داداشم ده سال ازدواج کرده دوتا هم بچه داره. ما شایدجمعا پنج بار رفتیم خونشون. بعد هربار رفتن، زنش کلی دعوا راه میانداخت چرا نباید. پسر وقتی ازدواج کنه. یعنی برای خونوادش تموم. اونم دوبار برای شام بود به دعوت خود زن داداش، سه بار برای عیادت در حد کمتر از یه ساعت، بعد ماه پیش دعوت کرد تولد ما نمیرفتیم بالاخره اینقدر اصرار کرد رفتیم،
برای ازدواجم و سلامتی مادرم یه دونه صلوات مهمونم کن
دیروز زنگ زدن دخترش که پنج سالشه دلش برای همه اش تنگ شده میخواد باهاش حرف بزنه، منم گفتم باشه، حالش پرسیدم برکش گفت تو غلط میکنی میای خونه ما، تو خیلی بی ادبی چ، حق نداری پاتو بزاری خونه ما، بهش گفتم عمه این حرف ها رو کی یادت دد، گفت بروخجالت بکش. بی ادب ، گوش قطع کردم. چون خیلی حرف ها زدم. از بچه پنج ساله بعید بود هنگیدم، کلی گربه کردم
برای ازدواجم و سلامتی مادرم یه دونه صلوات مهمونم کن