2777
2789
عنوان

سرگذشت من

| مشاهده متن کامل بحث + 838 بازدید | 44 پست

ببخشید که طولانی شد این همه سال انقد ریختم تو خودم با کسی حرفی نزدم که اصلا نمیفهمم زمان چجور گذشت انقد غرق زندگیم و سختیام شدم انگار دوباره تجربشون کردم از ظهر تا الان یکسره تایپ کردم هم خندیدم هم گریه کردم واقعا سخت بوددد خیلی سخت هنوزم سخته ها ولی حداقل یه موفقیت هایی هم به دست اوردم که سربلند وایسم جلو همه 


الان جایی که به کمکتون نیاز دارم اینجاس که 

من یه سال پیش با یکی آشنا شدم ۱۲ سال ازم بزرگتر بود 

ولی اصلا به قیافش نمیخوره خیلی خوش قیافه و خوش استایله 

واقعا مرد جذابیه اونم زنش رو طلاق داده ۴ سال پیش و یه دختر ۸ ساله داره 

اوایلش رابطمون فقط در حد دوستی بود همدردی بود و بهش گفته بودم که من اصلا به ازدواج مجدد فک نمیکنم اونم گف منم ازدواج نمیخام فعلا ولی میخام باهات وقت بگذرونم اگه تو زندگیت کسی نباشه 

اولش اینجوری بود که شاید هفته ای یه بار حال همو می پرسیدیم 

رفته رفته بیرون رفتنا هم شروع شد پیش هم خیلی حالمون بهتر بود انقد میخندیدم وقتی پیشش بودم اونم تنها زندگی میکرد خونه داشت منم همینطور از اینکه هیچوقت بهم پیشنهاد نداد که بیا خونه من یا من بیام خونه تو خیلی خوشم میومد یه جورایی اعتماد کردم بهش مطمن شدم که قصدش سو استفاده نیس زنگ میزد یه بار میگفتم حوصلم سر رفته مثلا دخترمم پیش باباشه ۵ دیقه بعدش میگفت بیا پایین جلو درتم ماشینشم تابلو بود اصلا اهمیت نمیداد که کسی میبینتش اخه تقریبا همه تو شهر میشناسنش به خاطر شغل و شخصیتش منم که کمبود محبت داشتم شدیدا از این رفتاراش ذوق مرگ میشدم راستشو بخام بگم من جذبش شده بودم چون واقعا کم نداشت چه از لحاظ ظاهر چه از لحاظ مالی 

اخلاقشم ک اینجوری میدیدم گفتم مشکلی نداره بعده چن ماه اینجوری دوستانه در ارتباط بودن یه روز یهو گفت میخام باهات حف بزنم گف چنتا سوال دارم ازت جواب میدی؟ 

گفتم چرا ندم خب بپرس؟ 

گفتن هدفت در زندگی چیه؟ 

گفتم رسیدن به یه ثبات پیشرفت کردن تو کارم 

گفت بعدش چی؟ 

گفتم خب با درامد خودم ماشین بگیرم خونه بگیرم الان اجاره نشینم 

بعدش دخترم که خوب تربیتش کنم کم نزارم براش دانشگاه و پشتوانه مالی براش داشته باشم

گفت تا اخر زندگیت میخای تنها بمونی؟ 

گفتم خب تنها نیستم که دخترم هس 

گفت اون یه روزی میره از پیشت نهایتش ۱۰ سال بعد میره دانشگاه و بعد شوهر میکنه 

گفتم منظورت چیه میخای چی بشنوی بگو‌من بگم هر دو‌راحت شیم 

یه کم زل زد بهم گف میشه بخاطر من شمارتو عوض کنی؟ 

گفتم چرا عجیب رفتار میکنی چیزی شده؟ 

گفت من عاشقت شدم میخام باهات ازدواج کنم 

گفتم من بهت گفته بودم من ازدواج نمیخام نباید اجازه میدادی احساست بیشتر شه 

گفت دست خودم نیس یهو دیدم عاشق چشاتم خنده هاتم اداهاتم حرکات دستات موقع حرف زدنتم 

نشست جز به جز حرکات منو شمرد حتی خیلیاشو خودمم متوجه نبودم موقع راه رفتن موقع حرف زدنم چطور میخندم چطور نچ میکنم چطور غذا میخورم چطور گوشی دستم میگیرم منو حفظ کرده بود انگار 

حتی بهم گف وقتی ذهنت درگیر میشه استرس میگیری بهدش شروع میکنی با ناخنت انگشت این یکی دستتو فشار میدی دقیقا مث همین الان 

متوجه شدم راس میگه داشتم همینکارو میکردم 

عشق اون نسبت به من خیلی حس خوبی بود 

گفتم بزار فک کنم بهت جواب بدم 

دو سه روز فک کردم دیدم من شرایط ازدواج ندارم دخترم چهار سالشه و اینکه واقعا کسی رو تو زندگیم نمیخاستم اماده ی یه رابطه جدی نبودم انقد تجربه های تلخی داشتم انقد خسته بودم کلافه بودم از اینکه یه مرد تو زندگیم باشه نمیتونستم ریسک کنم 

