خواب میدیدم که سوار یه اتوبوس شدیم و وقتی پیاده شدیم از اتوبوس درها دیگه باز نشدن و منو یه خانوم دیگه جاموندیم بعد وقتی به خودمون اومدیم دیدیم توی سال ۱۳۲۱ هستیم بعد اینقدر خوش گذشت که نگو
اول که پیاده شدیم از اتوبوس داخل شهر انزلی پیاده شدیم بعدش از هم جدا شدیم من همینطور که میگشتم با خودم میگفتم الان دیگه همه اونایی که مردن توی این زمان زندن و میتونم ببینمشون
چقدر پوشش مردم قشنگ بود چقدر روابط صمیمی تر و دوستانه تر بود بعد رفتم سمت شیراز حافظیه دم درش که پله میخورد یه خانوم با لباس های نظامی قرمز رنگ بود که با دیدن ما ادای احترام کرد و بعد که رفتیم دم درش بهمون یه سکه طلایی رنگ و یه قرآن کوچک هدیه دادن گفتن اینا هدیه حافظیه است بعدش رفتیم حافظیه داخل حافظیه آهنگ و شادی بود
خلاصه خیلی خوب بود دلم تنگ شد کاش بیدار نمیشدم همونجا میموندم.✨🫠