ده سال براش کار کرد اونجا دیسک کمر گردن گرفت پارسال سرپرست بود چون فیزیوتراپی میرفت ی روز ک صاحب کار نبود و بهشم گفت بود میره فیزیوتراپی دوتا افغانی باهم دعوا کردن ب شوهرم ی عالمه فحش داده بود ک چرا کارگاه نبودی شوهرم ناراحت شد دیگه نرفت میرفت اسنپ کار میکرد خلاصه طرف چند وقت بود ک زنگ میزد شوهرم بره قطعه بگیره وسطام صدتومن اضافه میزد ب شوهرم ک ب خیالی پاش بریده نشه ادم خیلی خیلی خوبی بود اما همش با شوهرم دعواش میشد وقتی اونجا میرفت خلاصه وقتی از پیشش در اومد خیلی ناراحت شدیم خودشم از لحاظ روحی شوهرم بهش وابسته بود تا اینکه دوباره رفته بود براش قطعه بگیره صاحب کارش جلو زنش گفت بود خلاصه اومد گفت منم خیلی خوشحال شدم گفتم از اسنپ خیلی بهتره هرچیع ثابت همه فامیل هم از قبل میگفتن خداکنه ب کار سابقش برگرده فهمیدن خوشحال شدن منم غذای خوب پختم خودشم رفت لباس کاراشو از انباری در آورد صبح ساعت ۷رفت سرکارش