من همون زندگی رو میخاستم که دخترم برام اولویته و خودمم چون سنم کمه و تنها نباشم همیشه یکی باشه همینجوری ماهی یکی دوبار بریم خوش بگذرونیم حال و هوامون عوض شه 

بهش گفتم من نمیتونم دلیلاشم گفتم بهش ولی ول کن نبود ایندفعه خواهرش بهم زنگ زد که بیا ببینمت تو کی هستی که این داداش ما صد دل عاشقت شده شب و روز فکرش تویی

نتونستم بی ادبی کنم رد کنم گفتم میام ولی لطفا خودتون تنها بیایید داداشتون نیاد رفتم پارکی که قرار گذاشته بودیم خواهرش خیلی تحویلم گرف باهام کلی حرف زد انقد از خوشگلیم تعریف کرد خجالت کشیدم اخرش حرفی نتونستم بزنم

ولی به خواهرشم گفتم که من ازدواج نمیکنم و به درد زندگی برادر شما نمیخورم یهو دیدم خودش پشت سرم وایستاده گف اتفاقا تو به درد زندگی من میخوری و پیشم میمونی پیشت میمونم و مث ملکه ها نگه میدارمت

دیدم تو دستش یه دسته گل خوشگل واقعا خوش سلیقه بود و یه کادو‌که یه انگشتر نقره یه شکل قلب روشم کلا سنگ نقره ای براق بود عاشق انگشتر شدم

دیگه این شد که قبول کردم رابطه ای شروع کنیم وری گفتم که من قول ازدواج نمیدم فقط میخام بشناسیم همو اگه اومی بودیم ازدواج میکنیم اونم قبول کرد

یه دو ماهی گذشت و من هر روز بیشتر وابستش میشدم چون واقعا عشق می ورزید بهم همش قربون صدقم میرف

هر دفعه حرف میزدم یو وسط حرفم میگف تو چرا انقد خوشگلی؟

منی که تو چن سال ازدواجم هر کاری کردم به چشم شوهرم بیام ولی یه دفعه هم بهم نکف تو خوشگلی این کارات برام مث معجزه بود انگار

تو زندگی قبلیم بارها شده بود که جایی میرفتیم از فامیلای خود شوهرم بهم میگفتن ماشالله تو چقدر خوشگلی دخترم یا مثلا همسایه ها به شوهرم میگفتن زنت یه خوشگلیه خاصی داره فک کنم از فامیل خودتون نیس اهل اینجاها نیس نه؟ اخه شوهر سابقم بیشتر ازدواحشون فامیلی بود فقط من و یدونه عروس دیگشون غریبه بودیم

بعد بخاطر اینکه ازم تعریف کردن شوهرم چن روز قهر میکرد باهام هی حرص میخورد میگف اونا اونجوری گفتن که دلت نشکنه چون من قیافم قشنگه پیش من ازت تعریف میکنن تا دلت نشکنه

دخترا من تو این چند سال کلی برای مربی و برنامه‌های مختلف هزینه کردم ولی هیچ‌وقت نتیجه‌ای که میخواستم نگرفتم.

یکی از دوستام فیتامین رو معرفی کرد و الان بعد از ۶ ماه واقعاً تغییر رو حس میکنم، حتی اطرافیانم هم متوجه شدن 😅

خوبیش اینه که هم تو خونه میشه تمرین کرد هم باشگاه. گفتم اینجا معرفی کنم شاید به دردتون بخوره ❤️


خلاصه حرفای این درست میرفت مینشست وسط قلبم

اینم اقا هم میدید که من هر روز وابسته ترش میشم و حرفی درمورد ناسازگاری با ازدواج نمیزنم دیگه شروع کرد اخلاقش عوض شد

نه که از محبت و عشقش کم شه ولی سعی میکرد محدودم کنه

خونمو عوض کرد بعدش نزاشت دیگه برم سرکار گف خودم هزینه هاتو‌ میدم فقط برای منی میخام اولویتت من باشم نمیخام وقتی میگم دلم برات تنگ شده میام دنبالت بگی مشتری دارم الان نمیتونم

برام ماشین گرف گف نمیخام پیاده بیرون بری ببیننت حتی نمیخام اون مرد راننده تاکسی هم ببینتت منم همه شو با یکم بحث کردن و مخالفت قبول کردم چون واقعا دوسش داشتم

رفته رفته محدودیتاش انقد شدید شد که دیگه من نه کارمو داشتم نه دوستی داشتم تو زندگیم نه حریم خصوصی

