ببخشید که طولانی شد این همه سال انقد ریختم تو خودم با کسی حرفی نزدم که اصلا نمیفهمم زمان چجور گذشت انقد غرق زندگیم و سختیام شدم انگار دوباره تجربشون کردم از ظهر تا الان یکسره تایپ کردم هم خندیدم هم گریه کردم واقعا سخت بوددد خیلی سخت هنوزم سخته ها ولی حداقل یه موفقیت هایی هم به دست اوردم که سربلند وایسم جلو همه
الان جایی که به کمکتون نیاز دارم اینجاس که
من یه سال پیش با یکی آشنا شدم ۱۲ سال ازم بزرگتر بود
ولی اصلا به قیافش نمیخوره خیلی خوش قیافه و خوش استایله
واقعا مرد جذابیه اونم زنش رو طلاق داده ۴ سال پیش و یه دختر ۸ ساله داره
اوایلش رابطمون فقط در حد دوستی بود همدردی بود و بهش گفته بودم که من اصلا به ازدواج مجدد فک نمیکنم اونم گف منم ازدواج نمیخام فعلا ولی میخام باهات وقت بگذرونم اگه تو زندگیت کسی نباشه
اولش اینجوری بود که شاید هفته ای یه بار حال همو می پرسیدیم
رفته رفته بیرون رفتنا هم شروع شد پیش هم خیلی حالمون بهتر بود انقد میخندیدم وقتی پیشش بودم اونم تنها زندگی میکرد خونه داشت منم همینطور از اینکه هیچوقت بهم پیشنهاد نداد که بیا خونه من یا من بیام خونه تو خیلی خوشم میومد یه جورایی اعتماد کردم بهش مطمن شدم که قصدش سو استفاده نیس زنگ میزد یه بار میگفتم حوصلم سر رفته مثلا دخترمم پیش باباشه ۵ دیقه بعدش میگفت بیا پایین جلو درتم ماشینشم تابلو بود اصلا اهمیت نمیداد که کسی میبینتش اخه تقریبا همه تو شهر میشناسنش به خاطر شغل و شخصیتش منم که کمبود محبت داشتم شدیدا از این رفتاراش ذوق مرگ میشدم راستشو بخام بگم من جذبش شده بودم چون واقعا کم نداشت چه از لحاظ ظاهر چه از لحاظ مالی
اخلاقشم ک اینجوری میدیدم گفتم مشکلی نداره بعده چن ماه اینجوری دوستانه در ارتباط بودن یه روز یهو گفت میخام باهات حف بزنم گف چنتا سوال دارم ازت جواب میدی؟
گفتم چرا ندم خب بپرس؟
گفتن هدفت در زندگی چیه؟
گفتم رسیدن به یه ثبات پیشرفت کردن تو کارم
گفت بعدش چی؟
گفتم خب با درامد خودم ماشین بگیرم خونه بگیرم الان اجاره نشینم
بعدش دخترم که خوب تربیتش کنم کم نزارم براش دانشگاه و پشتوانه مالی براش داشته باشم
گفت تا اخر زندگیت میخای تنها بمونی؟
گفتم خب تنها نیستم که دخترم هس
گفت اون یه روزی میره از پیشت نهایتش ۱۰ سال بعد میره دانشگاه و بعد شوهر میکنه
گفتم منظورت چیه میخای چی بشنوی بگومن بگم هر دوراحت شیم
یه کم زل زد بهم گف میشه بخاطر من شمارتو عوض کنی؟
گفتم چرا عجیب رفتار میکنی چیزی شده؟
گفت من عاشقت شدم میخام باهات ازدواج کنم
گفتم من بهت گفته بودم من ازدواج نمیخام نباید اجازه میدادی احساست بیشتر شه
گفت دست خودم نیس یهو دیدم عاشق چشاتم خنده هاتم اداهاتم حرکات دستات موقع حرف زدنتم
نشست جز به جز حرکات منو شمرد حتی خیلیاشو خودمم متوجه نبودم موقع راه رفتن موقع حرف زدنم چطور میخندم چطور نچ میکنم چطور غذا میخورم چطور گوشی دستم میگیرم منو حفظ کرده بود انگار
حتی بهم گف وقتی ذهنت درگیر میشه استرس میگیری بهدش شروع میکنی با ناخنت انگشت این یکی دستتو فشار میدی دقیقا مث همین الان
متوجه شدم راس میگه داشتم همینکارو میکردم
عشق اون نسبت به من خیلی حس خوبی بود
گفتم بزار فک کنم بهت جواب بدم
دو سه روز فک کردم دیدم من شرایط ازدواج ندارم دخترم چهار سالشه و اینکه واقعا کسی رو تو زندگیم نمیخاستم اماده ی یه رابطه جدی نبودم انقد تجربه های تلخی داشتم انقد خسته بودم کلافه بودم از اینکه یه مرد تو زندگیم باشه نمیتونستم ریسک کنم
من همون زندگی رو میخاستم که دخترم برام اولویته و خودمم چون سنم کمه و تنها نباشم همیشه یکی باشه همینجوری ماهی یکی دوبار بریم خوش بگذرونیم حال و هوامون عوض شه