خیلی موضوع مسخره ایه ولی من جدی دیگه دارم روانی میشم از دست مامانم...اصلا خیلی افسرده و خستهست کل روز بیکارمبچرخه تو خونه
صبح تا شب یا پای تلفنه یا رفته پیش خالم بساط غیبت زنداییمو پهن کردن یا تو اینستا میچرخه...متولد ۶۵ ام هست ولی یجوری میگه پام درد میکنه و اینا انگار ۶۰ رو رد کرده
چند وقت پیش عمم اینا مهمون بودن کاملا جدی یه گوشه نشسته بود که من نمیتونم غذا درست کنم دبگه من همت کردم یه قیمه گذاشتم...با خودم گفتم حداقل جلوی عمم دبگه پا میشه یه کاریمیکنه
بعد شامو ناهار و صبحونه و ظرف شستن و جاروبرقی و لباس شستن و کوفت و زهرمار همش گردن منه. یعنی من غذا درست نکنم هیچی نداریم واسه خوردن
بابامم جدیدا یاد گرفته به من غر میزنه😭 هعی میگه چرا اینور کجه اونور کجه مامانمم در حال دراز کش رو مبل دستور میده غر میزنه بهم
بخدا احساس میکنم خدمتکارشونم اینجا میخوام برم خوابگاه فرار کنم ازشون😭
واقعا دستام کهبر زده اینقدد بردم ظرفو لباس شستمم چی بگم بهشون ولم کنن...نمب گم که نمیخوام کاری کنم واقعا حتی تو سال کنکورم کلی کمک مبکردم ولی اینکه همه چی گردن من باشه منظقیه اخه😭