یه مسافرت خوب با خانواده تو دلم موند
تا کلاس ششم همش دلم میخواست مدرسه میگرم کیف بخرم تو دلم موند که کیف با انتخواب خودم بخرم شوهر عمم هر سال میاورد اما هفتم و هشتم و نهم خودم محبور کردم خانوادم و خریدم
یادمه همیشه تو خونمون بحث و دعوا بود حسرت به دلم موند تو خونمون شادی باشه
بابام اخلاقش خیلی بده از بچگیم باهام بد رفتار میکردو محبتی نداشت 🫠 حسرت به دلم موند بهم محبت کنه ببرتم پارک من و ببره بیرون مثل باباهای دیگه بهم خوراکی اینا میخریدا اما بعد اینوه کلی دعوا میکردیم و اعصابم خورد میشد
کلا تو دلم حسرته حسرت همه چی مدند تو دلم اطرافیانم و نگاه میکنم میبینم باباشون چقدر خوبه باهاشون من قلبم اتیش میگیره
خوشبحالشون
یادمه میرفتیم جمهای خونوادگی همه دسته جمعی میدمدن با باباشون و مامانشون اونوقت ما با مامانم میرفتم بابام نمیومد میگفت اونا مشروب خورن چین خب باشن تو بشین تو جمع چیکار اونا داری
هی داغونم داغون
شما حسرت چیو میخورید ؟