2777
نمیشه اونا ازقبل نوبت داشتن 😂😂😂😂

حالا یه پارتی بازی کن 🫤

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

زیر میزی ردکن بیا 😅😅😅😅

حله ردیفه

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
باشه 😂😂😂😂

یه چیزیش هست ها هوای هم‌وطن رو بگو داشته باشه نه بیگانه

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
خب نمیدونم چرا گیلاس ازشما فرار میکنه 🤣🤣🤣🤣

من میدونم

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
🤔🤔

بگو مشکل رو حل کنیم کدورتی نباشه😐

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
داغ ترین های تاپیک های امروز