بودم برا هیچکدومش حتی برا شوهرم 

ولی دروغ چرا دلم خیلی شکسته بود چون از اون روز دیگه دختر من بزرگ شد بچکی نکرد از همه ی مردا میترسید یه سال نزدیک هیچ مردی نشد میرفتیم پارک یکی میخاست بگه چه بچه شیرینیه یه قدم میومد سمتش دخترم جیغ میزد میگف نزدیک مامانم نشو گریه میکرد 

طفلکی بچم حتی راحت بدون ترس بچگیشم نمیتونس بکنه از پارک و رستوران فراری بود هرجا که مرد بود میگف مامان بریم خونمون من نمیخام بیرون بگردیم خدارو شکر با کلی مشاور رفتن و بردن تو محیط مختلط و حرف زدنام بهتر شد اجتماعی شد ولی هنوزم هر دفعه که یکی در میزنه فرار میکنه میره پشت مبل یا تو اتاق داخل کمد قایم میشه میرم میبوسمش میگم چیزی نیس نترس خاله اومده(دوستم)

یا وقتی میخام جارو برقی رو یا ابمیوه گیر رو هر چیز برقی که صدا داشته باشه روشن کنم باید قبلش بهش بگم که میخام جارو رو روشن کنم یهو صداش بیاد. جیغ میزنه فرار میکنه بدنش میلرزه تا چن دیقه 

بعده این ماجرا ها کار پیدا کردم برا خودم برا دخترمم پرستار گرفتم خدارو شکر محتاج کسی نبودیم ولی وضع مالی خوبم‌نداشتیم خب تازه شروع کرده بودم انقد تلاش کردم کار کردم بعده یه سال دیگه تو یه اموزشگاه ارایشگری مدرس شدم داشتم اموزش میدادم همه هنرجوهام بزرگتر از من بودن واقعا افتخار میکردم هیچوقت از تصمیمم پشیمون نشدم نه از طلاق گرفتنم نه از طرد کردن خانوادم 

شوهر خیلی اذیتم کرد تا طلاقم بده ۲ سال با خانوادم قط ارتباط بودم اصلا اجازه نمیدادم حتی شمارمو داشته باشن

تو این مدت شوهرم یه روزم دس از التماس کردن نکشید هر بلایی سرش اوردم میگف من فک نمیکردم انقد قوی بشی فک کردم خانوادت که عرضشو نداشتن پشتت وایسن نگهت دارن تو برمیگردی پیش خودم هر چن روز یه دسته گل بزرگ‌میگرف میومد وسط خیابون جلو مردم التماسم میکرد جلوم زانو میزد گریه میکرد که من میدونم عذابت دادم من بعده رفتنت فهمیدم که عاشقتم برگرد یه بارم اومد یه سوییچ داد بهم برام ماشین گرفته بود گف بریم بزنم به اسمت یکی دو‌ماه برو با ماشینت بگرد بعده دو‌ماه برگرد خونمون 

قبول نکردم اخرش بهش گفتم اره منم میخام برگردم ولی چون بیشتر از دو ساله منو‌تو جداییم دیگه پیش فک و فامیل غرورم اجازه نمیده برگردم گفتم من میخام دوباره ازدواج کنیم تو منو طلاق بده بعدش تلفنی خف بزنیم مث اینکه دوست دختر دوست پسریم بعده یکی دو‌ماه دوباره یه جشن بگیریم بریم خونمون 

اولش باور نکرد ولی دیگه چاره ای نداشت اعتراضم نمیتونست بکنه که یه وقت عصبی نشم کلا بگم نمیخامت 

قبول کرد توافقی از همه حق و حقوقم گذشتم حضانت دخترمو‌تا وقتی که من ازدواج مجدد نکنم گرفتم طلاق گرفتیم 

من از محضر اومدم بیرون پشت سرم دویید گف قول دادی که امتحان میکنی فرصت میدی بهم زنگ میزنم شب حرف بزنیم سیمکارتمو دراوردم شکوندمش گفتم میرم یه سیمکارت دیگه بگیرم الان تو هم دیگه دور و بر من نپلکی که دنیاتو رو سرت خراب میکنم گف میدونستم دروغ میگفتی ولی ولی بازم یه ذره امید داشتم گفتم اشکالی نداره ۹ سال تو بهم دروغ گفتی این یه بارم من بگم به هیچ جای دنیا برنمیخوره 

بعدش بازم ول کن نشد یه بارم از دستش انقد خسته شدم که زنگ زدم پلیس اومد ازش شکایت کردم دیگه نیومد جلو درم بعدشم خونمو عوض کردم ادرسشم بهش ندادم هر بخاد دخترشو میبرم تو پارک میدم البته زیادم نمیاد ببینه سالی ۲ بار اونم به زور من که میگم دخترم به مهر پدری هم نیاز داره 

الان من نزدیکه ۵ ساله از خونه شوهرم اومدم و تقریبا ۳ ساله طلاق گرفتم کامل چون زیاد تجربه کردم با روح و روان داغونم دقیق تاریخ هاش یادم نیس تقریبی میگم تو این سالها خودمم نابود شدم یه بار تا مرگ رفتم خیلی جاها کم اوردم یه بار با وجود دخترم اقدام به خودکشی کردم تو اون دو سالی که با خانوادم قطع ارتباط بودم نصف شبی تشنج کردم ولی زنده موندم خداروشکر گذشت الان فک میکنم حماقت کردم من به امید کی میخاستم دخترمو ول کنم تنها بزارم و بمیرم دخترم جز من هیچکیو نداره منم که نفسم به نفساش بنده

من الان ۲۶ سالمه دخترمم ۲ ماه دیگه ۶ سالش میشه از ۹ ماهگیش جدا شدم و پیش خودمه با سختیای زیادب بزرگش کردم بخاطر اینکه بتونیم زندگی بسازیم هر روز چن ساعتی کنارش نبودم پیش پرستارش میموند هم پدری کردم هم مادری هم مواظبش بودم دیگه آب تو دلش تکون نخوره هم تلاش میکردم روحیشو برگردونم ترساشو از بین ببرم هم مجبور بودم خودم قوی بمونم 

بابای دخترم بعده من چن بار ورشکست شد پولشو سرمایه گذاری کرد بالا کشیدن طرف مقابلشم یه کشور دیگه بود زیاد پیگیرش نیستم ولی کم و بیش هنوزم با خانوادش در ارتباطم من کاری به کارشون ندارم ولی اونا بهم زنگ میزنن دعوتم میکنن خونشون ولی سعی میکنم زیاد در ارتباط نباشم چون اینجوری انگار یه امیدی میدم مادرشوهرم هنوزم میگه پسرم خیلی پشیمونه دیوونه شده اگه برگردی بهت قول میدم هر چی که تو بگی همون میشه ولی خب در اوج احترام بهشون میگم که شدنی نیس چن روز پیش جاری سابقم زنگ زده بود میگف دلمون برات تنگ شده بیا ببینیمت بعدش گف که بابای دخترم پول مولشو تموم کرده الان یه ماهه رفته ترکیه کارگری کنه چن ماه پول جمع کنه برگرده 

ولی برا من اون ادم دیگه وجود نداره راضی به درد کشیدن هیچکی نیستم امیدوارم اونم یه انگیزه ای برا زندگیش پیدا میکنه و دس از سر منم برمیداره اینجوری عذاب وجدان میگیرم هر دفعه غرورشو له میکنم 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2840
2834
2835
2108