زندگیم این چند وقت انقدر تغییر کرده که خودم باورم نمی شه
پارسال اومدم اینجا، یه موجود افسرده و خموده بودم که نمی تونستم از رابطه ی ناسالم و پیچ در پیچی خودمو بیرون بکشم
مثل خر کار می کردم و تنها و افسرده و داغون بودم و شبانه روزم به گریه و تاریکی و عجز می گذشت
چقدر اینجا راهنمایی شنیدم اما مثل یاسین به گوش خر خوندن بود
تقصیری هم نداشتم، آدمی که اسیر افسردگیه به کوچکترین کورسوی زندگیش چنگ می زنه.
حالا اما خیلی چیزا تغییر کرده.
من از خونه مون دورم، به طرز غیرقابل باوری بدون هیچ تلاشی یکی از بهترین دانشگاها قبول شدم و الان تو خوابگاهم، تخت طبقه دوم، هوا گرمه، صدای کیبوردم هم اتاقیای خوابالودم رو کفری کرده، و من به شدت توی درسا عقبم، اما خوشحالم خوشحال
وضعیت خونه مون (با اینکه ازش دورم) دیگه اونجوری داغون و بسته و تاریک نیست. اونجا هم اتفاقاتی افتاده. عالی نیست، شاید حتی متوسط هم نباشه، اما خیلی بهتر از اون چیزیه که تو اون روزای تاریک حسرتش رو داشتیم
تو یه رابطه ی نوپا اما آرومم، با کسی که خیلی به فکرمه و بهم علاقه نشون میده و هزار تا خیال و آرزو و نقشه برای با من بودن داره. اون نمی شه، هیشکی اون نمی شه، ممکنه هیچ وقت عاشقش نشم. اما خوش حالم ، خوشحال
گاهی فکر می کنم اگه اون برگرده، التماسم هم بکنه، چیزی که زمانی رویای محال من بود، من برنمیگردم دیگه. این ناچیز زندگی جدید رو دیگه عوض نمی کنم با چیزی. فقط منتظرم هی بزرگتر شه، بهتر شه
و من به طور عجیبی خوشحالم، خوشحال
چیزی که دست کم سه سال حسش نکرده بودم.