2777
2789
عنوان

اون روزا

53 بازدید | 4 پست

که کارمندش بودم یه بار دیدم لای یه کتاب روی میزش یه دستمال کاغذیه که داخلش یه تار موی بلنده فکرشو نمیکردم موی خودم باشه

بعد ها فهمیدم یه تار موم روی میزم افتاده بود و برداشته بود نگهش داشته بود

حالا موهام جایی ریخته باشه صداش درمیاد آقا

ماگَم هی جا به جا میشد 

نگو وقتایی که از شرکت میرفتم این ماگ منو بر میداشته

وقتی منو استخدام کرد نوبتی خانم های کارمندو انداخت بیرون که یه وقت از سر حسادت کاری نکنن که من بخوام از اونجا برم 

بعد تمام مردارو انداخت بیرون که کسی نگام نکنه 🤦‍♂️

چشم باز کردم دیدم خودم موندمو خودش و یه خانم مرادی که مسئول سئو بود بنده خدا کلا تو یه دنیای دیگه بود!

چرا مردا این جورین !

اصلا همه چی یادشون میره 


سلام بر مادرم، اولین وطن ها و آخرین تبعیدگاها ... 🕊🍁

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

واقعا؟شبیه رمان ها بود

خیلی بیشتر از این هاست که انگار رمانه

شاید یه روزی نوشتمش 

ولی روزای خیلی خیلی قشنگی بود 

سلام بر مادرم، اولین وطن ها و آخرین تبعیدگاها ... 🕊🍁
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2833
2791
2779
2792
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز