چند سال پیش خواهر شوهرم ویلای شمالش رو تکمیل کرد ما و برادرشوهرم رو دعوت کرد ویلا
موقع خواب داشتیم جا مینداختیم یک پتوی بد بو و کثیف رو داد به منو شوهرم و لحاف عروسیش رو که خودشم استفاده نکرده بود داد به برادر شوهرم و جاریم اونو هم خیلی بها میداد بهش خیلی من دلم شکست بعد مسافرت تا چند وقت گریه میکردم تازه هم داغ برادر و مادر رو دیده بود خیلی حال روحیم بد بود ولی چیزی نگفتم سال بعدش دویاره زنگ زد که بیاید جمع بشیم بریم شهرم بهونه آورد و نرفتیم چون ناراحت بودیم ولی جاریم اینا رفتن دوباره بعد دوسال امروز خواهر شوهرم زنگ زد گفت بریم ویلامون من مخالفتی نکردم بحث غذا و رختخواب بود گفتم چی بیاریم گفت هیچی همه چیز هست به شوخی و خنده گفتم اون لحاف عروسیت رو به هیچ کس نده اونم با خنده گفت نه گرمه به کسی نمیدم حالا حرفم بد بود به نظرتون