مادرشوهرم با خواهر شوهرم اومدند خونمون فضای خونمون خیلی کوچیکه منم بخاطر پا دردم مجبور شدم یه میز ناهار خوری بگیرم مادر شوعرم مگه این کارا رو کرد همش میگفت من دیگه خونتون نمیام اینا همشو بردارین بریزین بیرون تا جا باز بشه دلباز نیست چرا هزینه اضافی میکنین خلاصه اینقدر حرف زد که حالم داره از خودم و زندگیم بهم میخوره..
خب من چه خاکی تو سرم بریزم خیلی وسایلا دوست دارم داشته باشم ولی میان دخالت و فوضولی میکنن شوهرم هم تحت تاثیر اونا و حرف اونا رو بیشتر قبول میکنه و نمیذاره بگیرم
اصلا تو زندگیم اختیار ندارم ذومدن نظر دادن که اینکار کنید اون کار کنید شوهرم هم حرف اونا رو شنید با منم دو کلمه حرف نمیزنه هر وقتم یه چیز میگم یا میگه درست میشه یا خوابه یا سرکار