جاریم خیلی نونور و لوسه،از همون اول تا دیدمش گفتم این بچه رو کی جدی میگیره.ولی چشمتون روز بعد نبینه😱😱
انقدر سیاست به خرج میده که نه تنها شوهرش اسیرش شده حتی مادرشوهرمم که رو به عروس نمیده بدون مشورت باهاش آب نمیخوره😳
شوهرم میگه دیدی نرگس چقدر زبر و زرنگه نیومده خودشو تو دل همه جا کرده😣
با دهانی باز 🤯و چشمای گرد شده😳 مبهوت حرف شوهرم شدم
اعتماد به نفسم در برابرش با اینکه ۱۰ سال بزرگتر بودم کم شده بود و دنبال راه چاره می گشتم تا اینکه یه روز که رفته بودم خونه مادر شوهرم نرگس هم اونجا بود ،با توجه به کینه و حسادتی که ازش بدل داشتم فقط باهاش سلام و علیک خیلی مختصری کردم و دیگه باهاش هم صحبت نشدم، ولی خیلی نامحسوس حواسم بیشتر از همیشه بهش بود.با همه ارتباط میگرفت حتی با دختر ده ساله من هم حرف میزد و با هم میخندیدن.
با پدر شوهرم سر مسئله ای که براش به وجود اومده بود صحبت میکرد و بهش میگفت من تو نت سرچ کردم و در مورد مشکلتون این کارو توصیه کرده بودن.
هر دفعه هم میومد تو آشپزخونه و به من و مادر شوهرم میگفت خسته نباشید و کمک نمیخواین و یه چند تا تیکه ظرف میشست و میرفت..
خلاصه که این دختر یک لحظه تو خودش نبود و حسابی با دیگران ارتباط میگرفت..
وقتی دید مادرشوهرم داره سالاد درست میکنه بهش گفت ،مامان جون اجازه بدین من تزئینش میکنم و از تو گوشیش سرچ کرد و سالاد رو خیلی قشنگ تزئین کرد.
با خنده رو به من کرد و گفت اعظم جون قشنگ شد ،منم خیلی سرد گفتم دستت درد نکنه.و بعد رو به من کرد و گفت امروز چه لباس قشنگی پوشیدی، زیبا بودی زیباتر شدی عزیزم.
خوشحالم که جاری مثل شما دارم
جالب بود از تغییر حال من و بی توجهیم اصلا دل گیر نبود و مثل همیشه رفتار میکرد و من با شنیدن این حرفا تازه فهمیدم مشکلم عدم اعتماد به نفسه که از موفقیت جاریم ناراحت بودم و دوست داشتم یه اشتباهی کنه تا برم و به همه بگم و خودمو اینجوری بالا بکشم،ولی با تعریفش متوجه اشتباه و نقص خودم شدم و سعی کردم مثل اون زن با اعتماد به نفسی بشم