که کارمندش بودم یه بار دیدم لای یه کتاب روی میزش یه دستمال کاغذیه که داخلش یه تار موی بلنده فکرشو نمیکردم موی خودم باشه
بعد ها فهمیدم یه تار موم روی میزم افتاده بود و برداشته بود نگهش داشته بود
حالا موهام جایی ریخته باشه صداش درمیاد آقا
ماگَم هی جا به جا میشد
نگو وقتایی که از شرکت میرفتم این ماگ منو بر میداشته
وقتی منو استخدام کرد نوبتی خانم های کارمندو انداخت بیرون که یه وقت از سر حسادت کاری نکنن که من بخوام از اونجا برم
بعد تمام مردارو انداخت بیرون که کسی نگام نکنه 🤦♂️
چشم باز کردم دیدم خودم موندمو خودش و یه خانم مرادی که مسئول سئو بود بنده خدا کلا تو یه دنیای دیگه بود!
چرا مردا این جورین !
اصلا همه چی یادشون میره