یازده ساله ازدواج کردم، یه مرد ظاهرا تمام معنا، از نظر مردم خوشبخت ترین زن روی زمین، ولی از نظر من بی احساس ترین مرد دنیا، انگار هم خونه ایم همین، همه چی محیا، پدر خوب برای پسرم ولی احساسم مرده، ده روز هم نبینمش آب تو دلم تکون نمیخوره، شب و روزم شده گریه، اگه پدر یا مادری داشتم که پشتم وایسه دستم یا به یه جایی بند بود یه جوری میرفتم که هیچ وقت نتونه پیدام کنه ولی حیف، سرنوشتم همینه باید تحمل کنم ندیدن هاشو، بی احساسی هاشو، دلم مردی میخواست عاشقم باشه دیوانه وار عاشقش باشم دیوانه وار... حیف، از خدا گله دارم، بخاطر پسرم زندگی میکنم زندگی..... . 🔥
یعنی تو این ۱۱ سال کاری نکرده که ثابت کنه دوستت داره؟ غصه نخور عزیزم، کلا مردا سیستمشون اینه. نمیتونن مثل ما خانمها احساسی برخورد کنن ولی ته دلش شاید تورو دوست داشته باشه و نتونه بدون تو زندگی کنه
الهی چنان کن سرانجام کار، که تو خشنود باشی و ما رستگار
خودتون خواستید ازدواج کنید یا اجبار بوده ؟ من مجردم ولی یه چیزیو رو میدونم زندگی عاشقانه لیلی و مجنو ...
نه یه ازدواج سنتی، انتظار لیلی مجنون بخوره تو سرم، حتی یه نوازش از سر دوست داشتن نه هوس،یه بوسه از سر علاقه، لفظی هم نخواستیم، از من به شما نصیحت منتظر نباشین عشق بوجود بیاد، عشق باید باشه از همون نگاه اول... بعدا، با گذر زمان بوجود میاد دروغه حداقل در مورد من اینطوری بوده