سال اول پشت كنكوري بودنم يكي دوستام ازدواج كرد با دختر عمش كه همكلاسمون بود اونم منو تو يه همايش ديدن گفت تو كه نه دانشگاه رفتي نه شوهر ميكني برا چي موندي خونه بابات، گفتم فعلا كه بابام مشكلي نداره، اخيرا ديدمش شوهرش انقد بزرگتر از خودش بود بازنشست شده، اصلا بهم نميخوردن، به من گفت هنوز بجه نداري گفتم نه گفت خوب كاري كردي ،