هیچ وقت ندانستم مادرم چه آسیبی در کودکی دیده..همیشه دوست داشت تنها باشد..دو جمله همیشه می گفت حرف نزن ..خفه شو..برو...این برو تمام زندگی او بوده...22 سال داشتم دانشجو بودم گفت باید از خانه بری بیرون...چنان بهم ریختم..هنوز یادم است..من ان موقع دو خانه ویلایی داشتم..یکی خالی بود..ولی وسایل خانه نداشتم..اصلا اشپزی بلد نبودم..نمی دونستم در خانه تنها..شب و روز چکار کنم..بسیار وحشتناک بود...با انکه خانه ویلایی بزرگ سه طبقه داشت و دو طبقه معمولا خالی بود..الان هم چنین است..طبقات خالی است ولی کسی را راه نمی دهد..دوست دارد تنها باشد..هیچ وقت این رفتار را درک نکردم..کسی حتی حوصله فرزندنش را نداشته باشد...غم انگیز است این دنیا...از مهمان هم متنفر بود..کسی می امد چنان روی ترش می کرد ..طرف برای همیشه در می رفت..زندگی سالم با پدر و مادر یکی از بهترین نعمت ها است هیچ وقت نفهمیدم چرا از من دریغ شد...شاید بالاترین ارزوی من یک مادری بود که فقط چند دقیقه باهاش حرف بزنم...وقتی خانه می روم منتظرم باشد..بگوید چرا دیر امدی...ای کاش مرده بود..ان وقت در تصوراتم مادری چون فرشته تصور می کردم و با ان خیال ارام می گرفتم..از اینکه عالم هستی چنین نعمتی را از من دریغ کرده ..همیشه طلبکارم...این اسیب های دوران کودکی تا بیخ وجودم ریشه دوانده..رها نمی کند..با انکه اکنون هیچ مشکلی ندارم..ولی ذهن و روان مشوش و پریشان است. دوست دارم خدای را ببینم ...اولین سئوال م از او این خواهد بود..چرا مهر مادری ..توجه مادری ..را از من دریغ کرد..چرا سایه پدر از سر ما کوتاه شد..
ازدواج کنین، شما همسر و پدر مهربان و باتوجه ای خواهین داشت، اگه همسری پیدا کنین که یتیم باشد شاید بهتر باشه چون دوتا تون برا هم میمونین یا خانواده ی همسری پیدا کنین ک مادر خانم تون بسیار مهربان باشن ک شما رو مثل پسرشون دوست داشته باشن تا این خلا کمی جبران بشه. و گرنه ک ب همسرتون حسادت خواهین داشت و اون اذیت خواهد شد.