تقریبا یک سال میشه که دیگه خواب درست و حسابی نکردم . پر از تنش و اضطرابم ، پر از درد و غم ، دارم روزها رو سپری می کنم که فقط تموم بشه . رسما نقش یک عروسکی رو ایفا می کنم که مثلا داره زندگی می کنه .
اما خدا تو که می دونی دیگه توانی برای مبارزه ندارم و نه منبع انگیزه ای . تا حالا می گفتم خوشی نزدیکه اما دیگه این یک ساله دیگه توانی ندارم دیگه جونی برام نمونده .
تعارف نداریم که ، می دونی چرا اینجوری شدم خدا ؟
چون ....... . بماند بماند در دل .
ولی خودمونيم کاش مهربون تر بودی کاش