واقعا اعصابم نمیکشه پدرم خیلی مهربونه با چیزیم مخالف باشه ببینه من انجام میدم نهایتا بگه خیلی پرویی چیکارت کنم دیگه همین مامانم میدونه بابام خیلی مهربونه همش میگه به داداشت میگم داداشت نمیزاره داداشت بفهمه فلان میشه اینقدر نرو بیرون داداشت گفته چرا اینقدر ول میشه بیرون
به قدری رو اعصابمه که گفتم کاری نکن سم بریزم تو غذاش بمیره من هنوز پدر دارم وظیفه اون چیه که امرو نهی کنه واقعا خیلی ناراحتم .با داداشم کل کل نمیکنم اصلا هر چی بگه جواب نمیدم چون نمیخوام لج کنه باهام بدتر گیر بده عه اعصابم خورده بچه ها من دیگه ۲۱ سالمه بچم مگه؟
اگه نبود داداشم با دوستام میرفتم مسافرت شب خونشون میموندم کلا زندگی بر وفق مراد بود 🥲🥲