کل رمز های اینستام و واتساپم تلگرامم دست خودش بود

شمارمو عوض کرد به اسم خودش برام سیمکارت گرفت منم اعتراض نکردم چون میگفتم اشکالی نداره من که مخفی کاری نمیکنم بزار خیالش راحت شه اعتماد بکنه دیگه از حساسیتاش کم میشه

ولی کم نشد که بیشتر شد من هرچی سکوت کردم قبول کردم این بیشتر محدودم کرد دیگه احساس خفگی میکردم شروع کرده بودم دیگه مقاومت میکردم مقابل خواسته هاش محدودیت هاش ولی هر دفعه از یه چیز من ایراد میگرفت تا قانعم کنه یه بار میگف عشقم من که دشمنت نیستم دورت بگردم ولی چون فعلا ازدواج نکردیم نمیخام مردم حرف دربیارن تو چن سال موندی شهر بزرگ طرز لباس پوشیدنت اینجا به چشم میاد باید رعایت کنی منو تو این شهر همه میشناسن و میدونن که من با تو هستم تو یکم پوششت رو تعغیر بده ازدواج که کردیم راحتی یا میگف چون تو چن ساله تنها زندگی میکنی دید مردم نیبت به بده باید یه مدت کلا بیرون نری پارک و خیابون و غذا خوری تا مردم یادشون بره تو دیدها کمرنگ بشی 

یا میگف قربونت برم تو انقد خوشگلی من مجبورم اینجوری محدودت کنم نمیتونم تحمل کنم میری بیرون میبینم چن نفر دنبالتن با اینکه همیشه بدون ارایشی 

میگم از کجا میدونی دنبال من میوفتن میگه چنبار تعقیبت کردم 

من رفته رفته متوجه شدم که این منو تعقیب میکنه تو ماشین جی پی اس گذاشته هر ثانیه کنترلم میکنه یه بارم از حرفاش فهمیدم که نمیدونم کجای خونه شنود گذاشته ما خانواده هامونم در جریانن رفت و امد میکردیم صیغه شدیم چون باباش زنگ زد مامان که بیان خواستگاری من قبول نکردم گفتم ما اختلاف داریم هنوز شرایطمون مناسب ازدواج نیس گفتم نمیخام جدا بشیم بعد کلی التماسش گفتم صیغه رو قبول میکنم ولی باید بریم مشاور قبل ازدواج که رفتیم و مشاور هم گف اقا شدیدا شکاک د بدبین هستش چن ما تحت نظرش بودیم ک مشاور هر دفعه بهم گف این درس نمیشه جدا شو خودتو بدبخت نکن ولی هردفعه میومد میگف بخدا دیگه متوجه شدم. اذیتت نمیکنم من به اشتباهم پی بردم 

برمیگشتم به رابطه چن روز بعدش یه دیقه دیر جواب گوشیشو میدادم تهمت خیانت و هرزگی میزد میگف باید بهم ثابت کنی که واقعا حموم بودی که دیر جواب دادی 

هر ماه پرینت سیمکارتمو ذرمیاره میاد بی خبر جلو درم وایمیسته تعقیبم میکنه 

از اونجایی که منم بخاطر سختیایی که کشیدم یکم وحشی شدم دیگه جلو بی احترامیاش نمیتونم ساکت بمونم منم جوابشو میدم اونم ازم شاکیه که تو زنی باید احترامتو نگه داری من فحشتم بدم بزنمت هم تو زنی نباید واکنش نشون بدی 

تقریبا ۲۰ روز پیش دیگه کلا ردش کردم و جدا شدم جواب تماساشم نمیدم ولی هر روز میاد جلو خونم چک میکنه هزارتا پیام میده 

که دیگه تکرار نمیشه من بدون تو میمیرم تو مال منی زن منی 

الان میخام برم سرکار ولی میاد وایمیسته جلو خونه میگه من نمیزارم بری سر کار من ابرو دارم تو قراره زنم بشی نمیزارم بری بیروم کسی ببینتت

لطفا یه صلوات بفرستید برای حاجت رواییم 😭 😭 

روزهای سختم که تموم بشه روی شونه خدا میزنم ومیگم از من که گذشت اما با هیچکدوم از بندهات اینجوری نکن خیلی سخت گذشت....تو رو خدا خیلی دعام کنید انشالله من و عزیزانم به جمیع حاجات دلمون برسیم و خدا دلمونو شااااد کنه انشالله 🥺🙏😭😭😭
یک ساعته نشستم کل داستانتو خوندم . بیشتر از خودت دلم برا دخترت سوخت ... تو رو جون دخترت دوباره خودتو ...

مرسی عزیزم ک وقتتو گذاشتی خیلی ممنونم 

من اگه دخترم نیود هنوزم طلاق نگرفته بودم دیدم دخترم اینده نداره و ممکنه زیر یکی از همین مشت و لگدای باباش جون بده طلاق گرفتم 

هیچوقت کاری نمیکنم که دوباره اسیبی دخترمو تهدید بکنه 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2840
2834
2835
2108